<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638</id><updated>2011-04-21T18:12:46.375-07:00</updated><title type='text'>هزارتو</title><subtitle type='html'>نقد شعر روی وب</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://hezartou.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>30</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-6002504524140962537</id><published>2007-01-19T06:47:00.000-08:00</published><updated>2007-01-19T21:56:20.628-08:00</updated><title type='text'>در باره ی شعری از بنفشه فریس آبادی</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_gOZbTVcly94/RbDe55-D4HI/AAAAAAAAABA/KQV5gLflBGY/s1600-h/gluy.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5021758670913134706" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left;" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_gOZbTVcly94/RbDe55-D4HI/AAAAAAAAABA/KQV5gLflBGY/s320/gluy.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.persianblog.com/posts/?weblog=manmadaramhastam.persianblog.com&amp;postid=6078395"&gt;متن شعر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102);"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;شعر بی دروغ، شعرِ بی نقاب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گاهی می شود که دلم نمی خواهد بعضی شعرها را بخوانم.آنقدر دلم نمی خواهد که وقتی می خوانمشان لجم می گیرد از خودم که دانسته خودم را انداخته ام توی هچلی اینچنینی و علی القاعده خودکرده را تدبیر نیست. گاهی دلم نمی خواهد بعضی شعرها را بخوانم ، دلم می خواهد خودم آنها را گفته باشم . بعضی وقتها که بعضی شعرها را می خوانم و ازآنها خوشم می آید و هر چه فکر می کنم ، نمی فهمم که چرا اصلن خوشم آمده از آن شعر- که پر دور است از فضای شعری و ذهنی من – به شرطِ این که حالتِ عادیم را دیوانه بگیری- دیوانه تر می شوم.می گردم دنبال سطری ، جایی، فضایی، فرمولی که بفهمم ماجرا از چه قرار بوده و قرار نیست انگار که بفهمم و به گونه ای خود آزارنه دوست دارم این نفهمیدن و نیافتن را.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تازگی ها اما که به رسم و عادت معهودِ دیوانگان ،زیاد می روم روبروی آینه ، با حضرتی که توی آینه زل می زند توی چشمهام گپ زده ام و با هم به این نتیجه رسیده ایم که حق دارم نفهمم و نیابم.چون آن چیزهایی که من دنبالشان می گردم اصلن توی آن شعرها نیست.اصلن آن گزینه هایی که در ذهنِ شرطی من مصداق های شعر ناب هستند ،مصداق های نابی نیستند برای بعضی شعرها و محک زدن آنها.یا لا اقل همه جا جواب نمی دهند.تیزآب عیار و سرگی تمام عناصر جدول مندلیف را که محک نمی زند،می زند؟!...آمدیم و اصلن با یک عنصر سیال یا ناپایدار طرف شدیم، آن وقت چه باید کرد؟...&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با شعر نجدی چه می شود کرد؟...می شود شنید و لذت برد و دوباره خواند.همین...وجز این مگر غایتی هست برای شعر؟...&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شعر بنفشه فریس آبادی هم از همین دست است به عقیده ی من.باکم نیست از این که بگویم دارم رفیق بازی می کنم اصلن و چه باکی که با شعرش از خودش رفیق ترم( چون بیشتر می بینیم من و شعرش همدیگر را و بیشتر گپ می زنیم با همدیگر) و حالا تو بگو دارم نان قرضش می دهم (اگر چه اهلِ قرض گرفتنش نیست ، وگرنه تا به حال اقلن مجموعه ای منتشر کرده بود) و ویرم گرفته هندوانه تحویلش دهم ،اما این که حالا دارم می نویسم ،ما حصل حسی چندین ساله است که در خود و با خود داشته ام ، از ابتدای شناختنِ شعرش، و دریغایی ست بر استعدادی که نمیشناسندش آن طور که باید و نکوشیده خودش هم که بشناسندش .&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اصلن منت بگذارید و این شعر را همپای من ،سطر به سطر بخوانید و اگر غلط می گفتم آن وقت درازم کنید.ها؟!...بد می گویم؟...نه دیگر...استثناین این بار حرفِ حساب میزنم!&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;رنگ به رنگ پیرهنم را پریده اند&lt;br /&gt;پروانه های بنفش&lt;br /&gt;و کناره های سنگ را من&lt;br /&gt;با بالهای کوچکم&lt;br /&gt;لنگ می زنم&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;نخستین نکته ای که از خوانش این بند به ذهن من می رسد ، غلظت تکنیک های کاملن کلاسیک در سطرهاست و عجبا که این اجرای کلاسیک ، دلنشین و امروزی از کار در آمده و صنایعی که امروز در شعر هر کس با چنین غلظتی به کار گرفته شوند ، سگرمه مان را در هم می کند ، اینجا به شدت سگرمه گشاست. استفاده از قوافی ساده و تجربه شده ، تزریق وزن بیرونی رقیق به سطرها، استفاده از تشبیهات ساده، ایهام و تصویر سازی و استفاده از هم آوایی ذاتی کلمات ؛ هیچ کدام تکنیک های تازه ای نیستند برای شعر امروز.اما گفت : "سخن نو آر که نو را حلاوتی ست دگر..." و نگفت :" صرفن یک چیزِ نو آر ..." که آن وقت آن را حلاوتی نخواهد بود.بنفشه فریس آبادی این نکته را فهمیده و با استعداد و خلاقیتی شگرف از ساده ترین راهها به بهترین نتیجه ها می رسد.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در سطر اول در واقع تنها قدری معرفی فاعل جمله اش را به تاخیر می اندازد و به همین سادگی توانسته سطری درخشان بیافریند.واقعن به همین سادگی و با انتقال "پروانه های بنفش" به سطر دوم شعر (که تقطیع بسیار خوبی هم دارد) تعبیری انتزاعی را پدید می آورد.در ادامه ی همان تصویر با استفاده از مراعات نظیری ساده ، سه سطر دیگر بند را -علی رغم ظاهر بسیار معمولی شان- به سطرهایی در خور توجه و خوش ساخت بدل نموده است.ضمن این که "لنگ زدن" را که اصطلاحی موسیقایی ست ، در جایی به کار برده که ، نه تصویر آن پروانه ها و پیراهن از دست برود و نه مخاطب نا آشنا با موسیقی توی ذوقش بخورد.با همین یک ترکیب ساده است ،که ارتباطی بسیار ظریف و دقیق میان تصویر ابتدایی شعر با ادامه ی سطرها ایجاد می شود.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;کسی از ما مرده است&lt;br /&gt;امروز&lt;br /&gt;جنازه کوچکش را در حیاط&lt;br /&gt;جشن می گیرند&lt;br /&gt;با شمع روشن و باد&lt;br /&gt;و مردی که از ته باغ&lt;br /&gt;بیداد می خواند&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;در اینجا حلقه ی دوم تشکیل می شود و متقارن و ملحق با حلقه ی قبلی شعر به تکمیل فضا و تصویر می پردازد.با گزاره ی ساده ی "کسی از ما مرده است" که شاید ضمیش ارجاعمان دهد به پروانه ها ، سردی و سکوت را به یکباره به متن شعر تزریق می کند و بعد متقارن با "بالهای کوچک"، ترکیب بسیار ساده ، اما غریبِ " جنازه ی کوچک" را به کار می گیرد، و اولین جهش معنایی- دستوری را در سطرِ :&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;جنازه کوچکش را در حیاط&lt;br /&gt;جشن می گیرند&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ایجاد می کند و در اینجا که ظرفیت تخییلی –واژگانی شعر ، افزایش یافته ، گسترش فضا را نیز آغاز می کند.از بندِ اولی که تداعی اتاق بود ، به بند دومی می رسد که تداعی حیاط است و آخرش هم تداعی باغ.در واقع با دوایر متحد المرکز ، فضا نیز به تدریج گسترده تر می شود.تضاد مدرن المانی در اکسسوارِ منتخب شاعر برای برگزاری جشنِ جنازه نیز در نوع خود قابل توجه است.شمع روشن و باد ، گویا کنایه ای باشد به تاریکی و سرمایی که با سکوت تلفیق می شود.و سطری بسیار درخشان ، که حلقه ی دو قسمتی اول شعر را به بهترین شیوه ، کامل می کند :&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;و مردی که از ته باغ&lt;br /&gt;بیداد می خواند&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا به حال انگار با تصاویری صامت طرف بوده ایم و حالا صدا هم به این تصاویر افزوده می شود و اوج هنر شاعر در آنجاست که باز این حلقه را هم با واژه ای می بندد که مثلِ "لنگ زدن" یک اصطلاح موسیقایی است ،یعنی "بیداد" ، وباز اگر خواننده چیزی نداند ازموسیقی ، تاویل خاص خود را از معانی دیگر واژه می تواند داشته باشد و ارتباطش با شعر گسسته نخواهد شد.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;امروز جمعه نیست&lt;br /&gt;امیر تار به تار پیرهنم را زار می زند&lt;br /&gt;بهار آب می ریزد براش&lt;br /&gt;کناره های تُنگ را من&lt;br /&gt;با بالهای کوچکم&lt;br /&gt;رنگ می زنم&lt;br /&gt;عصر امروز&lt;br /&gt;پروانه های بنفش می پرند&lt;br /&gt;مرا پیرهن خوابم را&lt;br /&gt;از شانه های مردی که تا صبح در باغ&lt;br /&gt;بی داد می خواند .&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و سرانجام آخرین حلقه ی شعر.جایی که عنصر زمان هم در این روایت دخیل می شود و از پی آن کاراکترهایی که انگار پیش از این در فضای شعر بی حرکت نشسته بودند و می دیدیم و نمی دیدیمشان، جان می گیرند و طبق میزانسنشان حرکت می کنند.تمام شگردهای استفاده شده ، از فرطِ سادگی تکرار نشده و تکرار ناشدنی به نظر می آیند.حتی سطرِ ابتدایی:&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;امروز جمعه نیست&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;نا خود آگاه تداعی وتاویل ذهن ما را فعال می کند و ما را کاملن در فضای شعر قرار می دهد.و بعد از این سطر دومین جهش معنایی- دستوری رخ می دهد و چه زیبا:&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;امیر تار به تار پیرهنم را زار می زند&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و استحاله ی بند اول شعر که از شخصیت شاعر- راوی به شخصیت پروانه اتفاق افتاده بود ، در اینجا نمود می یابد و پروانه ای که انگار تا اینجا در فضای باغی که توی شعر هست ، ولنگار می گشته ، حالا در نقطه ی عطف اتفاقات و در آغاز اکشن های بشری متن ، دوباره وارد کادر روایت می شود و در سطری که حس آمیزیش مثال زدنی ست " با بالهایش که همچنان هم کوچک مانده کناره های تنگ را رنگ می زند".&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سومین جهش نیز در این نقطه رخ می دهد:&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;پروانه های بنفش می پرند&lt;br /&gt;مرا پیرهن خوابم را&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و ضربه ی نهایی و منگ کننده وارد می شود.پس تمامِ این روایت انتزاعی گویا خواب بوده ، یا گویا انچه قرار است بعد ازاین روایت شود خواب خواهد بود.این تعلیق بعد از اتمام خوانش شعر نیز همچنان در ذهن باقی می ماند و اصلن لذت شعر در همین تعلیق هاست.وسطر آخر شعر ، که با بستن کامل حلقه های سه گانه و حفظ تقارنِ استفاده از المانهای موسیقایی تداعی معنایی شعر را رنگی دیگر می بخشد و جهان واره ای مجازی- حقیقی و سیال ایجاد می کند.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شاعر به هیچ وجه نقاط اتصال شعرش را از یاد نبرده و از دست نداده.یادش نرفته پروانه ها ،موسیقی را کماکان شنیده، جنازه را از یاد نبرده،پیرهنش را از یاد نبرده ، و از یاد نبرده که چه می خواسته بگوید و از کجا شروع کرده و قرار است به کجا برسد.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تصویر سازی بسیار دقیق انجام گرفته.انگار نگاتیو هایی باشند از یک تصویر واضح و روشن که هر یک قسمتی از تصویر کلی را بسازند.یا چیزی شبیه کتابهای آموزش طراحی که ابتدا چند شکل هندسی و خط مبهم می بینیم، بعد خطوط مربوط به جزئیات طرح، بعد طرح تکمیلی و سرانجام سایه روشن و ریزه کاری و تمیز کاری.&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای گفتنِ شعر خوب نباید کارِ فوق العاده کرد.همیشه این را به خودم و به همه ای که می شنوندم می گویم.اما اول از همه خودم می اندازمش پشت گوش.نه این که نخواهم.نمی توانم.ذهنیت من طور دیگری شکل گرفته.اما این حق را دارم که شعری بی دروغ و بی نقابِ بنفشه فریس آبادی را دوست داشته باشم.شعری که از فرطِ سادگی سخت است و از فرط سختی ساده ی ساده ی ساده...&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا که همپایم آمدی وشعر خواندی ، دلت می آید بگویی که دارم رفیق بازی می کنم؟...نمی آید دیگر...&lt;span style="color: rgb(255, 255, 255);"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-6002504524140962537?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/6002504524140962537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/6002504524140962537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='در باره ی شعری از بنفشه فریس آبادی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_gOZbTVcly94/RbDe55-D4HI/AAAAAAAAABA/KQV5gLflBGY/s72-c/gluy.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-3373472306635834176</id><published>2006-12-31T07:10:00.000-08:00</published><updated>2007-01-01T13:44:58.325-08:00</updated><title type='text'>درباره ی شعر "از فکر تا فکر" از: علی- بابا چاهی</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_gOZbTVcly94/RZfTtn2y4uI/AAAAAAAAAA0/qTSHNFaiBjk/s1600-h/fdhgdfh.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5014709490846720738" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_gOZbTVcly94/RZfTtn2y4uI/AAAAAAAAAA0/qTSHNFaiBjk/s320/fdhgdfh.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://jenopari.com"&gt;متن شعر&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;حرف "شين" را به نشانه ي شعر بگير!&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1&lt;br /&gt;شما به كاريزما اعتقاد داريد؟...من دارم....خودِ كاريزما را ندارم ها!....اعتقاد دارم اصلن به اين ماجراي پتانسيلِ بگير – نگيرِ اسم در كردن و نكردن...من به يك جور كاريزماي دو سويه معتقدم.اتفاقن هر دو سويش هم بر مي گردد به حضرتِ مار.وجه اول كاريزما ، كاريزماي مهره ي مار است.بعضي ها هستند كه اصلن جاذبه دارند . دور و برشان هميشه شلوغ است . حالا يك مقدارش برمي گردد به اين كه حتمن طرف يك صفت يا رفتار جذاب دارد كه اينطوري مي شود ديگر.گاهي اين صفت را نمي شود به راحتي پيدا كرد.آن و قت است كه ناچاريم بگوييم كه طرف مهره ي مار دارد.چون هر چه نگاه مي كني مي بيني طرف آن طورها هم آشِ دهن سوزي نيست(حتي بعضي وقتها هم كلي براي خودش مزخرف است!) &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وجه دوم كاريزما ، كاريزماي مار و پونه است با چاشني واكنش! به اين صورت كه به مصداقِ جن و بسم الله ، بعضي ها مادرزاد دافعه دارند.يعني هر جا مي روند ، نه تنها همگان از آنها گريزانند ، بلكه در پاره اي از موارد اقدامات تهاجمي خشونت باري نيز در قبالشان انجام مي دهند.در حالي كه گاهي به كنهِ ماجرا كه نگاه مي كني مي بيني كه آن بنده ي خدا ، چندان هم آدمِ غير قابل تحملي نيست ولي...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا مي توانيد خودتان برخي از شخصيت هاي دور و برتان را ، دسته بندي كنيد و ببينيد كاريزمايشان از كدام نوع است. مثلن دكتربراهني، علي باباچاهي، علي دايي، دكتر الهي قمشه اي،عمو پورنگ ! و...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;اين خزعبلات را بافتم ، چون ديدم ذيلِ متنِ شعرآقاي باباچاهي در سايت جن و پري ، سيزده نظريه ي مفصل و پر و پيمان درج شده ، كه تقريبن يك دو جينش اصلن ربطي به بابا چاهي نداشت و در باره ي صحراي كربلا بود و آتش بازي پارسال و علي عبدالرضايي و هرمافروديت و شهريار كاتبان و قص عليهذا...بنا براين مي خواهم با اجازه ي شما بابا چاهي را در دسته ي دوم قرار دهم ، كه همانا دسته ي مار و پونه باشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;3&lt;br /&gt;همين اولِ بسم الله بگذاريد اعتراف كنم كه به نظرِ من عبدالرضايي بسيار شاعر بزرگي است و اين ماجرا اصلن ربطي به شخصيتش ندارد و من به شدت معتقدم كه اگراو از همين امروز هم ، شعر گفتن را كنار بگذارد، دينش را به ادبيات امروز ادا كرده و عرقش راريخته و جانش را كنده و حالا به جاهايي هم رسيده يا نرسيده...اما سهمش ،سهم پر و پيماني است به اعتقاد من.هرچند كه تعداد كارهاي (چه بگويم به جاي تاپ؟از عالي خوشم نمي آيد.همان تاپ خوب است.) تاپش خيلي كم اند ، اما صِرفِ فعل و انفعالات شعري جسورانه ي او ، قابل احترام و ستودني ست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ضمن اين كه باباچاهي هم يك حسنِ بسيار بزرگ دارد(اضافه بر اين كه شاعر بدي هم نيست.به نعل و به ميخ نمي زنم ها!واقعن شاعر بدي نيست ، فقط اكثرن ناموفق است) و آن، جا عوض كردن ها و دگر ديسي هاي اوست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من اصلن نمي خواستم درجزئيات بحث بر پا شده ، ذيلِ شعر باباچاهي ورود و دخالت داشته باشم.اما براي من يك قضيه پارادوكس شده بود:اگر عبدالرضايي شاعر خوبي ست ، پس تقليد اساليب او نبايد كارِ مكروهي باشد.حالا اگر بابا چاهي كاري حول و حوش تقليد و اصلن بگوييم اقتباس كرده باشد از يك شاعرِ خوب ، خطايي كرده ؟مگر نه اين كه گفت :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;دارد سخنِ حافظ ، طرزِ سخنِ خواجو&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اين كه رسيدم به گزاره اي جالب از سركار خانم ماندانا تيموريان مبني بر اين كه :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"اگر آقای باباچاهی را نمی شناختم ومطمئن نبودم که بعدها مدعی این نوع سرایش نمی شوند در اینجا به ایشان تذکر نمی دادم همین!" &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;اين هم حرفي ست براي خودش.اما...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جدا از اين كه من گمان مي كنم از اين جور كلاه ها سرِ تاريخ ادبيات نخواهد رفت، سرِ اين نوع سرايش بحث دارم.يعني مي خواهم بدانم آيا اين نوع سرايش آنقدر ارزش دارد كه آدم سنگِ كشف و اختراعش را به سينه بزند يا خير؟ &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;4&lt;br /&gt;در جا خودم ، جوابِ خودم را مي دهم: بله!...ارزشش را دارد ...به شرطي كه اجرا ، اجراي موفق و چفت و بست داري باشد.با اجازه ي شما من از حواشي دعوا كنار بكشم و بروم سراغِ متنِ شعر.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;فکر کردنِ به تو- من فکر می‌کنم- عاقبتِ فکر کردن است&lt;br /&gt;با ران ملخ از اول گهواره شروع نشده بود&lt;br /&gt;بر سر نخلی بودم که ریگی به قوزک پایم خورد&lt;br /&gt;شیطان به سرعتِ شیطان فرار کرد&lt;br /&gt;و بعد از اینکه فکر کردنِ به ریگ بیابان آغاز شد&lt;br /&gt;فکر کردنِ به ریگ بیابان آغاز شد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;باباچاهي كوشيده كه از همان ابتدا ، تمامي ظرفيت هاي شاعرانه اش را به كار گيرد . ضمن آن كه به خوبي دريافته كه بايد در چنين سرايشي ، اول جاي پاي سفتي را براي خودش پيدا كند و بعد به فكر طيِ طريقِ صعودي قله باشد.اين است كه مي آيد و هرچه در چنته دارد رو مي كند :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;معترضه، برش بيان و ذهنيت،تلميح، غريب گويي، جناس، وردگونگي، ايهام ، ابهام و ...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پس فيگورِ ايستادنِ باباچاهي، فيگورِ بسيار خوبي است ، اما جايي كه ايستاده ، اصلن جاي جذابي نيست.يعني معما گونه و هذياني و گسسته و سيال سروده، اما انرژي سطرهايش آنقدر نيست كه خواننده را به رمز گشايي ترغيب كند.در اين بند من به شدت حس مي كنم كه شاعر حرفي براي گفتن نداشته و مي خواهد مرا بفريبد و به هر كلكي كه شده شعرش را بر من تحميل كند.سطرها آنقدر سر درگمِ بازيها شده اند كه ديگر منطقِ –حتي هذيانيِ- خودشان را هم از دست داده اند.در واقع المانهايي كه شاعر براي تصوير سازيِ رجم و ايجاد فضاي هبوطي - متافيزيكي ، المانهاي بي حال و سستي هستند.اجراي باباچاهي –بر خلافِ نيتش گويا-، اجراي پر هيبت و هيمنه اي نيست ، فقط گنده و بغرنج است.ارجاعات او (ملخ، نخل، شيطان، ريگ، قوزك) همنشيني مناسبي نيافته اند.شايد به اين خاطر كه نسبت به كوتاهي قامت عمودي بند اول ، قامتِ افقي آن بسيار بلند است .و اين همه حرفِ قلنبه ، اصلن در چنين ظرفي نمي گنجد.خاصه كه انواع تريك هاي تكنيكي هم به آن اضافه شده باشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;سر و صورتم را نشسته‌ام که چشم در چشم من از پشت میز&lt;br /&gt;به روزهایی اشاره می‌کند که هنوز قد نکشیده بود&lt;br /&gt;زیر ناخن شیطان خانه داشت&lt;br /&gt;کنج سایه‌ی نخلی می‌نشست&lt;br /&gt;با ریگ‌های بیابان بازی می‌کرد&lt;br /&gt;و فکر نمی‌کرد که اسم کوچک او «فکر» و یا «فکر کردن» است&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;نه ديگر...نشد...شايد اگر اينطوري نمي شد ، يك طورهايي مي شد!...اما حالا...كارِ شعر يكسره مي شود اينجا.بهترين راه ، براي بالانس كردن مضمون در شعر و نجات دادن آن از چند پارگي و تشتت ، ايجاد محورهاي تقارني است.هر چند اين شگرد بيشتر در شعر بلند جواب مي دهد ، اما به هر حال شگردي ست.اما بدترينِ راه ايجاد اين محورهاي تقارني ، تكرار فيزيكي كلمات سطرهاي پيشين است .اين يعني تنبلانه ترين شيوه ي سرايش.يعني آدم بايد عين گارسون ها ، فيش و منو را بردارد و بندهاي پيشين شعرش را مرور كند كه :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"بله!...يه نخل داشتيم...يه شيطان...دو تا ريگ...مي كنه به عبارتِ ..."&lt;/em&gt; &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حالي كه شايد اگر روح تصاوير بند اول را مي گرفت و عصاره ي مفهومي آن را ، پيرو دوسطر قابل قبولِ:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;سر و صورتم را نشسته‌ام که چشم در چشم من از پشت میز&lt;br /&gt;به روزهایی اشاره می‌کند که هنوز قد نکشیده بود&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;مي آورد.يقينن نتيجه اي بهتر در بر داشت.اينجاهاست كه عقل مي آيد و حساب و كتاب ها ، شاعر را به محافظه كاري مي اندازند.وگرنه حتي دشمنان خوني باباچاهي هم كم و بيش بر اين متفق اندكه او جنونِ شاعرانه ي خوبي دارد.اگر دربست در اختيار جنونش باشد ، به جاهاي خوبي مي رسد.(من هنوز "با گلِ نارنج" او را از ياد نبرده ام، يا پاره هايي از "عقل عذابم مي دهد" حتي.)&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بند دوم شعر، بند لختي ست.لخت و عور و در معرض سوز و سرما.از اين روست كه مي لرزد و نمي تواند تن پوشي متناسب با مضمونش براي خود پيدا كند.حتي تزريق گزاره هاي فلسفي هم به دادش نمي رسند.اين شعر اصولن و ذاتن شعرِ سردي از كار در آمده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;5&lt;br /&gt;&lt;em&gt;در بازیِ با اسم کوچک او بود که فکری به سرم زد&lt;br /&gt;فکری که به فکر فکر‌های من اصلا نرسیده بود&lt;br /&gt;عاشق فکر‌هایی شده بودم که اسم همه‌شان فکر بود&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;دير شد...حيف!...چقدر ساده و بي شيله پيله و راحت سروده شده اين سه سطرِ آخر!...جمع و جور و منطقي.اينجاست كه بازي هاي كلامي هم جا مي افتند.اينجاست كه كلام جان مي گيرد و متناسب با انقباضِ انديشه ، منقبض مي شوند و غربال شده ، شسته و رفته روي كاغذ مي آيند.اما ديگر خيلي دير شده.چه بسا كه اصلن رها كرده باشيم شعر را پيش از رسيدن به اين سطرها!...حرصم مي گيرد گاهي از دستِ شعرِ ديگران...چون شعر خودم را هر بلايي كه بخواهم به سرش مي آورم ...اما حالا چه كنم با اين ؟...دمِ خروس و يا قسم حضرت عباس؟...اين سه سطرِ خوش ساخت و خوش پرداخت را بپذيرم يا آن افاضاتِ فاضلانه ي بوسعيدي- هگلي كه : "حرفِ شين را به نشانه ي شعر بگير!..." ؟ &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;6&lt;br /&gt;اينجاهاست كه عبدالرضايي را دوست تر مي دارم.او اندازه ي توانِ خودش خيز برمي دارد و كم و بيش ركوردش ثابت است.اما باباچاهي گاهي يك كهكشان خيز برمي دارد و يك موزاييك مي پرد ، گاهي هم يك قدم خيز برمي دارد و يك كهكشان مي پرد...اين است كه بلا تكليف مي شود آدم با او.مثلِ همين شيطاني كه توي شعرش معلوم نشد عاقبت به خير شد يا به شر يا به درك&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;...&lt;/span&gt; ا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-3373472306635834176?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/3373472306635834176'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/3373472306635834176'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/12/blog-post_31.html' title='درباره ی شعر &quot;از فکر تا فکر&quot; از: علی- بابا چاهی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_gOZbTVcly94/RZfTtn2y4uI/AAAAAAAAAA0/qTSHNFaiBjk/s72-c/fdhgdfh.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-3163408468644459548</id><published>2006-12-20T12:05:00.000-08:00</published><updated>2006-12-20T12:22:50.805-08:00</updated><title type='text'>در باره ي شعر "این بار اگر عقربه های قطب نما" از : لادن نيكنام</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_gOZbTVcly94/RYmX_H2y4tI/AAAAAAAAAAo/-OhbkoaRHTM/s1600-h/siege.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5010703171122815698" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_gOZbTVcly94/RYmX_H2y4tI/AAAAAAAAAAo/-OhbkoaRHTM/s320/siege.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://vazna.com"&gt;متن شعر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;بالقوه هايي كه بالفعل نمي شوند...&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;" لادن نيك نام" از جمله شعرايي است كه عمده ي قوه ي خلاقه خود را در راه رسيدن به نوعي شعر سهل و ممتنع و كم پيچ و خم صرف مي كند.شگردهاي سرايش او نه آن قدر پيچيده و غريب است كه نتوان از آنها سر در آورد ، و نه آنقدر سهل الوصول و قابل تقليد ، كه شعرش را فرموله و آسيب پذير كند.اين كيفيت در منش سرايش او ، كيفيتي ناب ، در خور تحسين و ارزشمند است و به عقيده من همين صفت بوده كه موجب شده در سالهاي اخير نام او را در ميان شاعران مطرح بشنويم .اما به عقيده ي من نيكنام تخيل سهل انگار و محدودي دارد.گستره ي جنون شاعرانه در ذهن او ، قلمروي كم وسعت و جزيره مانند است.او كه انگار به مضايق اين جغرافيا وقوف كامل دارد ، براي جبران مافات ، سعي در اعمال نوعي نظارت تفكري- شعوري بر تخيل خود دارد ، كه همين اعمال نظارت ، موجب مي شود كه گاهي شعرش از رمق بيفتد و بدل شود به قطعه اي كولاژ شده از متن ادبي راديويي و كاريكلماتور.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;این بار اگر عقربه های قطب نما&lt;br /&gt;چفت هم شدند&lt;br /&gt;یا جفت هم&lt;br /&gt;پارو می کشم سمت آفتاب&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;شعر انصافن بسيار خوب آغاز مي شود.جهش اوليه ي ذهن جهشي بلند و حرفه اي ست.هر چند من با نوع تقطيع سطرها مشكل دارم و اصلن نمي فهمم كه چرا با تقطيع بي موقع و پلكاني كردن بيهوده ي جملاتي كه هنوز منعقد نشده اند ، خوانش شعر را دشوار و معناي آن را به تاخيري بيهوده مي اندازند؛ اما نمي خواهم در اين باب پرگويي كنم.چون آن وقت بايد نُرم پيشنهادي خودم را براي تقطيع ارائه بدهم و براي خودم دردسر درست كنم  كه بيني و بينك و بين الله نمي ارزد!...بگذريم...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سطر اول بسيار سطر درخشاني است.كشف جمع و جور و قشنگي صورت گرفته .اما سهل انگاري هاي سابق الذكر از همين جا خود نمايي مي كنند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;چفت هم شدند&lt;br /&gt;یا جفت هم&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببينيد اين بازي خيلي سر دستي و تصنعي صورت گرفته .جناس نقطه ي ميان چفت و جفت ، نخ نما و بي رمق است.حيف از آن سطر اول .من با استفاده از آرايه هاي كلاسيك مشكلي ندارم.اما اجراي وطواطي آن را در شعر امروز نمي پسندم.به خصوص در شعري از جنس شعر لادن نيكنام كه اصولن و ذاتن تكنيك مدار نيست و ظرفيت پذيرش اين صناعات عقلاني را به هيچ وجه ندارد.اگر لا اقل شاعر مي گذاشت اين بند شعر ، به روند طبيعي خود پيش برود و از آن اعمال نظارتي كه اشاره كردم صرف نظر مي كرد، شايد به تصوير بهتري مي رسيد .چون سطر "پارو مي كشم سمت آفتاب" ، سطر بسيار خوش آهنگ و زيبايي است ، و كليت مضموني – گويشي اين بند هم بسيار خوب از آب در آمده .اما اجراي سطر دوم ، خيلي توي ذوق مي زند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نه... خیال نکن مثل همیشه دستی می خواهم کنار دستم&lt;br /&gt;نه. اين بار چند پاره ابر برمی دارم&lt;br /&gt;برای روز مبادا&lt;br /&gt;باچند ستاره ی خشک شده میان دیوان های کهن&lt;br /&gt;در جیب&lt;br /&gt;رگبارترین بارانی ام را می کنم به تن&lt;br /&gt;می زنم دل را به دریا&lt;br /&gt;چه می دانم به موج یا مرجان&lt;br /&gt;یا سوار چند اسب دریایی وحشی&lt;br /&gt;می تازم به نور&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;با رسيدن به اين بند بسيار ضعيف ، مي شود كه كار اين شعر را كلن يكسره بدانيم و آن را شعري زير متوسط ارزيابي نماييم .اشتياق ارائه ي تصوير هاي تازه ، ميل شديدِ رسيدن به زبان ساده ي معيار و تلفيقي از گزاره و گزارش ، بالقوه از شگردهاي مناسب سرايش به شمار مي روند.اما نيكنام نتوانسته اين كيفيت هاي بالقوه را بالفعل كند.علت اين امر هم سهل انگاري او در اجراي هر يك از كيفيت هاي فوق الذكر است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مثلن در هنگام ارائه و خلق تصاوير ، نيكنام تنها جلوه ي تصوير را مد نظر قرار مي دهد و صرفن موفق مي شود يك تصوير بيروني و فيگوراتيو از موقعيت ارائه دهد .نگاه كنيد به سطرهاي :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اين بار چند پاره ابر برمی دارم&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;باچند ستاره ی خشک شده میان دیوان های کهن&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;سوار چند اسب دریایی وحشی&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;تمامي اين سطرها ، تصاويري سطحي و الماني با خود دارند ، نه تصويري دروني و شگفت انگيز.به همين دليل اين سطرهاي شعر افت فاحشي نسبت به قسمت ابتدايي آن دارد.در واقع تصاوير انگار با عرقريزان فكري ساخته شده اند و در قالب يك قطعه ي پيش ساخته توي شعر جاگذاري گرديده اند.حالا گاهي اين بلوك ها در استراكچر اثر خوب نشسته اند ، و در مواردي مثل موارد مذكور هم جا نيفتاده اند و هم اين كه كل شعر را متزلزل كرده اند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دليل اين ناخوشايندي در ارائه ي تصاويرشايد تنها يك سوء تفاهم باشد.سوء تفاهمي كه دامن گير بسياري از شاعران امروز ما نيز هست.اين سوء تفاهم در تعريف و دريافت شعرا از چيستي تصوير سازي است.در واقع اكثرن تصوير شعر را با تصويرگري نقاشي و نگارگري و در فرمهاي تازه تر عكاسي و سينما مي سنجند.در حالي كه اين طرز تلقي كاملن منسوخ و از بنيان نادرست است.در واقع آن چه كه تصوير را در هنر هاي تجسمي ، ديدني مي سازد ، كشف ظرايف و زواياي نامشهود اشيا و موقعيت هاست.در چنين فرآيندي هر هنرمند بر اساس ديدگاه فكري و هنري خود جنبه اي از آن شي يا موقعيت را درشت نمايي كرده و صفات خاصي از آن را برجسته مي سازد.اما در ادبيات و خاصه در شعر ، اين تصاوير بايد بطني شده و به روح متن تزريق شده باشند.اينجا ديگر تداعيات احتمالي ما از شنيدن و يا خوانش واژه معنايي نخواهد داشت ، بلكه روح واژه است كه به يك سطر، كارآكتر تصويري مي دهد.كاري كه لادن نيكنام لا اقل در اين شعر از عهده ي آن برنيامده است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;نكته ي بعدي ، ميل شديد شاعر در رسيدن به زبان معيار است.زباني ساده از نظر فرم و پيچيده از نظر معنا.اما نيكنام در استفاده از اين راهكار بالقوه نيز قدري سهل انگار عمل كرده.يعني در بعضي از سطرها به نثر مطلق رسيده، مثلن:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;... خیال نکن مثل همیشه دستی می خواهم کنار دستم&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين سطرها در نهايت كاهلي و كم حس و حالي بسته شده اند.ضمن آن كه استفاده ي او از ضرب المثل ها و اصطلاحات عاميانه – يا در طي ساليان دراز عاميانه شده- به خاطر عدم تصرف و خلاقيت شاعرانه ، سطرهايي معمولي و فراموش شدني از آب در آمده اند:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نه. اين بار چند پاره ابر برمی دارم&lt;br /&gt;برای روز مبادا&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;می زنم دل را به دریا&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;خوب! ...اين كه همان شد!...تصرفي،تغييري، انگولكي حتي!...اينجاست كه اين كيفيت بالقوه هم حرام مي شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;در شق سوم اين قضيه ، يعني تلفيق گزاره و گزارش ، نيكنام بهتر عمل كرده ، اما گاهي حاصل كارش بسيار تصنعي و بد فرم از كار در آمده.اينجاهاست كه به جاي خلق سطري درخشان ، نهايتن به يك كاريكلماتور مي رسد :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;رگبارترین بارانی ام را می کنم به تن&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;*&lt;br /&gt;اما در باقي سطرهاي اين بند ، تلفيقش نسبتن قابل قبول است .هر چند حضور ناگهاني اسبهاي وحشي دريايي! و تاخت و تاز شاعر با آنها به سوي نور ، موقعيت مضحكي را در شعر پديد آورده ، اما بي تابي سطرهاي پيشين آن دلپذير و خواندني است :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;می زنم دل را به دریا&lt;br /&gt;چه می دانم به موج یامرجان&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;كلن من اگر به جاي خانم نيكنام بودم ( كه نيستم از خوش اقبالي ايشان ، چون من بودن چيز خيلي مزخرفي است!) اين بند شعر را حذف مي كردم.شما هم اگر حالش را داشتيد با حذف بند فوق يك بار ديگر شعر را بخوانيد و ببينيد منسجم تر مي شود يا نه!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;بگذار بال هایم آب شوند&lt;br /&gt;بگذار باله ها برویند از تنم&lt;br /&gt;گیرم ماهی روزهای بارانی شوم&lt;br /&gt;یا صید روز های گرسنگی ماهیگیر&lt;br /&gt;به آفتاب که رسیدم&lt;br /&gt;چه فرق می کند&lt;br /&gt;صید تور باشم&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;یا صیاد نور؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;بند پاياني شعر هم اگر چه نسبت به بند پيشين قوت بيشتري دارد و كمي شسته و رفته تر است ، اما بازهم پر است از فرصتهاي از دست رفته.خلق اين فرصتها در متن ، نشان مي دهد كه خالق متن ، كاربلد است و آگاه به اساليب سرايش.اما از دست رفتن آنها ، يا ناشي از سهل انگاري شاعر است و يا ناشي از اعتماد به نفس كاذب و بيش از حدي كه به شعر خودش دارد.يعني يا شعر را دست كم گرفته و يا امر به خودش مشتبه شده و كارش را خيلي بي نقص مي بيند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;بگذار بال هایم آب شوند&lt;br /&gt;بگذار باله ها برویند از تنم&lt;br /&gt;گیرم ماهی روزهای بارانی شوم&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;واقعن احسنت!...در اين سطرها نيكنام نويد يك پايان بندي فوق العاده را به ما مي دهد.مقدمه را عالي چيده.تصوير ها را خوب كشف كرده.تخيل را به حد اعلاي بضاعتش رسانده و ناگهان :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;یا صید روز های گرسنگی ماهیگیر&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نمي دانم آخر اين گرسنگي از كجا سر و كله اش پيدا شد؟!...حيف ...واقعن حيف.همين يك سطر ، جدا از آن كه وزن دوار و خوشايند سطرهاي پيشين را به شكست مي كشاند ، كليت تصويري و مفهومي اين بند را نيز به هم مي ريزد.واقعن چه اشكالي داشت اگر اين &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"گرسنگي"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt; حذف مي شد؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;گیرم ماهی روزهای بارانی شوم&lt;br /&gt;یا صید روز های ماهیگیري&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;فضولي مي كنم ها!...اما مثلن!...اين سهو ها نبايد در كار شاعري مثل لادن نيكنام جلوه گر شود.آنوقت ممكن است ديگر به كارگاه هاي شفاهي و كتبي و حضوريش نشود اعتماد كرد!در سطرهاي پاياني او نهايت سعي اش را به كار بسته تا شايد اين شعر را به گونه اي نجات دهد و به سرانجام برساند.اما تاكتيك او براي رسيدن به اوج نهايي ، نيز تاكتيكي نخ نما و بي حاصل است و مخاطب را با شعري بلاتكليف به حال خود رها مي كند.دو باره همان بازي خام سطرهاي اول را اين بار با كمي گنده گويي در هم مي آميزد و مي كوشد القا كند كه دارد حرف مهم و درخشاني مي زند.اما همه چيزِ اين شعر بالقوه و در سطح مي ماند و نهايتن نقبي به درون نمي زند و بالفعل نمي شود.جدن كه حيف!...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-3163408468644459548?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/3163408468644459548'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/3163408468644459548'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/12/blog-post_471.html' title='در باره ي شعر &quot;این بار اگر عقربه های قطب نما&quot; از : لادن نيكنام'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_gOZbTVcly94/RYmX_H2y4tI/AAAAAAAAAAo/-OhbkoaRHTM/s72-c/siege.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-116578290158936360</id><published>2006-12-10T12:14:00.000-08:00</published><updated>2006-12-19T01:59:05.511-08:00</updated><title type='text'>در باره ي شعر"مراقبه ي وارونه" از علي اخوان كرباسي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4040e.com"&gt;متن شعر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#666666;"&gt;برخورد نزديك از نوع آخر!...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گاهي فكر مي كنم كه غلظت شاعرانگي در آثار يك شاعر ، كاملن وابسته است به تلقي او از شعر .يعني كل اين كيفيت كلامي را مي توان يك عنصر منفعلِ منعطف گرفت ، كه نگاه آفريننده اش ، آن را در ظرفهايي متغيرالشكل مي ريزد و سياليتِ ظرف است كه موجب سيلان مظروف مي شود.حالا حساب كنيد كه ما اين ظرف را هر چه بي در و پيكر تر و بي حد و مرز تر بگيريم ، گستره ي انديشه مان ، يا لااقل بازتابهاي انديشه مان ، وسيع تر مي شود.تنها نكته اي كه در اين ميان باقي مي ماند عمق ظرف است و اين كه اصلن عمق داشتن اين حادثه ي كلامي واجب الوجود است يا ممتنع الوجود و اين كه زيبايي متن و لذت ناشي از خوانش آن ، تا چه حد به عمق انديشه هاي مطروحه وابسته است...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من فكر مي كنم كليت كارهاي "علي اخوان" تلاشي است براي ممتنع الوجود كردن تمامي اساليب و كادرهايي كه در ذهن ما مثل شابلوني براي اثبات شعريت يا عدم شعريت يك اثر به كار گرفته مي شوند.يك جور نوشتن بي دغدغه و خالص.نويسش محض بي آن كه قصدش رسيدن به هدفي غايي باشد.در چنين موقعيتي است كه ديگر ظرف بدل مي شود به سيالي كه مداوم در حال تغيير است و در نتيجه شاعر به يك وارستگي فكري- مضموني- كلامي مي رسد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قصد من اين نيست كه به دفاع از اين مانيفست عجيب و غريب نانوشته بپردازم، اما به نظرم اين جنون ، جنوني عزيز است و بايد در آن تامل كرد.چون اکثر شاعران جدي و حرفه اي ما تقسيم شده اند به دو دسته ي كاملن مجزا: دسته ي اول شاعران جنتلمن اصول گرا ، كه هر گونه شگرد و جسارتي در سرودن را ، تنها در چارچوبهاي منظم و منتظم كليشه شده در اذهانشان مي پذيرند كه مثلن مي شود اسمشان را گذاشت : شاعر با مسئوليت محدود!گروه دوم هم افتادگان از سوي ديگر بام هستند كه تلفيقي از پوپوليسم و لمپنيسم را در شخصيت و اثرشان تزريق مي كنند و از فرط هذيان گويي به ليچار بافي مي افتند، كه اسمشان را مي شود گذاشت : پُست رابيشيست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در ميانه ي چنين افتراقي ، وجودمديوم هايي مثل علي اخوان – هرچند كه گاهي به يكي از همين قطبين متمايل مي شود- تعديل كننده ي سايه روشن هاي تهوع آور طرفين است . اين مديوم ها ممكن است كه هيچ يك اتفاقي در شعر ما محسوب نشوند ، اما ميان بر هايي را براي گريز از مضايق هر دو دسته ي فوق الذكر يافته و معرفي مي كنند ، كه به مرور زمان ، مي تواند روند ادبيات امروز و فرداي نزديك ما را دستخوش تغيير نمايد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;معبد من&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;لاي پاي توست&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;با بوي عود تند و&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;سوسن كوهي&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;و ذكرم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;چلپ چلهايي طولاني است&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;كه خدايم را &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;به ارگاسم مي رساند&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نكته ي مهم افتتاحيه ي اين شعر ، واكنش ناخود آگاه ذهن شرطي شده ي ما ، نسبت به سطر دوم است. وقتي در &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سطر اول شعر با واژه ي " معبد" مواجه مي شويم ، اين تنها فيزيك واژه نيست كه تداعي هاي ذهني ما را تحت تاثير قرار مي دهد.بنا براين ناخواسته با معاني و تصاوير مستتر در اين واژه درگير مي شويم.قداست ،قدمت و روحانيت مكاني خاص به ذهن ما خطور مي كند. اما هنر علي اخوان در آشنايي زدايي بي رحمانه اي ست كه در سطر دوم انجام مي دهد و ما را از آن روياهاي متافيزيكي و معنوي بيرون مي كشد و به قهقرايي جنسي و جسمي پرتاب مي كند.حتي همين داوري من در باره ي قهقرا بودن اين موقعيت ، ناشي از نگاه اخلاق گرايانه ي مزخرفي است كه در تمام ساليان عمر به ذهنم تزريق شده ، و خود به خود در مواجهه با چنين كنشي ، گارد مي گيرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما نكته اي كه شايد درخوانش اول به آن توجه نشود ، تجربه ي ناب و نوي شاعر ، در تغزل است.ببينيد ما همواره داريم از كليشه ها و شگردهاي منسوخ و كلاسيك شده بد مي گوييم و هي مي ناليم كه دوره ي خال و خط و ابرو و ميان و گيسو تمام شده، اما هيچ راهكار عملي جالب توجهي براي جايگزيني اندام ممدوح تغزل ارائه نمي دهيم.علي اخوان با فرمت جسورانه اي كه در شعرش پياده كرده، در واقع پيشنهادي متفاوت و در خور تامل را مطرح مي كند.نه اين كه بخواهم بگويم عينن بايد همين فرمول را به كار بست و قربان صدقه ي اندام شهواني و تناسلي محبوب و محبوبه رفت.بلكه صرف رفعِ قداست از پاره اي از اندام و در عوض قداست بخشيدن به اندام ديگر، مارابه يك دموكراسي توصيفي مي رساند، كه بسيار ارزشمند است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تكميل عمودي اين تصوير ، هر چند به سطر پر طمطراق وصرفا جسورانه و نه چندان دلچسب :"كه خدايم را به ارگاسم مي رساند" منجر مي شود، اما خلاقيتي منحصر به فرد را در خود مستتر دارد.حتي در ساده ترين تركيب ها هم تصرفي ناخودآگاه صورت گرفته.مثلن به جاي " بوي تند عود" ، مي گويد "بوي عود تند".&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حسن ديگر اين بند از شعر كولاژهاي واژگاني است كه خوب كنار هم نشسته اند.با فهرست كردن تعدادي از اين واژه ها مي توانيم پي ببريم كه در نگاه اول چقدر ناهمخوان و دور از هم جلوه مي كنند ، اما در عمل از همنشيني اين واژه ها ، هيچ گزندي به شعر نمي رسد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;معبد- لاي پا- عود-سوسن كوهي- ذكر- چلپ چل- خدا- ارگاسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;جانمازم ملافه است&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;دست چپم كه قابل نيست&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;دست راستم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;نذر سلامتي دوست پسرهايت&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;هر كدام كه دوست تر مي داري&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين پاساژ كوبنده در ميانه ي شعر ، به آن كيفيتي آنتي پوئتريك مي دهد .چموشي ذهنيت علي اخوان در اين بند ، منجر به يك آلگرو در كلام و مضمون مي شود و در چنين وضعيتي است كه او مي تواند تنها از طريق اعمال شوك به مخاطب ، وي را تحت تاثير قرار دهد و با وجود به كار گيري جملاتي ساده و معمولي ، شعر را همچنان سر پا و استوار نگه دارد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اوج هوشمندي شاعر ، در گزينش واژه است.او آنقدر راحت و بي قيد مي سرايد كه هيچ دليلي براي اجراي درست املاي لغتي مثل "ملحفه" نمي بيند و با توجه به موقعيت زباني و اجرايي شعر " ملافه" مي نويسد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پل ارتباط مضموني- ذهني را به يك پديده ي روتين اجتماعي (روتين از نظر ما كه اهالي اين جامعه ايم البته!) ارجاع مي دهد و بعد المان هاي مذهبي اش را با اجرايي صميمي و ولنگار در ساختار شعر دخيل مي كند.به همين دليل خيلي دشوار است كه كلمه اي را از اين بند شعر او حذف كرد يا چيزي به آن افزود.حتي استفاده ي او از تركيب امروزي " دوست پسر" جالب توجه است.چند شاعر ديگر را سراغ داريد كه از اين عبارت استفاده كرده باشند؟از آن ميان در شعر چند نفرشان اين عبارت جا افتاده و توي ذوق نمي زند؟...لا اقل من نمونه ي موفق ديگري سراغ ندارم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;عبادتم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;شعرهاي عاشقانه است&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;آسمان را&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;دارم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;در تو وارونه مي بينم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;دنيا را در من&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;وارونه نبيني &lt;span style="color:#000000;"&gt;مرغابي؟&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;من دريا نبودم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;دريا نيستم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;مردابم &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;يعني بودم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;قبل اينكه اين آفتاب بر من بتابد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;شاعرانه ترين بند اين شعر ، ضعيف ترين بندش هم هست.يعني سطر بي رمق و سر دستي :" عبادتم ، شعرهاي عاشقانه است" حضيض اين شعر محسوب مي شود.هرچند در تقابل با ساير سطرها ، تا حدودي حتي با نمك هم به نظر مي آيد ، اما في الواقع اصلن سطر خوبي نيست و به راحتي قابل حذف است ، بي آن كه كليت شعر لطمه اي ببيند.اما دوباره بعد از اين سطر ، شعر جان مي گيرد و تصاوير متفاوت و جذابي به آن تزريق مي شود.به اين ترتيب مي رسيم به يك پايان بندي فوق العاده عالي و حرفه اي و بي ادا و اصول .سطرهايي كه در عين سادگي واقعن تكان دهنده و زيبا هستند:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;آسمان را دارم در تو وارونه مي بينم&lt;br /&gt;دنيا را در من وارونه نبيني مرغابي؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و بعد از آن فينال درخشاني كه با استفاده از واژه ي ساده اي مثل : " يعني" ، شعر را به پاياني ناگزير مي رساند.در و اقع گزاره هاي كوتاه سه چهار سطر آخر ، به شعر كاراكتر مي دهند:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;من دريا نبودم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;دريا نيستم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;مردابم &lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;يعني بودم&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;قبل اينكه اين آفتاب بر من بتابد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اين شعر ، به عقيده ي من شعر موفقي است.چون لذتي در خود نهفته دارد و مي كوشد ما را هم در اين لذت شريك كند.اين شايد نوعي ديگر از برخورد نزديك ذهنيت ما با شعری باشد ، از نوعي ديگر.شايد نوعي كه آخرين نوع باقيمانده از اين جانور منقرض شده است.همين سادگي ذهني و عيني، همين نوشتنِ محض ،مرا به حضور علي اخوان در شعر امروز فارسي دلخوش و به آينده اي متفاوت اميدوار مي سازد.حالا شما هي بگوييد عمق ندارد ، تكنيك ندارد، ادب ندارد!...بي خيال!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-116578290158936360?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/116578290158936360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/116578290158936360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='در باره ي شعر&quot;مراقبه ي وارونه&quot; از علي اخوان كرباسي'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-116283694525321223</id><published>2006-11-06T09:56:00.000-08:00</published><updated>2006-12-19T02:05:03.750-08:00</updated><title type='text'>درباره ی شعر "مرداد" از ناهید سرشکی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/crowd4.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/crowd4.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mahmag.org/farsi/iranianpoetry.php?itemid=411"&gt;متن شعر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#666666;"&gt;معنیِ حرفِ زیبا را نگرفتی دیگر!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدا را به سر شاهد می گیرم!...به جان دوست! ...می خواهم دنیا نباشد...دروغم چیست آخر؟!...داشتم مثلِ بچه ی آدم یکی از کارهای ساقی قهرمان را نقد می کردم...کاری به کسی نداشتم.سرم توی لاک خودم بود.اما این رفیقِ عزیز من ، پویا عزیزی ؛ ای میل فرستاد ، که آقا ماه مگ به روز شده.ما هم رفتیم و دیدیم که راست می گفته بنده ی خدا!...همین طوری شعرها را مروری کردیم.کار فرامرز سه دهی هم اتفاقن خیلی به دلمان نشست.شعر مهناز بدیهیان هم مثل همیشه رو سفید بود(حالا شاهکار نبودکه!ولی خوب بود).کورش همه خانی را هم که دلمان تنگ شده بود برای کارهایش ،کلن دوست داریم.اما یکهو رسیدیم به کار " ناهید سرشکی" و آقا چشمت روزِ بد نبیند!...آی حالمان گرفته شد...آی حالمان گرفته شد...بله؟!...چشم، الان علتش را عرض می کنم:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;تلفن همراهش هيچ وقت در دست رس نبوده&lt;br /&gt;بوده ؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جواب مي دهد: شما&lt;br /&gt;با كوفي عنان&lt;br /&gt;تماس گرفته ايد&lt;br /&gt;لطفأ پيام بگذاريد!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پيام بگذارم ؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نخیر نبوده! حق با شماست.اما پیام هم نگذارید.طفلک این پیرمرد- کوفی عنان را عرض می کنم- دارد از عالم و آدم می کِشد.دیگر فقط همین مانده که نیمه شب، خسته و کوفته ، بعد از جلسه با شورای امنیت در باره ی قضیه ی هسته ای و میوه ایِ ایران وجفتک های کره شمالی و لیچار شنیدن از دیپلماتهای آمریکایی بیاید و پیامهایش را چک کند و شعر صادره سرکار علیه را هم آن وسط بشنود.خوب مگر تحملِ آدمیزاد چقدراست؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این که شاعری با تجربه و سابقه ی ناهید سرشکی - که بنده ی حقیر ، از حدود هفت ،هشت سال پیش افتخار آشنایی با ایشان را داشته ام در کارگاه شعرمجله ی دنیای سخن - بیاید و این طور سهل انگار و تنبل شعرش را استارت بزند و میل به "ساختن" شعری جهانی و سلحشورانه داشته باشد ، معنی اش این است که باید در استعداد و خلاقیتش شک کرد.شاعری که محضر چند تن از بهترین شعرای ده ساله ی اخیر را تجربه کرده باشد و محصولش بشود این؛ به نظر من نیاز به هشدار و تلنگر روحی دارد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ببینید ! اصلن بحث بر سرِ کیفیت مضمونی شعر نیست.امااین طور حرف زدن والله کاری ندارد که! بابا جان! گفتیم که سهل و ممتنع بودن زیباست، اما سهلِ خالی که ممتنع نیست!سرشکی آنقدر شیفته ی مضمونِ جهان شمول و شعاریِ خودش شده که اصلن کیفیتِ شاعرانه را به کل بی خیال شده.من حرصِ این را می خورم که آخر ، خلاقیت پس به چه دردی می خورد؟کجا باید خود نمایی کند یا نکند؟کار شاعر چیست؟نقلِ محض یا جذابیت بخشیدن به منقولاتِ ظاهرن ساده؟ کوفی عنان که سهل است.نعوذ بالله اگر خود خدا را هم آن طرف خط بگذارید ، این بندِ شعر نجات پیدا نمی کند!روایت آنقدر تصنعی و بی تعلیق است که آدم مورمورش می شود.ملاحظه بفرمایید:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;همين ساعت همين دقيقه همين چند دقيقه بيشتر از نيمه شب&lt;br /&gt;منِِِ بشر براي گرفتن حقوقم&lt;br /&gt;پيام مي گذارم ؛ جيغ جيغ !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جیغ نکش خواهرِ من! بشر که برای گرفتن حقوقش جیغ نمی کشد.خصوصن یکی که صدایش مثل استاد بزرگمان شاملو دورگه باشد و پر طمطراق، جیغش کجا بود؟! به جای جیغ کشیدن ، می شود قدری حرفِ حساب زد.حالا که داری پیغام می گذاری ، اقلن پیرمرد را سکته نده!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زبان بازی نازل و پیش پا افتاده ی سطرِ اول این بند ، بیش ازآنی که ناشی از قوه ی خلاقه و اقتدار در هدایت واژگان باشد ، از سرِ استیصال است. بالاخره این نثر بی رنگ و خاصیت را باید یک طوری آهنگین کرد دیگر! بعد هم دقت کنید به ترکیبِ توی ذوق زننده ی " منِ بشر" که یکی از حالگیر ترین ترکیباتی است که من در طول پانزده سال اخیر عمرم شنیده ام.یعنی منطق حضور واژه ی بشر ، به طرزی تحقیرآمیز وابسته است به آن حقوقِ لعنتیِ آخر سطر.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a name="more"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ديروز عصر&lt;br /&gt;زيبا – كه شاعري است معاصر خواب هاي من –&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مي گفت : ٍ راستي !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فكر كردي چرا&lt;br /&gt;شاعر زياد داريم / شعر كم ؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt; ‍‍‍&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;احسنت به زیبا خانم! خوب حرفی زده به خدا! این زیبا خانم ، نکند همان زیبا کاوه ای خودمان باشد.قشنگ گفته.حرف حساب ، جواب ندارد.اما معنیِ حرفِ زیبا را نگرفتی دیگر! باید حرفش را با حروف 76 بولد ، تایپ و چاپ کنی و بزنی روی در یخچال ، تا هر روز جلوی چشمت باشد و به آن فکر کنی.بعدش هم روزی هزار بار از رویش بنویسی تا از خاطرت نرود.برای این بند ، من به سیاقِ معهودِ خودم جایزه ای تدارک دیده ام.به ده نفر از کسانی که توانستند ربطِ این بندِ شعر را با باقیِ شعر پیدا کنند و همچنین به ده نفر از کسانی که توانستند به اندازه ی یک جو خلاقیت شاعرانه در آن پیدا کنند ، به حکم لا قرعه یک نسخه از همین شعر خوشنویسی و اعطا می شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;جيغ هايم كم كم خاموش مي شوند مثل همين چراغ ها كه در خانه ها !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شب است&lt;br /&gt;مرداد پيچيده خودش را لاي پتويي&lt;br /&gt;كه جرقه هاي زغال&lt;br /&gt;رويش انگشت مي گذارد و&lt;br /&gt;با بوي ترياك مي پيچند توي كوچه ي روبرو .&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گرم است انيفرم و كلاه سربي ،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;كه بشر روي سرش گذاشته&lt;br /&gt;تا نرود سرش كلاهي&lt;br /&gt;كه مي گويند اين روزها : ٍ كلاه صلح ٍ&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;چه عجب! بالاخره خلاقیت هم تکانی خورد! هر چند تصویرِ خاموشی جیغ و مونتاژ موازی آن با "چراغهای خانه ها!" چندان قوی از کار درنیامده.اما همین که شاعر قدری انرژی مصرف کرده و سعی کرده کشفی بکند ، جای نمازِ شکر دارد!هر چند(چه قدر هرچند!) بلافاصله با سطر کوته فکرانه ی &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"شب است" سعی می کند به ما شیرفهم کند که دارد حرفهای اساسی و مهمی می زند. اما آن یک سطر را به عنوان شعر قبول می کنیم.در بندِ :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;مرداد پيچيده خودش را لاي پتويي&lt;br /&gt;كه جرقه هاي زغال&lt;br /&gt;رويش انگشت مي گذارد و&lt;br /&gt;با بوي ترياك مي پيچند توي كوچه ي روبرو .&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;بگذریم از سطرِ – جای مزخرف چه واژه ی مودبانه ای می شود به کاربرد؟...آها!...ضعیف- ضعیفِ اونیفرم و سایر قضایا ...بله در این بند هم می شود اندیشه های زیبایی را پیدا کرد.خصوصن سطر آخرش که تصویرِ نابی را هم در خود مستتر دارد.اما دوباره الدرم بلدرم ها شروع می شود و تا دقیقه ی هشتاد و نهِ شعر هم ، هی گل می کارد توی دروازه ی شاعر.به طوری که یکی دو گلِ سطرهای پایانی هم نمی تواند تلخی باختش را از بین ببرد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;كبوتر بزرگ مي كنم در كبوتر خانه ي روياهام&lt;br /&gt;داد مي زنم : خدا !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;استغفرالله&lt;br /&gt;همه ناخدا شده اند و كشتي نوح را&lt;br /&gt;روي اشك هاي ما مي رانند&lt;br /&gt;كبوتر بفرست&lt;br /&gt;كبوتر بفرست !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تانك ها&lt;br /&gt;تا ميدان شهر&lt;br /&gt;تا بالاي طناب دار پيشروي كرده اند&lt;br /&gt;تا گردنِِ من و حنجره ي زيبا !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;يك كوچه پيدا كن كه لب هايش آويزان نباشد&lt;br /&gt;چيزي نمانده به صبح&lt;br /&gt;خدا !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;كسي جوابم را نداد&lt;br /&gt;مي گويم : خدانگهدار !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شايد كسي از سر اتفاق&lt;br /&gt;دست هايش تكان بخورد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;تو را به خدا من و این کوفیِ بدبخت را به گریه نینداز!جفتِ ما به یک اندازه دل نازکیم.از آن استغفرالله وحشتناک و نچسب که بگذریم ، تازه می رسیم به بازی جانیفتاده و نخ نمای " خدا و ناخدا و کشتی و کبوتر" که تنها معرفِ ذهنیتی است کاهل و کم حوصله ، که حتی در کشفهای مکشوف و معروفِ سابق نیز ، نمی تواند تصرفی خلاقانه داشته باشد.نگاه کنید به استفاده ی شاملو از همین المانها در شعرِ "سفر" :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;خدای را&lt;br /&gt;مسجدِ من کجاست؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ای ناخدای من؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در کدامین جزیره ی آن آبگیرِ ایمن است؟...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما کدامین جزیره ،کدامین جزیره،نوحِ من ای ناخدای من ؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تو خود آیا جست و جوی جزیره را&lt;br /&gt;از فراز کشتی&lt;br /&gt;کبوتری پرواز می دهی؟...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;" سفر"- نسخه ی مندرج در گزینه اشعار شاملو- انتشارات مروارید-صص 153الی163&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;نمی خواهم تهمت بزنم ، پس در باره ی تواردات احتمالی حاصله از قیاس شعر شاملو با شعر سرشکی سکوت می کنم. اما شاعرانگیشان را که می توانیم با هم قیاس کنیم؟هر چند علی الظاهر این قیاس هم مع الفارق است.تازه به نظر حقیر ، این شعر در زمره ی شاهکارهای استاد هم نیست.اما فاصله به عینه مشخص است.اینطوری می شود که مجبور می شویم به زورِ توپ و تانک و طنابِ دار توی میدان شهر(یاشعر!) برای مخاطب شعر ژست های فالاچی وار بگیریم و در هیات ژاندارکی تهرانی جلوه کنیم ،کاتولیک تر از پاپ!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هر چند این بندِ شعر ، چندان بد از کار درنیامده و دلنشین است :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;يك كوچه پيدا كن كه لب هايش آويزان نباشد&lt;br /&gt;چيزي نمانده به صبح&lt;br /&gt;خدا !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;كسي جوابم را نداد&lt;br /&gt;مي گويم : خدانگهدار !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شايد كسي از سر اتفاق&lt;br /&gt;دست هايش تكان بخورد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;اما باز هم کلیت شعر آنقدر فرود دارد که این فرازها در آن گم می شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اصلن چرا خودم را سانسور کنم؟ بگذارید رک باشم!خواهرِ من! این طور حرف زدن ها فقط افه های ژیگولیِ پست سانتی مانتالیستی است و لاغیر! نهایتش هم پیش بینی خودت درست از آب در می آید و گردنت می رود بالای دارِ تاریخ ادبیات معاصر.فقط لطفن به جای مایه گذاشتن از حنجره ی طفلکی زیبا، حرفش را آویزه ی گوشت کن!دوره ی رسالتِ مانیفستیکِ شاعرانه تمام شده.دیگر شاعر قرار نیست پیامبر باشد و قومش را هدایت کند.به فرض هم که به پیامبری مبعوث شد ، نباید با این لحن دیکتاتور و بی ظرافت دینش را تبلیغ کند.چون جماعت دیگر برایش تره خرد نمی کنند.بله؟!...مزخرف می گویم!...حرفِ زیبا را نگرفتی دیگر!...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-116283694525321223?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/116283694525321223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/116283694525321223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='درباره ی شعر &quot;مرداد&quot; از ناهید سرشکی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-116109716691838023</id><published>2006-10-17T07:37:00.000-07:00</published><updated>2006-12-19T02:00:38.881-08:00</updated><title type='text'>درباره ی داستان "روگذر عابر پیاده" نوشته ی میترا الیاتی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/1600/nbhjm.7.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/320/nbhjm.7.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شاهین مجتبی پور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://dibache.com/text.asp?cat=3&amp;id=199"&gt;متن داستان&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#666666;"&gt;هنر تردستی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آن چه در داستان نویسی معاصر فارسی فرم گرایی نام گرفته ، قابلیت های فراتر از حد انتظاري را در این گونه ی ادبی ایجاد کرده است ، امکاناتی در زبان و روایت پدید آورده که شاید هیچ یک از حتی زبده ترین ادبا و شعرای پیشین هم تصورش را نمی کردند ، برجسته ترین چهره های ادبیات داستانی چند دهه ی اخیر کسانی بودند که این ظرفیت های جدید را دریافتند و در حد و توانشان بهره جستند. اما درست به موازات این عده ی قلیل ، خیل عظیمی از راه رسیدند که به وضوح وجه مبتذل چنین جریانی بودند. کسانی که هیچ میل نداشتند بی ذوقی و کم سوادی ترحم انگیزشان آشكار شود. آنها فرم را نقاب مناسبی یافتند تا به این ترتیب افکاری درون تهی را با پیچیده سازی های خیره سرانه ی به اصطلاح ساختاری شان پرده پوشی کنند. من در یادداشت حاضر قصد آسیب شناسی این جریان را ندارم ، هر روز بر سرعت وفور این نوابغ افزوده می شود ، چرا که هر روز محافل بیشتری را برای تبلیغ و تکثیر خویش تصاحب می کنند. محافلی از آدم های کوچک که این شعبده بازی ها را باور دارند. من تنها مثالی می آورم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"روگذرعابر پیاده" را از این منظر بررسی می کنیم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان شروع درخشانی دارد. در اولین سطور شمایل کلی کار به خوبی نمایان می شود. نطفه ی اساسی ماجرا قبل تر بسته شده و دلیلی برای مقدمه چینی وجود ندارد. جملات کوتاه و مقطعند. تصویر اتاقی در یک بیمارستان خواننده را برای همه چیز آماده می کند. ولي مشکل از جایی آغاز می شود که داستان می خواهد مدل زمانی اش را معرفی یا به عبارت بهتر تحمیل کند: گسست زمانی در روایت. اولین توجیهی که می توان برای اتخاذ چنین تصمیمی در این کار بخصوص جستجو کرد تشویش ذهنی آدم اصلی داستان است که هم زمان همان طور که کنار تخت دخترش در بیمارستان نشسته به چیزهای دیگری نیز می اندیشد و افکار آشفته اش مدام ولی بی نظم با یکدیگر جا عوض می کنند. مسئله اینجاست که در متن حاضر راوی نه اول شخص بلکه یک دانای کل است. او می تواند تعیین کننده ی چالش ذهنی آدم داستانش باشد ولی حالت عکس این شکل صدق نمی کند. تازه اگر هم به هر دلیل نادرستی اختصاصن در این کار چنین تکنیکی را مسبب همراستا شدن اراده ی خواننده با شخصیت اصلی برای جستجوی حلقه های گمشده ی زنجیر وقایع ، سعی در ایجاد نظمی برای اندیشیدن به آنها و در نهایت یافتن راه برون رفت از مخمصه بدانیم ، همین کارکرد فرضی در نیمه های کار خاصیت خود را از کف داده و در یک سوم پایانی کاملن محو می شود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;البته تکنیک مزبور با همین تعقید خام دستانه و بی جا در ساختار، شاید می توانست خواننده را تا حدودی فریب دهد اما چیزی که از همان ابتدا خط بطلانی می کشد بر آن ، حضور دیالوگ های خام و پاورقی گونه ای است که در جای جای داستان به چشم می خورند. دیالوگ هایی که بوی مجلات زرد را می دهند و کار را از رسیدن به اولین اهداف سبک سرانه اش نیز بازمی دارند. به یقین ضربه ی تخریبی این نوع دیالوگ نویسی بیشتر متوجه عناصر زیر ساختاری اثر است تا صور دروغین آن. نقل قول ها آنقدر سطحی و ناکارآمدند که همان عمق ناچیز وقایع را هم مضمحل می کنند و مانع می شوند تا آدم های داستان از پوسته ی کلیشه ای و نخ نمای سخیف ترین تیپ های رمان پاورقی درآیند ، چه رسد که بخواهند شخصیت باشند. باید از این هم فراتر روم و به عدم آگاهی نویسنده از چگونگی به کار گیری دیالوگ برای افشای افكار واحساسات گویندگانش اشاره کنم. برای مثال نگاه کنیم به جایی که سارا تاکسی می گیرد و راننده به شکلی کاملن ساختگی سعی در آغاز گفتگویی با او دارد. نویسنده در اینجا اولین ، سهل الوصول ترین و صد البته بدترین راه را برمی گزیند تا بهانه ای باشد برای تخلیه ی عاطفی سارا و به این ترتیب بخت او را برای اندکی تعمق به باد می دهد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;المان هایی در کار وجود دارند که می توانستند به بهترین شکل ممکن این مشکلات را مرتفع کنند ، ولی آنقدر محدود و معدود هستند که کفاف چنین پاک سازی هایی را ندهند. ایده ای مثل ناخن جویدن سارا علی رغم پیش پاافتادگی اش بسیار گیراتر از بحث و جدل آبکی او با راننده ی تاکسی ست. ابرهای باران زا که به تناوب در همه جای داستان حضور دارند ، شکوفه های زرد رنگ در بزرگراه اگر توصیف هنرمندانه ای داشتند ، همه و همه می توانستند به نجات داستان بیایند. راوی آنقدر در اتاق بیمارستان و داخل تاکسی مکث می کند که دیگر فرصتی برای پرداخت شخصیت ها یا تامل در مهمترین لحظات و اتفاقات باقی نمی ماند. البته داستان اختتامیه ای به خوبی آغازش دارد ، اگر آن همه کج سلیقگی را در میانه اش نادیده بگیریم. شکل گیری رنگین کمان در افق و عبور سارا از روی پل عابر پیاده ، تصویر هوشمندانه و متناسبی ست اما دقیقن به دلیل بی مایگی چيزي كه در پشت سر دارد قادر نیست تا انرژی اش را در لحظه ی موعود به خواننده منتقل کند. به نظر می رسد که نویسنده از همان ابتدا ، قبل از نوشتن اولین جمله چنین پایانی را در نظر داشته ، در تمام مدت نگارش و همين طور در اواسط کار از مصالحی که باید مقدمات را برای حضور موثر آن مهیا کنند به کلی غافل شده ، و بالاخره در پایان اصرار داشته اختتامیه مورد نظرش به هر قیمتی و بدون در نظر گرفتن آنچه بر سر شخصیت ها و وقایع آمده ، به همان شکلی که از اول مقرر کرده گنجانده شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دیگر توضیح واضحات است و بسیار شنیده ایم که انتخاب عنوانی مناسب برای یک اثر در هر ژانری که باشد بخشی از خلاقیت هنرمند به حساب می آید. برای من مشخص نیست که نویسنده بر چه اساسی عنوان &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"روگذر عابر پیاده" را برگزیده. آیا صرفن به این دلیل که سارا در پایان داستان از روی آن می گذرد؟ واقعن به این دلیل واهی؟! اگر کار را تا به آخر بخوانیم دليلی براین که رد شدن سارا از روی پل اتفاق تعیین کننده ای است در داستان و یا پل نقش مهمی را در شخصیت و زندگی سارا دست کم در لحظه ی عبور از روی آن ایفا می کند ، نخواهیم یافت. از این که بگذریم سهل انگارانه تر انتخاب واژه ی بی تناسب "روگذر" به جای کلمه ی ساده &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"پل" است. نمی توان آن را به حساب بازی زبانی گذاشت ، در اینجا معنا و کارکردی ندارد و اتفاقن نشان دیگری از همان تردستی ناشیانه ی نویسنده است که به دليل نداشتن اندیشه اي استوار ، در همین آغاز به ریسمان سست آن چنگ آویخته و تا پایان کار نیز دست بردار نیست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیدا است که نویسنده شناخت چندانی از راوی دانای کل نداشته و هر جا که خود دچار غلیان احساسات و همذات پنداری با آدم داستانش شده عجولانه آن را به دانای کل نگون بختش تحمیل کرده. مثلن در جایی می خوانیم:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;...کاش رازش را در دلش نگه داشته بود...کاش ژاکتی چیزی تنش کرده بود...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا در جایی دیگر:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;...حالا می فهمید خواهرش چه می کشید. حالا می فهمید مادرش چه می کشیده...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دانای کل استثنایی علاوه بر آن که یکسره در حال قضاوت برای همه چیز و همه کس است، احکام سفت و سختی را نیز وضع می کند:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;...باید همان روز چمدانش را می بست و برای همیشه پی زندگی اش می رفت...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر در کمال بی انصافی تمامی این ها را هم نادیده بگیریم و بگذریم می رسیم به بدیهیات که دیگر راه گریزی نمی ماند. می رسیم به اصول اولیه ، آن چه که در کارگاه های کوچک و بزرگ داستان نویسی نامش را می گذارند مبانی نگارش. نگاه کنیم به جمله ی زیر:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;...مینا نان تست را که رویش کره و مربا مالیده بود توی بشقاب گذاشت...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه توصیف دقیق و ظریفی!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلمات و ترکیب های تازه:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;...راننده رادیوی ماشین را روشن کرد و با موجش وررفت...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتمالن منظور نویسنده این بوده که راننده با رادیو کلنجار رفته تا موج را تنظیم کند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;...در افق روبرو ، توده در هم ابرهای خاکستری به هم خورد و آسمان برق زد...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اینجا هم "برق زدن آسمان" باید استعاره از پدیده ی طبیعی "صاعقه" باشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و حالا کلمه ای تازه را با هم ببینیم:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;...پاکت را روی داشبرت انداخت...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خواهم فکر کنم این مورد آخر تنها یک اشتباه تایپی است. بعید به نظر می رسد که حتی این کلمه ی فرنگی هم در خلال بازی های زبانی نویسنده معرب گشته و به "داشبورت" تبدیل شده باشد!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان بد نیست نگاهی بیندازیم به کارنامه ی حرفه ای هنرمند آن طور که در سایت ادبی ایشان "&lt;a href="http://jenopari.com"&gt;جن و پری&lt;/a&gt;" آمده است:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"مادمازل کتی و چند داستان دیگر، اولین مجموعه داستان میترا الیاتی در سال 1380 توسط انتشارات چشمه منتشر شد. این کتاب از سوی منتقدین ادبی مورد توجه بسیاری قرار گرفت و جوایزی مختلفی را همچون : جایزه مشترکِ اولین مجموعه داستان سال 81 بنیاد گلشیری، وجایزه مشترکِ اولی های «خانه ی داستان»، از آن خود کرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مادمازل کتی شامل 7 داستان کوتاه است.میترا الیاتی علاوه بر داستان نویسی تا کنون داوری چندجشنواره ‌ی داستان کوتاه کشوری از جمله: اصفهان/ مشهد/ خرم آباد/ گرگان... را بعهده داشته. همچنین داور مرحله اول چهارمین دوره ی جایزه ی بنیاد هوشنگ گلشیری در سال 83 و داور بخش نخست و بخش نهایی پنجمین دوره ی جایزه ی بنیاد هوشنگ گلشیری در سال 84 (در بخش مجموعه داستان )این مجموعه سال گذشته به چاپ سوم رسید."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;تاریخ ارسال داستان "روگذر عابر پیاده" برای سایت "دیباچه" بیست و سوم مهر 1384 بوده ، قضاوت با شما&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;.&lt;/span&gt; ا&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-116109716691838023?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/116109716691838023'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/116109716691838023'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/10/blog-post_17.html' title='درباره ی داستان &quot;روگذر عابر پیاده&quot; نوشته ی میترا الیاتی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-116050374381296303</id><published>2006-10-10T10:31:00.000-07:00</published><updated>2006-12-19T02:05:43.371-08:00</updated><title type='text'>در باره ی آرای تنی چند از شاعران معاصر، مندرج در نشریه ی اینترنتی ماه مگ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/1600/nmb,j.hl..1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/320/nmb%2Cj.hl..1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#666666;"&gt;ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;" بوسهل را طاقت برسید،گفت : خداوند را کرا کند که با چنین سگِ قرمطی که بر دار خواهند کرد به فرمان امیرالمومنین چنین گفتن؟...حسنک گفت : &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;" سگ ندانم که بوده است،...اما حدیثِ قِرمطی به از این باید ..."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;تاریخ بیهقی –فصل بر دار کردن حسنک وزیر&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;" وقتی به نقد اثری می پردازیم ،ناچار باید آن را از کاراکتر مولف جدا کنیم."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;میشل فوکو&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;1&lt;br /&gt;چندی پیش ،یکی از دوستان خبرم داد که در سایتی به نام &lt;a href="http://mahmag.org/"&gt;ماه- مگ&lt;/a&gt; ،یکی از کارهایی که در " هزار تو " منتشر شده بوده ، با ذکر ماخذی نادرست درج شده است.آن عزیز که عدو هم نبود البته ، سبب خیر شد و حقیر که به قصد کشف صحت و سقم حرف او به سراغ این سایت رفتم ، چیزهایی تازه هم دستگیرم شد و خوشا از این تصادف ها که حسنِ مطلق اند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هر چند در همان قسمت نظرات سایت مربوطه ، به گرداننده ی آن تذکر دادم که در عالم همکاری ، در ذکر مطالب سایر سایتها دقت کند و منبع و ماخذ درست را به خوانندگان معرفی کند ، اما اینجا دوباره گله می کنم و باز می گویم که این کار غیر حرفه ای ، نادرست و توهین آمیز است.کاری ندارم به نیت گرداننده ی محترم و اصلن خیر می گیرم نیتش را.ولی تا زمانی که از این قبیل سهو و عمدها در عرصه ی نشریات اینترنتی رخ می دهد نمی شود جدی گرفتشان و این به جد گرفته نشدن ها به نفع هیچ کس نیست و معنایش به هیچ انگاشتن زحمات دیگران است در جمع و جور کردن مطالب برای وبلاگ ها و سایت هایشان.دفعه ی پیش نیز کار دیگری در سایت خانم هوله درج شده بود ، که مکاتبه کردیم و ایشان توضیحاتی دادند که هر چند قانعم نکرد ، اما به دلم نشست و ماجرا خاتمه یافت.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما آن چیزهایی که گفتم دستگیرم شد ، به نحوی برمی گردد به همین سهو گرداننده ی سایت ماه- مگ و البته خوانندگان محترمش که پیداست همگی از اعزه ی ادبیات هستند بی تعارف و تملق.یعنی مطلب بنده با ذکر ماخذ غلط در این سایت درج شده بود و خوانندگان محترم بدون اطلاع از این قضیه ، حتی به خود زحمت نداده بودند که نظراتشان را در همان ماخذ نادرست مطرح کنند تا لا اقل نویسنده ی بخت برگشته با خبر شود که در باره اش چه می گویند و چه می اندیشند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;اما حالا که دانسته ام نظرات آن دوستان را ، لازم می دانم که توضیحاتی بدهم در باب آن قضایا تا حداقل اصل ماجرا برای خودم روشن شود.چندی پیش مطلبی از سلسله مطالب نگارنده با عنوان کلی " اروتیسم در شعر معاصر فارسی" در باره ی شعری از خانم گراناز موسوی درج شد که ظاهرا بخشهایی از آن به هر دلیل - اعم از تفاهم آنها یا نفهمی بنده یا سوء تفاهم طرفین – خوشایند دوستان نبوده است.من قصد دفاع از خودم را ندارم.اصلن بی معنی می دانم این کار را،چرا که من درست یا غلط، نظرم را گفته ام و تفو بر آن منتقدی که ریا کند و بگوید نقدم با نظرم توفیر دارد.مضحک تر از این گزاره چه می تواند باشد ؟چنین اعترافی چیزی نخواهد بود به غیر از همان دودوزه بازی و قلم به مزدی که شکر خدا کم هم نداریم در این دوران و از نظر محصولات نان قرض دادن و زیر آب زدن به خودکفایی که رسیده ایم هیچ، می توانیم مقادیری هم به ممالک دیگر صادر کنیم(که گویا کرده ایم؟!بله؟!).&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما از نوشتن این توضیح و تکمله قصدی دیگر دارم که در انتهای این مقال به آن خواهم پرداخت.در پاره ای از مطلب مذکور نام چند تن از شاعران را آورده بودم به عنوان مصداقی از...اصلن عینِ گزاره ی بنده را بخوانید:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اسلوب شعري شاعراني چون مريم هوله، ساقي قهرمان، ليلا فرجامي، كيميا آرين، ژيلا مساعد، مانا آقايي و تا حدودي مليحه تيره گل، اگر بر اساس خشم و عصيان و طغيان كلام و مضمون بنا شده، آن عصيان عزيز و كوبنده كه ما را به هم ذات پنداري با مولف وادارد، يا از دست رفته، يا در سطح مانده و نقبي به درونِ مخاطب نمي زند. در مقابل شعرهاي ملايم تر و دروني تر گراناز موسوي، بهاره رضايي، روجا چمنكار و تا حدودي پگاه احمدي، عصياني نهادينه شده و ريشه اي در متن خود دارند كه دلنشينيِ رنج آوري را به آثار آنان تزريق مي كند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و در جایی دیگر هم گفته ام:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اين عرياني گاهي مي تواند چنان زننده و بي جا و اغراق آميز باشد كه شعر را به كل فاسد و سخيف سازد. مثل عرياني فروغ در كتابهايي كه قبل از تولدي ديگر منتشر كرده. اما در دو كتاب تولدي ديگر و ايمان بياوريم... فروغ عرياني را در مويرگهاي شعر دوانيده و به پاره اي از وجود شعري بدل كرده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و اما عین نظر دوستان شاعر را در ذیل می آورم و تک تک به بررسی آنها می پردازم .&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شاعر محترم خانم مانا آقایی چنین فرموده اند:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;عجب! پس رسالت شاعر در نجیب بودن بود و ما نمی دانستیم! معلوم است آقای منتقد وقت چندانی صرف دنبال کردن شعر زنان نمی کند وگرنه نگاه اروتیک ساقی قهرمان، مریم هوله و کیمیا آرین را در یک رده مساوی با شعر خانم ها لیلا فرجامی، بنده، و خانم ها ملیحه تیره گل و ژیلا مساعد قرار نمی داد. یا حداقل در اثبات ادعاهای خود مبنی بر سطحی ماندن عواطف سرکش و عصیان در شعر این دسته شاعران و بالعکس آن قوی بودن این عناصر در شعر دیگر شاعران زن چند مثال محکمه پسند می آورد. علم کردن این شعر از خانم موسوی که اتفاقا از غیراروتیک ترین شعرهای این شاعر خوب نیز هست نشان می دهد که آقای منتقد چقدر با مقوله تن و عریانی بیگانه هستند. ایشان حتی تلاش های پرده درانه و صادقانه فروغ و تن نگاری های او را در ابتدای فعالیت ادبی اش نادیده گرفته و سخیف می داند. نگاه مذهبی آقای منتقد خود را از لابلای سطور به خوبی نشان می دهد. یادم باشد از این به بعد وقت شعر گفتن چادر سرم کنم! والسلام.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;لازم نیست خانم! شما اگر بیکینی هم به تن کنیدیا نکنید، به حال من فرقی نمی کند.به من چه که شما چه می کنید.من چشم چرانی ام را در اندام شعری شما خواهم کرد و آنجا ذهنیت شما را برهنه خواهم دید.اما شما هم ظاهرن وقت چندانی صرف خواندن مطالب پیش رویتان نمی کنید. بنده کی و کجا نوشته ام که نگاه اروتیک سرکار علیه – که متاسفانه یا خوشبختانه چند شعرتان را دوست دارم- با سایر کسانی که نام برده ام یکی است؟من حرف از اسلوب ذهنیت شعری زده ام.شما و کسانی که نام برده ام از منظر من در حیطه ی شعر عصیان و اعتراض کار می کنید.ضمن این که اصلن لازم نمی دانم در مطلبی که در باره ی کار کس دیگری نوشته ام بیایم یک به یک مصداقهایم را تشریح کنم و دلیل محکمه پسند ( پیدا کنید محکمه را!) ارائه دهم.من کی ذهنیت شما و خانم آرین و سایرین را مساوی گرفته ام.دزد حاضر و بز حاضر.تاویل شما برای خودتان محترم، ولی پرخاش با اعتراض باید یک فرق هایی داشته باشد.با حرف توی دهن گذاشتن که به جایی نمی رسیم.ضمنن بفرمایید از کجای آن مطلب استنباط کرده اید که بنده به شعر گراناز موسوی پسوند اروتیک چسبانده باشم؟ من فقط استفاده ی او از المانهای اروتیک را تحلیل کرده ام.اصلن گراناز موسوی چه احتیاجی دارد که بنده بخواهم شعرش را علم بکنم یا نکنم؟من نه ایشان را دیده ام و نه اصلن فکر می کنم ایشان بنده را بشناسند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به فرض که حق با شماست و منِ " آقای منتقد" به کل با قضیه ی تن و عریانی بیگانه.کجای مطلب مذکور ادعایی کرده ام در تن شناسی و نودیسم؟حرف من فقط و فقط از عریانی و عصیان مضمون کلام بوده .اگر به دنبال مضامین مطروحه ی سرکار علیه بودم ، به سایتهای سه کاف سر می زدم .&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در باره ی فروغ اما با شما موافق نیستم و هستم.موافق نیستم چون نظرم این است که عریانی باید از سطح به عمق شعر دمیده شود . حالا اگر کسی می خواهد روی صحنه ی شعرش استریپ تیز کند ، به بنده ربطی ندارد.من نظر خودم را می گویم.اما از طرفی با شما موافقم چون دوباره که متن راخواندم حس کردم باید می گفتم کارهای اولیه فروغ در قیاس با کارهای بعدیش چنین کیفیتی دارند.از این نظر حق به جانب شماست و حرف حساب هم جواب ندارد.شما که نمی خواهید بگویید در ترازوی نقد ، مثلن شعر " گناه" فروغ عزیز با مثلن " ای ایران" برابری می کند؟نگاه فروغ در شکستن تابوها یک ماحصل با ارزش از تمام آثار اوست و در این هیچ شکی نیست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کشف نگاه مذهبی بنده هم از آن حرف هاست!!! اصلن به فرض که بنده مذهبی دو آتشه و افراطی. این چه ربطی دارد به اصل قضیه؟پس اگر مثلا قیصر امین پور یا عبدالجبار کاکایی خواستند در باره ی اروتیسم در شعر شما نقدی بنویسند باید گردنشان را زد؟دنیا را این قدر کوچک نبینید خانم آقایی ،که نیست به آن کوچکی ها که شما گمان می کنید.شما می خواهید مطلب مرا نقد کنید یا شخصیت مرا؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما سرکار خانم فریبا شاد کهن نیز چنین فرموده اند:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;دوست گرامی آقای مسعودی نيا سلام.من تا كنون دو نقد از شما خوانده ام يكی در مقابل كاری از خانم كيميا آرين (اروتيسم در شعر معاصر فارسي)و اينبار خانم گراناز موسوي.به نظر می رسد تيترهای انتخابی شما و مضمون اروتيسم با هيچ كدام اين اشعار سنخيتی ندارند.تن و رابطه ي جنسي در عشق ،اروتيسم،كرايه ی تن،گروتسك،تجاوز و اشكال ديگر كاملا موضوعات مجزا و قابل تفكيكی هستند كه در هر دو مقاله ی شما تحت عنوان اروتيسم نام گذاری شده اند.و ديگر اينكه شما خود در مطلب بالا ذكر كرده ايد:(گراناز موسوي شاعري است كه در سرايش خود را محدود به قيود عرفي نمي داند و همواره شعري سركش دارد و تلاشي در خور براي افزودن نرمهاي تازه و كشف ظرفيتهاي جديد شعر.اما چند سطر پايين تر اين ملاك سرايش را با قضاوتی بر مبنای سخيف و فاسد بودن عريانی فروغ در كتابهای پيش از تولدی ديگر؛زير سوال می بريد. و ديگر اينكه شما به &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"خشم و عصيان و طغيان كلام" گروهی از شاعران اشاره كرده ايد كه زبان و نگاه و نگرش و خشم هر كدام آنان با ديگری بسيار متفاوت است و ديگر اينكه بر اساس كدام سندها اسلوب شعری همه ی شاعران نامبرده را خشم می دانيد؟!!!و نكته ی ديگر شما از كدام مخاطبان سخن می گوييد؟آيا مخاطبان شعر و هر هنر ديگر امت واحدی محسوب می شوند كه اگر فردی يا گروهی از آنها ؛شعرهای شاعری را نپسنديد ملاك مشتی از خروار است و آماری ست به نيابت از همه ی مخاطبان؟آيا زمان پذيرش اين مسئله نرسيده كه هر شاعر و شعری مخاطبان خود را داراست.آنچه كه نقبي به درون شما نمي زند به عنوان يك فرد؛به عنوان مخاطبی كلی مورد پذيرش نيست.آنچه كه برداشت شخصی من است شما در بكار بردن نامها و قضاوتتان دچار شعار زدگی و بی دقتی گسترده و عميقی شده ايد.برايتان آرزوی موفقيت دارم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;نکته ی اول این که تیتر کلی تمام سلسله مطالب مندرج در دوره ی قبلی هزارتو همین اروتیسم در شعر معاصر فارسی بوده و منظور هم به گواه خود مطالب ، استفاده از المانهای اروتیک در شعر امروز و دیروزِ نزدیک بوده است.این سوء تفاهم را می گذارم به گردن سایتهایی که دو مطلب مذکور را بدون ذکر ماخذ منتشر کردند و طبعن شما هم نتوانسته اید پیشینه مطالب را داشته باشید.بنا بر این قصد من اصلن بررسی شعر اروتیک معاصر نبوده که بخواهم تفکیک مورد نظر شما را اعمال کنم.در باره ی فروغ هم بی زحمت رجوع کنید به چند سطر بالاترو توضیحم به خانم آقایی.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما درباره ی شعرای مذکور مقصود من کلیت شعر اعتراض و نفرت است که زاییده ی خشم است و بالطبع هر کس خشمش را به نوعی بروز می دهد.یکی قداره می کشد ، دیگری شکستنی ها را می شکند و یکی هم چاک دهان را باز می کند و لیچار می بافدو یکی هم می رود و در خفا دامن دامن اشک می ریزد.در شعر کسانی که نام بردم خشم بعد از غلبه بر شاعر عنان رها می کند و بر شعر حاکم می شود.اما در شعر گروه دوم ، شعر بر خشم حکم فرما می شود و عنان خشم را در اختیار می گیرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما در باره ی قضیه مخاطب .از بخت خوش شما و همه ی مخاطبان جدی شعر ، بنده نماینده و نایب هیچ مخاطبی نیستم.نقد اما یعنی نظر شخصی یک فرد در باره موضوعی خاص . بنا بر این کل " به نظر من" گفتن ها به قرینه ی معنوی نقد حذف می شود.ثانیا من کجا گفته ام که شعر افراد نامبرده را نمی پسندم ؟ اتفاقن من بسیاری از شعر های مساعد، تیره گل، آقایی، فرجامی و ... را بسیار دوست دارم و می پسندم و هر جا هم مجالی بوده در منقبتشان مقالی پرداخته ام.بحث من بر سر استفاده از خشم و عصیان است.مگر این که منظورم را بد رسانده باشم ، که در این صورت هم دیگر شده و عمدی در آن نبوده.حالا من بخواهم مانا آقایی و امثالهم را خراب کنم؟ چه کسی را خراب کرده ام؟ خودم را یا آنها را؟شعریت شعر بهترین شاهد و زمانه عادل ترین مخاطب و داور است.حالا من هی شعار بدهم.شعر به قول شاملوی عزیز کار خودش را می کند ، به شرطی که شعر باشد.با این حال نظر شما منطقی و حرفه ای بیان شده و محترم است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما این نظر را هم بخوانید از خانم لیلا فرجامی که من همواره پدیده ای ناب می دانمشان در شعر مهاجرت:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با سلام. نگرش مردسالارانه ی مفرط آقای مسعودی نیا حیرت برانگیز نیست. در تاریخ ادبیات ما مادر همیشه مقدس و نجیب و بی عیب است. آقای ناقد تنها با اروتیسم زنانه ی ناب و نجیب ارتباط می گیرد، و حتی در تشخیص اروتیسم هم دانش چندانی ندارد و چند سطر از غیراروتیک ترین شعرهایی را آورده است که خواننده گان تا بحال خوانده اند. خانم موسوی شاعر بسیار خوبی ست و من همیشه کارهایشان را دنبال کرده ام اما ناقد اصلاً به طرزی بسیار کوته نظرانه و خودمحورانه به اشعار ایشان پرداخته اند. در حقیقت مسئله ی ما مسئله ی کمبود چند ناقد باسواد و درست و حسابی ست نه بحران شعر و قحطی شاعر. با امید موفقیت برای شما.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;در باره ی این که شعر گراناز موسوی اروتیک نبوده ،بی زحمت رجوع کنید به چند سطر بالاتر و پاسخم به خانم شاد کهن. نگرش مرد سالارانه ی بنده را البته نمی دانم از کجا استخراج کرده اند.من دارم در باره ی استفاده ابزار اروتیک در شعر گلویم را پاره می کنم و دوستان ظاهرا تمایل دارند به پاره کردن هفت چاکِ شخصیتی بنده.لیلای عزیز! من اهل مانیفست دادن در باره ی زن سالاری و مرد سالاری نیستم.اصلن دهنم می چاید که بخواهم از این گنده فلانیها بکنم. برای من مهم نیست که در باره ام چه فکر می کنید و اصلن مرا چقدر می شناسید.اگر قرار ما در این سلسله مطالب ، مثل دوره ی جدید ، نقد کلیت اشعار بود ، به جاهای دیگری می رسیدیم یقینن.غرض تنها بررسی شعر از یک جنبه ی خاص بوده که آن هم طبق فرمایش شما بنده سوادش را نداشته ام و کوته نظری به خرج داده ام.گیرم که این طور باشد.اصلن قطعن همین طور باشد.من که ادعایی ندارم.کارکی می کنم و دلم می خواهد سایرین هم این کارک ها بخوانند .برداشت شما حالا این طور بوده و حرفی در آن نیست. اما تعمیم برداشتتان به روانکاوی بنده را نمی توانم بپذیرم.به نظر من هر نوع " ایسمی" - از جمله فمینیسم و آنتی فمینیسم- به یک " ایسم" ختم می شود که قاتل ذهنیت انسان خواهد بود و آن " فاناتیسم" است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می بخشید که پر گفتم .اما گاهی علی رغم میل باطنی ، لاجرم هایی پیش می آید که ما را از آنها گریزی نیست. ترور شخصیتی روش کلاسیک تخته قاپو کردن است و اتفاقن روش خوبی هم نیست.اگر خوب بود تاریخِ سراسر تسویه حساب و رجز خوانیِ ما سر نوشت دیگری می یافت به از این که اکنون هست.قصدم از پاسخ گویی به دوستان به هیچ وجه اعلام برائت نیست از گناه ناکرده.فقر نقد و منتقد کم سواد مورد اشاره ی خانم فرجامی را بنده هم باور دارم.اما دو چیز را هم نباید فراموش کرد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نخست این که نقد متعلق به جوامعی است که ذهنیت دموکراتیک دارند.یعنی شخصیت منتقد ولو این که در نکوهش آثار(و نه شخصیت) دیگران بی رحم و حتی عصبی قلم بزند ، باید مصونیت داشته باشد.نه آن که هرکس مطالب را با سلیقه ی خودش موافق ندید ، شخصیت منتقد را زیر رگبار بگیرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دوم این که مسلمن هر کس به اندازه ی دریافت و ادراک خودش ،حق دارد در باره ی هر پدیده ای از جمله شعر اظهار نظر کند.معیار کم سوادی و پرسوادی هم آن قدر نسبی است که اصلن مطرح کردن آن کودکانه به نظر می آید.صرف تمرین تاب آوردن شنیدن آرای دیگران تمرینی مبارک است و خصیصه ای را در انسانها بیدار می کند و فزونی می بخشد که گمانم به آن ظرفیت بگویند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;راه دیالوگ را نباید بست.نظر تمام عزیزانی که لطف کرده و مطالب مرا خوانده اند محترم است. فقط حتی المقدور جایی درج شود که حقیر بختِ خواندن و دیدنشان را داشته باشم.شاید شد و بهتر شناختیم همدیگر را.می شود؟ نه؟!...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-116050374381296303?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/116050374381296303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/116050374381296303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='در باره ی آرای تنی چند از شاعران معاصر، مندرج در نشریه ی اینترنتی ماه مگ'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-115953282524642958</id><published>2006-09-29T04:56:00.000-07:00</published><updated>2006-09-29T05:42:36.606-07:00</updated><title type='text'>در باره ي شعر "به آن كه شليك مي كند ، شليك مي شود" كاري از علي عبدالرضايي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/1600/kjlhjklh.1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/320/kjlhjklh.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.poetrymag.info/revue/04/abdolrezaei-a-beaankehshelikmikonad.html"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;متن شعر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#666666;"&gt;اهميتِ متفاوت بودن !&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به گمانم كه بشود اين گزاره را به عنوان يك اصل يا حكم قطعي پذيرفت كه همواره در ادبيات جهان چهره هايي مانا و تاثير گذار(خواه منفي يا مثبت) بوده اند كه به قولِ قدماي تذكره نويس : "كارشان طوري واقع شده".اين &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"طور" يعني گونه اي كه نمي توان گفت چطور ، ولي مي توان آن را از اطوار ديگر تفكيك نمود.يعني كاري كه متفاوت نباشد ، يا لا اقل تلاشي در متفاوت بودن از آن استنباط نشود ، به حكم بي رحم تاريخ – كه منصفانه هم هست- ميرا و فراموش شدني خواهد بود.و اين گونه است كه هرگز نويسندگان و شاعراني كه صرفا با ارائه ي رونوشتهايي از اثر مرجع سعي داشته اند كه نهايتا كپي هاي برابر اصل خود صاحب اثر باشند ، هيچ گاه نتوانسته اند قله اي را فتح كنند و به نام خود پرچم بزنند.شهرت –چه مثبت و چه منفي- از آن كساني است كه صِرف تفاوت داشتن را به عنوان شرط لازم خلاقيت در ذات خود و اثرشان داشته اند، اما تاريخ انقضايشان ديگردر گرو چيستي و چگونگي بازتاب اين تفاوت است.و اينچنين است كه مثلا مكاتب ادبي با آمد و رفت چهره هاي نخبه و تاثير گذارشان ، در هم ديزالو مي شوند و جريانهاي مختلف فكري و هنري به راه مي افتند ، يا از حركت باز مي ايستند.اما به گواهي تاريخ كارهاي بزرگ تنها از آدمهاي بزرگ بر مي آيد .بزرگي آدمها نيز بستگي دارد به وسعت دايره ي ديد و انديشه و اينچنين است كه حافظ با استفاده از نُرمهاي زباني خواجوي كرماني به هنجارهايي تازه مي رسد و در طول قرون متمادي كماكان متفاوت باقي مي ماند.و هم اينچنين است كه مثلا شاعر خوش قريحه و با استعدادي مثل مرحوم نوذر پرنگ ، عمري به دنبال هم ترازي با شگردهاي سرايش در شعر حافظ مي رود و در نهايت خودش و شعرش ،گم نام و كم نام باقي مي مانند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در مروري بر روند حركتي شعر فارسي ، از نيما تا امروز،مي بينيم كه دوره هاي منقطع و كوتاه شعري ، به موازات يا از پي هم رخ داده اند. گويا با تسريع تكنولوژيك امور روزمره ، جريانهاي ادبي نيز با شتابي افزون تر از پيش در حال وقوع و شكل گيري هستند.عوامل اين شتاب البته بايد به طور تفصيلي و ريشه اي مورد بررسي قرار بگيرند ، اما آنچه در اين مقال مد نظر ماست ، نتيجه ي اين شتاب است.چگونه در كشوري كه در طول ده قرن تاريخ شعرش تنها سه دوره اصلي و يك دوره فرعي (اگر دوره ي بازگشت را بتوان دوره دانست) وجود داشته و تازه تعداد شعراي شاخص و نامي هر دوره بيش از تعداد انگشتان يك دست نبوده ، در مدتي كمتر از يك قرن ، اين همه جريان و جنجال ادبي به راه مي افتد؟يكي از پاسخ هاي اين پرسش ،شايد همان تغيير كيفيت و تلقي "متفاوت بودن" باشد ، كه خود ناشي از رشد قشر نويسنده و شاعر و قلت قشر مخاطب است و وحشت از ديده نشدن ، فراموش شدن، خوانده نشدن.در چنين احوالاتي است كه هر كس به اندازه ي بضاعت خود سعي مي كند متفاوت جلوه نمايد و نظرها را به خود معطوف كند.حالا اگر اين بضاعت اندك باشد ، به حواشي مي پردازد ، جنجال به پا مي كند ، مانيفست هاي آنچناني مي دهد و به لطايف الحيل مي كوشد كه بماند و ديده شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اينها را گفتم تا برسم به علي عبدالرضايي كه اتفاقا به هيچ وجه بضاعتش اندك نبوده و نيست.علي عبدالرضايي را بايد از اتفاقات مهم و زيباي شعر دهه هفتاد دانست و بي اعتنايي به حضور فعال و موثرش در شعر امروز ، تنها مي تواند از سر حسد يا كوته فكري باشد.بي هيچ تعارفي بايد گفت كه عبدالرضايي جغرافياي زباني خود را خوب يافته و به نُرم هاي جديدي در شعر رسيده و متد هاي سرايش را ماهرانه اجرا مي كند.مشكل كار عبدالرضايي به عقيده ي من ، در جايي ديگر است.جايي به جز شعر و چه بسا دور از شعر.اصلن بياييد ، بخوانيم و پيش برويم:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;به امیّد&lt;br /&gt;که شاخه‌ی خم شده‌ی بیدِ موبلندی لبِ رود بود&lt;br /&gt;خیلی امید نیست&lt;br /&gt;دیگر لیلی&lt;br /&gt;که از دنده‌ی چپِ آدم درز نکرد&lt;br /&gt;برای برگم سر گم نمی‌کند&lt;br /&gt;ومثل ِقاشقی که دور ِ میز دنبال ِ چنگال می‌گردد&lt;br /&gt;مرا که جُرم ِ دیگری مرتکب شده‌ام در تورات گم نمی‌کند&lt;br /&gt;نکند!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا که می‌توانم شبی دراز را به تختخوابم دعوت کنم&lt;br /&gt;چرا در زن که مزرعه‌ی من توی قرآن است&lt;br /&gt;لبی وارد نکنم؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;عبدالرضايي شاعر جنون واره ها و هذيان هاي پرده درانه است.مرزهاي تصوير سازي و دواير لغوي اش را چنان باز و بي در و پيكر مي گيرد كه همنشيني هيچ دو واژه اي در شعر او غريب و محال به نظر نمي رسد.حتي وقتي كه در شخصي ترين اشعارش، از اساطيري ترين المانها استفاده مي كند ، مخاطب دستِ كم يكه نمي خورد . در ابتداي اين شعر هم با لحن و زباني كه براي روايت گونه اش در نظر مي گيرد ، وعده هاي فريبنده اي در مورد سطرهاي بعدي به مخاطب مي دهد و اصل را بر عادت زدايي و آشنايي زدايي مي گذارد.هرچند كه شعر دير استارت مي زند و از سطر اول &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;– كه به واقع سطر ضعيفي است- آغاز نمي شود.هر چند سپيد خواني شخصيت مجنون از دو واژه ي "بيد" و " ليلي" لذتي شرطي را به مخاطب تزريق مي كند،اما من خود خواهانه دوست داشتم كه به جاي آن بازي خام سه،چهار سطر اول ، شعر از "مثل قاشقي كه دور ميز دنبال چنگال مي گردد" آغاز شود.جايي كه شعريت شعر جان گرفته و ذهن شاعر چموشي هاي عزيزش را آغاز مي كند.استفاده ي مدرن عبدالرضايي از تلميح و بازي هاي ذاتي زبان شعري اش در اين بند بسيار چشمگير و دلنشين هستند.و واقعن موقعيت واژگاني سستي مثل "براي برگم سر گم نمي كند" نشانگر هيچ نيست ، مگر كاهلي ذهني شاعر در ارائه ي تعبير ناب .و به عقيده ي حقير ، شاعري كه بتواند تعبير ناب ارائه كند ، اما كم فروشي كند و خست به خرج دهد ، گناهش از آن كه نمي تواند بيشتر است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;باید مخ ِیکی که به این آلبوم عادت دارد بزنم&lt;br /&gt;جانمی!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;درعکس به دام افتاده‌ست&lt;br /&gt;کرم ِ کسی که پشتم داشت شکلک درمی‌آورد&lt;br /&gt;به مادرم که می‌مُردم برای فسنجانش حسودی می‌کرد&lt;br /&gt;به صفیه که با چارده سالگی از دوری ِ دهات می‌آمد و برای اینکه پولی دست وپا کند تا حاجیه خانم صداش کنند همه جا را برق می‌انداخت&lt;br /&gt;هنوز نمی‌دانست شبِ یکی از شنبه‌هایی که فرداش در رفتیم&lt;br /&gt;دخترش را به طرز ِخون آلودی خانم کردیم&lt;br /&gt;طفلی عایشه‌ی حسودی بود که وقتی با محمد خوابید&lt;br /&gt;پیش از آنکه دستی درانجیر ببرد انجیل خواند&lt;br /&gt;واز داستان ِ زنی دربنی اسرائیل سر درآورد&lt;br /&gt;که درقاهره عزرائیل شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قایق دوشیزه‌ای بود در نیل&lt;br /&gt;که هر چه پارو می‌زد&lt;br /&gt;به موسی که عصایش خدا پس گرفته بود نمی‌رسید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نرسد!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;حالا مي خواهم آنچه را كه پيش از اين در باره اش صغري و كبري چيدم ، قدري بسط بدهم و مشكل عبدالرضايي – حتي اگر تنها من اين مشكل را با او داشته باشم ، يا او با من ، يا هردو باهم داشته باشيم-را با قدري وسواس مطرح كنم.برگرديم به همان فرضيه ي "تفاوت".شوق و حتي گاهي حرصِ متفاوت بودن در تمام شعرها ي او (بل در همه ي رفتار ها و گفتارها و نوشتارهايش) قابل مشاهده است.در چنين موقعيتي است كه عبدالرضايي به جاي استفاده از جادوي كلامش ، رو مي آورد به تردستي هاي كلامي و در موضع ضعف قرار مي گيرد.غافل از اين كه جادوي كلام ، به ذات شاعرانگي بر مي گردد ،و اين شاعرانگي در ذات خود عبدالرضايي كم نيست ، پس چه دليلي دارد او مهرهاي فرمالِ نخ نما يا نيمدار يا اصلا در حالت خوش بينانه خلاقانه را بر پيشاني شعرش بزند و آن جنون عزيز و ذاتي جاري در شعرش را تحت الشعاع قرار دهد؟ چه انگيزه اي باعث مي شود كه او چنين وام گيري سست و بي حس و حالي از زبان محاوره انجام دهد و سطري نزديك به فاجعه بيافريند كه نشاني از خلاقيت و جسارت او در آن نيست؟سوء تفاهم نشود.بحثم به هيچ وجه در نكوهش آوردن عبارات &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"مخ زدن" و "جانمي" در شعر نيست.من هم به شدت معتقدم كه بايد از تمام ظرفيت هاي زبان استفاده كرد، اما سوء استفاده را برنمي تابم.به ويژه سوء استفاده اي از اين دست كه درخدمتِ متفاوت سازيِ شاعر باشد.تنبلي شاعر براي خودنمايي تصنعي آنجا لو مي رود كه تنها يك سطر بعد ، همين تكنيك را به بهترين وجه ممكن به كار برده :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;کرم ِ کسی که پشتم داشت شکلک درمی‌آورد&lt;br /&gt;به مادرم که می‌مُردم برای فسنجانش حسودی می‌کرد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;اما در باره ي سطر بعدي بايد صميمانه اظهار تاسف كرد.خاطرتان هست كه بعضي وقتها كاري نادرست انجام مي دهيم و بعد هم كه كسي نادرستي آن كار را گوشزد مي كند ، شانه بالا مي دهيم و مي گوييم : مخصوصا اين كار را كردم تا ببينم تو چه عكس العملي نشان مي دهي!...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اين سطر :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;به صفیه که با چارده سالگی از دوری ِ دهات می‌آمد و برای اینکه پولی دست وپا کند تا حاجیه خانم صداش کنند همه جا را برق می‌انداخت&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به شكلي توجيه ناپذيرنثرِ مطلق است .تازه نثري از نوعِ بسيار سبك و ضعيف.اين گل درشتهاي افقي و بي نمك در خيلي از كارهاي عبدالرضايي توي ذوق مخاطب مي زند.علي الخصوص كه عريض هم هستند و شيطنت هاي "متفاوت سازي" شاعر در صورت فيزيكي شعر هم به شمار مي روند.مثل "مهرداد فلاح" كه اگر پايش بيفتد ممكن است وسط شعرهايش نقاشي هم بكشد و به اسم ساختار شكني به خورد مخاطب بدهد.پس اگر پاسخ آقاي عبدالرضايي ، همان پاسخ كلاسيكِ : "عمدا اين كار را كردم الخ ..." باشد ، واكنش من فقط ابراز تاسف است .چون اگر شاعري مثل او اين كار را دانسته انجام داده باشد ، واويلاست...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عبدالرضايي هر وقت ناخواسته درگير بازي هاي كلامي مي شود ، بي استثنا موفق است.اما وقتي به زور خودش را به ورطه ي بازي هايي مي اندازد كه اصلا متعلق به حيطه ي زباني و فكري اش نيست ، آنگاه قافيه هاي لوس و بي رمقِ : عزراييل و اسرائيل و انجيل را به ناشيانه ترين وجه ممكن به شعر تحميل ميكند.قافيه هايي كه آشكارا به زور سريش و ميخ و پرچ كنار هم چسبيده اند.در اين بند اما نبايد از سه سطرِ شاهكار و فوق عاليِ او ساده گذر كرد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;هنوز نمی‌دانست شبِ یکی از شنبه‌هایی که فرداش در رفتیم&lt;br /&gt;دخترش را به طرز ِخون آلودی خانم کردیم&lt;br /&gt;طفلی عایشه‌ی حسودی بود که وقتی با محمد خوابید&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه سطري كه نهايتِ خلاقيت و تازه انديشي شاعر را نمايان مي سازد و دريغ كه خودنمايي هاي گاه و بيگاه او باعث مي شود تا اين سطرهاي درخشان از هم دور بيفتند و شعر كولاژي شود از كارهاي شاعري بسيار قدرتمند و پخته و خلاق با سطرهاي بي مايه ي شاعري آماتور و خود بزرگ بين كه تنها مي خواهد كارهاي عجيب و غريب انجام دهد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;نرسد!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تو در وضعی نیستی که پرده‌ها را کنار بزنی&lt;br /&gt;و از آسمانی حمایت کنی که خدا را تُف کرد&lt;br /&gt;تو کارمندی!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کار داری!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چون مادرت کار می‌کرد&lt;br /&gt;کارمندِ نجیبی بود&lt;br /&gt;که صبح ِ یکی از شنبه‌های فروردین روی میز ِجنابِ رئیس تو را به دنیا انداخت&lt;br /&gt;و آقات که روی سجاده شب زنده می‌کرد&lt;br /&gt;پشتِ هر نماز به خدا دستور می‌داد&lt;br /&gt;کاری کند خواهران ِرسیده‌ات زودتر از پله‌ها پایین بروند&lt;br /&gt;مگر دوستانت که عاشق ِسینه بندِ آویخته‌ای بر بالکن ِخانه‌ی یکی از همسایه‌ها بودند&lt;br /&gt;درباره‌ی سینه‌های آویخته‌ی سایه چیزی می‌دانستند؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;سیلی که خانه‌ات را برد من به تهران فرستادم&lt;br /&gt;تو از پدر که سردردش را در سرت جاگذاشت&lt;br /&gt;تنها همین چند تار ِ مو را به ارث بردی که وقتی رفت آن هم سفید شد&lt;br /&gt;حالا که فردا را ازَت گرفتند چرا به این ثانیه ظلم نمی‌کنی؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;اين كيفيت سينوسي فراز و فرود شعر همچنان ادامه مي يابد.در حالي كه شاه سطر هاي نابي در اين بند اتفاق مي افتند ، پز جسور بودن و تهور و غريب جلوه كردن ، موجب مي شود سطري كم ارزش مثل :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;و از آسمانی حمایت کنی که خدا را تُف کرد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;مثل خالي گوشتي و بد رنگ ، به پوست خوش رنگ و لطيف شعر بچسبد و فرياد حيف حيفت را به عرش برساند.در حالي كه جنون حقيقي شاعرانه در اكثر سطرهاي اين بند به چشم مي خورند.به .ويژه سطر حيرت آور :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;سیلی که خانه‌ات را برد من به تهران فرستادم&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كه مي تواند به عنوان نمونه اي آموختني از الگوهاي هنجار آفريني هماهنگ با مضمون در شعر امروز ما باشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;دیشب به مردِ کوری که دنبال ِدیدنش می‌گشت&lt;br /&gt;دختری که فکر می‌کرد نیست&lt;br /&gt;سرکوفت می‌زد!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گرچه از جنس ِ پوست کنده صرفن سیب زمینی بود&lt;br /&gt;اما گاهی رگِ گردن کلفتی پای شقیقه پیدا می‌کرد&lt;br /&gt;که دیگر برای برگش سر گم نمی‌کرد&lt;br /&gt;و عشق که باروبندیلش را بسته بود و در رفته بود از دلش با دختری که محکم بسته بندی شده بود داشت دوباره برمی‌گشت که ناگهان انگشتهاش پرید و از دکمه‌ی پیراهنی که قلوه‌سنگها را مخفی کرده بود باز جویی کرد!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن‌ها جنبِ آدامس ِ خروس‌نشانی که با هم عوض می‌کردند&lt;br /&gt;توی دادگستری زیر ِ سیاهی ِ چادر بین ِ هم دروغ تقسیم می‌کردند&lt;br /&gt;و مرد که دیگر صبرش به لب رسیده بود&lt;br /&gt;از دیدن ِ زنی که داشت دنبال ِ امید می گشت ناامید شد&lt;br /&gt;مجبور شد&lt;br /&gt;سری به امیّد بزند&lt;br /&gt;زن آنجا بود!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;شعر از اين بخش تا پايان ، متوسط مي شود.در واقع عبدالرضايي برخلاف اكثر كارهايش ، در اين كار نتوانسته ريخت و پاشي را كه به راه انداخته ، جمع و جور كند.به همين دليل مي كوشد تا پيش از غرق شدن در ميان المانهاي پر شماري كه بر سرش ريخته اند ، به سريع ترين و ساده ترين راه ممكن ، خودش را نجات بدهد و شعر را ببندد.نتيجه اين مي شود كه رو مي آورد به نوعي پايان بندي كلاسيك و با اشاره اي به سطر آغازين ، سعي مي كند دو سر اين منحني بيش از حد ول شده را ، به هم گره بزند.اگر چه وي به شكلي حرفه اي كوشيده از تجربه اش بهره بجويد و اين پايان بندي كلاسيك و دونِ كليتِ شعر را با توزيعِ عناصر سطرهاي آغازين سر و سامان دهد، اما با اين فرمول انفجاري كه در كل شعر وعده اش را به ما داده بود ، در انتها رخ نمي دهد و شعرش به شكلي بي تفاوت و كم اثر بسته مي شود.در واقع سطرِ دهه ي چهلي ِ :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;توی دادگستری زیر ِ سیاهی ِ چادر بین ِ هم دروغ تقسیم می‌کردند&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و حجم واره ي ناشيانه ي :&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;و مرد که دیگر صبرش به لب رسیده بود&lt;br /&gt;از دیدن ِ زنی که داشت دنبال ِ امید می گشت ناامید شد&lt;br /&gt;مجبور شد&lt;br /&gt;سری به امیّد بزند&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;نمي توانند مقصد موعود و مناسب اين شعر باشند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در واقع هرگاه عبدالرضايي انرژي اش را صرف خلاقيت در متن و مضمون شعر نموده ، حاصل كارش تماشايي ست ، ولي هرگاه با پشتك و وارو و روي بند راه رفتن خواسته جلب توجه كند و اطرافيان را به تماشاي خود ترغيب نمايد ، حيثيت شعرش را زير سوال برده.حيثيتي كه به عقيده ي من به هيچ وجه كم و كم ارزش نيست و به دست آوردنش ، به همين مقداري كه او به دست آورده هم ، كار آساني نيست.متفاوت بودن اهميت دارد ، اما تفاوت به چه قيمتي ؟ هر چند كل اين روضه ها كه مي خوانيم بستگي به اين دارد كه عبدالرضايي دقيقا مي خواهد كارش با چه نُرمهايي تفاوت داشته باشد؟...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-115953282524642958?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/115953282524642958'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/115953282524642958'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/09/blog-post_29.html' title='در باره ي شعر &quot;به آن كه شليك مي كند ، شليك مي شود&quot; كاري از علي عبدالرضايي'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-115832800534229549</id><published>2006-09-15T06:43:00.000-07:00</published><updated>2006-09-15T06:56:52.176-07:00</updated><title type='text'>حرفی دیگر</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"هزارتو" يك ساله شد. در طي اين يك سال تا آنجا كه در وسعِ ما (و البته منابع محدود قابل دسترسي مان) بود، كوشيديم تا پرونده اي دندان گير تهيه كنيم از حيطه ي "مگو"ي اروتيسم در ادبيات. به شوخي شبيه است اگر بگوييم از هر نظر جامع و بي نقص بوده، اما حجم مضموني و كمي مطالب ما را به اين نتيجه رسانيده كه بايد اين پرونده را همين جا ببنديم؛ تصميم گرفتيم كه از نقد سوتيتر به نقد تيتر برسيم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فقر نقد، در ادبيات امروز ما، حقيقتي ست تلخ و غير قابل انكار. فرض را بر اين بگذاريد كه ما مي خواهيم سهم خود را بپردازیم در انجام این مهم، در همين عرصه و مجال جمع و جور، و قدم اول را خودمان برداريم، كه همين قدمِ اول دعوتي است از هر كه داعيه اي در نقد دارد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بی شک آنچه نشريات الكترونيكي و صفحات گونه گون اينترنتي، با موضوع ادبيات، در پيشبرد و انعكاس آثاری از نسل نوين نويسندگان و شاعران کردند را نمي توان ناديده گرفت، ولي تا به حال به عمد يا به سهوي شبهِ عمد، اين مديوم ناديده گرفته شده. ما مي خواهيم از اين رفرنس پويا و در حال رشد بهره بگیریم و آثار منتشره از آن طريق را به نقد درآوریم، تا حد اقل حق نويسنده، یعنی ديده شدن اثرش، تا حدي ادا گردد. بنابراین بخشی می ماند برعهده ی صاحبان آثار که ما را آگاه گردانند از انتشار آنها روی این صفحات.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از ما به شما نصيحت: هر منتقدي گفت نقدي به دور از اغراض و سلايق شخصي ام ارائه مي دهم، در صداقتش شك كنيد!... ما هم از اين قاعده مستثني نيستيم. اگر خود نويسندگان و يا منتقدين در مقام توضيح، اعتراض و تكمله، سخني داشتند در باره ي مطالب مندرج در "هزارتو"، ما پذيرايشان هستيم ( به شرطِ رعايت اخلاقياتِ لعنتي البته!!!)&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ضمنا آرشيو پرونده ي "ادبيات اروتیک"، همچنان در "هزار تو" باقي خواهد ماند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;فرزاد ثابتی&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-115832800534229549?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/115832800534229549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/115832800534229549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='حرفی دیگر'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-115695653775908423</id><published>2006-08-30T09:31:00.000-07:00</published><updated>2006-12-19T02:01:28.727-08:00</updated><title type='text'>اروتیسم در شعر معاصر فارسی - گراناز موسوی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/gjncvhg.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/gjncvhg.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مرور كلي آثار گراناز موسوي، مي توان به اين نتيجه رسيد كه همواره كيفيتي ناب و زنانه در رگهاي شعر او جاري است. كيفيتي كاملا به روز شده و متناسب با مقتضيات شاعرانه ي امروزين. گراناز موسوي شاعري است كه در سرايش خود را محدود به قيود عرفي نمي داند و همواره شعري سركش دارد و تلاشي در خور براي افزودن نرمهاي تازه و كشف ظرفيتهاي جديد شعر. بديهي است كه هر شاعري چنين هدف بلندي داشته باشد بايد، از هر نظر خود را مجهز كند و ابزار طي طريق را تمام و كمال در اختيار گيرد. وگرنه محصولِ شعري اش، بسيار محافظه كارانه و نا مرغوب خواهد بود. پيش از اين كه به بررسي شعر "تعزيه" از گراناز موسوي بپردازم، به گمانم لازم است مبحثي كلي تر را قدري باز كنم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در بررسي شعر شاعرگان، طي سه چهار سال اخير (به وي‍ژه آنها كه بي پروا تر و عاصي تر مي سرايند) سه نكته ي بسيار مهم وجود دارد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نكته ي اول اين است كه جدي شعر گفتن با شعرِ جدي گفتن خيلي فرق دارد. مثالي كلاسيك مي زنم؛ مثلا ديوانِ كم ارزشِ قا آني پر از شعرهاي جدي است، ولي قا آني هرگز جدي شعر نگفته است. همواره در شاعري اصول تفنن و تفرج و صناعتِ ادبي را مد نظر داشته و به همين دليل شعرش بي خاصيت و كم اثر مانده. در عوض ديوان پر مطايبه و هزلِ ايرج ميرزا نشان از شاعري دارد كه جدي شعر مي گفته، هرچند شعرش جدي نبوده. اين كيفيت امروزه به گونه اي ديگر مطرح است. مساله ي شعر امروز عدم شناخت درست از شعرِ عصياني و عصيانِ شعري است.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اسلوب شعري شاعراني چون مريم هوله، ساقي قهرمان، ليلا فرجامي، كيميا آرين، ژيلا مساعد، مانا آقايي و تا حدودي مليحه تيره گل، اگر بر اساس خشم و عصيان و طغيان كلام و مضمون بنا شده، آن عصيان عزيز و كوبنده كه ما را به هم ذات پنداري با مولف وادارد، يا از دست رفته، يا در سطح مانده و نقبي به درونِ مخاطب نمي زند. در مقابل شعرهاي ملايم تر و دروني تر گراناز موسوي، بهاره رضايي، روجا چمنكار و تا حدودي پگاه احمدي، عصياني نهادينه شده و ريشه اي در متن خود دارند كه دلنشينيِ رنج آوري را به آثار آنان تزريق مي كند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نكته ي دوم قضيه ي متفاوت بودن است. در شعرِ امروز همه به فكر متفاوت بودن هستند، حتي اگر به قيمت از دست رفتن شعر تمام شود. اما شاعراني مثل گراناز موسوي به شعريت شعر كيفيتي متفاوت مي بخشند و حتي الامكان از ژانگولر هاي ادبي مدرن و اطوارهاي كم نمك ادب اولترا مدرن پرهيز مي كنند.تفاوت امروزه ديگر تنها آوردن واژگاني چون ديازپام و كوكتل مولوتف و اگزما و باربيكيو و كاندوم نيست. هر چند به كار گيري اين كلمات هم – اگر به جا باشد - عاري از ايراد است. اما اين كه بخواهيم تنها بر اساس كلمات و تركيبات هذياني، شعري را سرهم بندي كنيم، ديگر با قا آنيِ مذكورِ مرحوم، فرقِ چنداني نخواهيم داشت.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نكته ي سوم، چيزي شبيه نكته ي اول است. در تصوير سازي اروتيك، يقينا به نوعي عرياني نياز است. اين عرياني گاهي مي تواند چنان زننده و بي جا و اغراق آميز باشد كه شعر را به كل فاسد و سخيف سازد. مثل عرياني فروغ در كتابهايي كه قبل از تولدي ديگر منتشر كرده. اما در دو كتاب تولدي ديگر و ايمان بياوريم... فروغ عرياني را در مويرگهاي شعر دوانيده و به پاره اي از وجود شعري بدل كرده. گراناز موسوي هم عرياني نجيب و حل شده اي را به شعرش مي دمد و برهنه ترين تصاوير را به قول شاملو &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"به چنان شرمي" ارائه مي دهد كه مي شود شگردهايش را در حيطه هاي نوين شعر فارسي، به نامش ثبت كرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با اين مقدمه ي نسبتا مفصل، مي پردازيم به تحليل شعر "تعزیه" از گراناز موسوي:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;والطین والزیتون که با این جماعتِ یأجوج&lt;br /&gt;زبانم به زنایِ محصنه می رود&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;شعرِ گرانازِ موسوي، شعري است المان - محور. شما در دو دفتر شعر "پا برهنه تا صبح" و "آوازهاي زنِ بي اجازه" هم شاهد نوعي شعر هستيد كه المانها در آن نقشي عمده دارند. المانهاي منتخب او، مشتق از حيطه ي مضمون هستند و وظايفِ سنگيني دارند ازجمله فضا سازي، رنگ آميزي، تصوير سازي و ايفاي نقش كاتاليزور در فرآيندهاي تكنيكي. در همين نخستين سطر هاي شعر، شاعر به ترسيم اطلس جغرافياي مضمونش پرداخته و حدود گسترش انديشه اش را به دقت مشخص كرده، تا المانهايي كه به كار مي برد، با ذاتِ انديشه اش همخواني داشته باشند. در همين دو سطر مي توان بر اساس پرداختِ الماني، تا حدودي به ذهنيت جاري در شعر پي برد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;والطين والزيتون: مذهب - عرب - قرآن&lt;br /&gt;جماعت: مذهب - عرب&lt;br /&gt;ياجوج: مذهب - عرب - قرآن&lt;br /&gt;زبان: اروتيسم - عرب&lt;br /&gt;زناي محصنه: مذهب – عرب - اروتيسم&lt;br /&gt;همان طور كه ملاحظه مي شود، همنشيني المانها بسيار يكدست رخ داده و نوعي مراعات نظير با نرمهاي فوقِ مدرن در آن اجرا شده است. قصد ما در تمام اين سلسله مقالات، نمايش جلوه هاي صحيح استفاده از ابزار اروتيسم در بيان حسی شاعرانه است و خوشا كه اين نمونه ي به روز و كامل در اختيار ما ست. غلو و تصوير سازي كريه و عريان در شعر گراناز موسوي جا دارد و جا ندارد. در واقع مي توان كارش را هم ردیف كرد با صحنه هاي اروتيك در فيلمي مثل "آخرین تانگو در پاریس" ( برناردو برتولوچي)، در قیاس با اغراق آنتي رمانتيك و سطحي فيلمی چون "غريزه اصلي" (پل فرهوفن). يا نمونه ي بومي ترش پلانهاي مشترك پرستار و پسر جوان در &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"دايره مينا" (داريوش مهرجويي) در مقابل صحنه هاي كاباره اي و رختخوابي فيلم فارسيهاي هم دوره اش.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;باید به حاشیه ام دست ببرم و متنِ تنم را دوباره بخوانم&lt;br /&gt;تمام استخوانم ویران است&lt;br /&gt;در لفافه صدای خمسه خمسه می آید و&lt;br /&gt;لالا این روایتِ لات به لالایی نمی ماند&lt;br /&gt;دوباره چه کلکی به این حقه چسبیده که تریاک از کشتِ پیراهنم می گذرد&lt;br /&gt;و اناالحق&lt;br /&gt;حناقِ هیچ حلقومی را چاره نمی کند&lt;br /&gt;چه نشئه بازاری درین وامانده به ساطور می کشد!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;بار نوشتاري شعر، در اين پاره به سمت و سوي نوعي آشنايي زدايي حسي مي رود. به غير از سطر اول كه رنگ و بويي از اروتيسم را با واژگانِ دست بردن و تن با خود دارد، باقي سطرهاي اين پاره در خدمت فضاسازي انتزاعي و منحصر به فرد شاعر است. هر چند به خاطر ذاتِ المان گراي شاعر، هنوز نوعي تلنگر به سر شاخه هاي اروتيك ذهن در برخي سطرها وجود دارد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;لفافه، لالا، لات، پيراهن، حلقوم، نشئه، وامانده، ساطور&lt;br /&gt;آنچه در اين پاره ي شعر خواندني و آموختني است، نوعِ اجراست. اجرايي كه معنا را نيز پله به پله مرتفع تر مي سازد و دواير هم مركزِ حسي را سطر به سطر گسترده تر مي كند. ضمنِ آن كه آرايه هاي شخصي و مهارتهاي فني شاعر هم نه از دست مي رود و نه توي ذوق مي زند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;الف لام مین&lt;br /&gt;که در کوچه های رکیک&lt;br /&gt;رمقی برای حادثه نیست&lt;br /&gt;باد در ادعیه می پیچد و زارِ زمین&lt;br /&gt;فقط اجنه را حشری می کند&lt;br /&gt;که این هوای رگ کرده مدام خطبه شود&lt;br /&gt;خیره به خیمه های جماعت ياجوج و الفیه های پاچین و پوشینه و تک دست بالای عَلَم و علومِ غریبه&lt;br /&gt;بازْ اينْ چِه نوُحِهُ و چِه عَزا و چِه ماتَمْ اَسْتْ&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;همانطور كه پيش تر گفته شد، شعر گراناز موسوي آميزه اي است از المانهاي هم محور. چون قرار بر زير ذره بين گذاشتن جنبه هاي اروتيك شعر است، خيلي از دقايق و ظرافاتِ نهفته در كار شاعر را ناگفته می گذاريم و می گذريم. در اين بند شاعر به كوچه مي زند و گزارشي هذياني را از محيط اطراف ارائه مي دهد. تكميل فضا سازي از طريق ارائه ي تصويرهاي ناب و بكر صورت مي گيرد و مضمون نيز به طور ضمني نمو مي يابد. اینجا هم اروتيسم در يك سطر به شكلي آشكار، به تبلور معنا در متن كمك كرده است. تعبير ماليخوليايي حشري شدنِ اجنه (جدا از نوع حروف بندي اجنه) بسيار خوب جا افتاده و پل متافيزيكي مناسبي براي ارتباط با توصيف مجلس عزاداري در سطرِ آخرِ همين بند است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;هی قمه بالا بردیم و هیهات! قیمه بالا آوردیم&lt;br /&gt;هي سرمه كشيديم و ياهو! تكه شديم&lt;br /&gt;تا حقمان تكه تكه و حلقمان عاشورا شد&lt;br /&gt;كسي نگفت در اين تكيه شوهر نيست و تكيه بر تكه هاي هياهو نمي شد زد&lt;br /&gt;حالا پشت کرکری های دیواری و کرکره های خانگی&lt;br /&gt;کولمان بارِ نشئه است و زیم زیمِِ کابلی&lt;br /&gt;فصل تیغ زدنِ غوزه است و حقه زدن&lt;br /&gt;دیگر نمی کشم این همه کشیده را که توی گوشم سنج می زند&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن عرياني ناب و نجيب كه پيشتر اشاره كردم، در اين سطرها به خوبي جلوه مي كند. در اين قسمت ژن زنانه ي شعر غالب مي شود و از حاشيه به متن مي رسد. در واقع مضمون شكل حقيقي خود را در اين بخشهاست كه مي يابد. توجه كنيد به بار سنتي و حرمسراييِ واژه ي "سرمه" و استفاده ظريف از اين واژه. قافيه هاي دروني قمه، قيمه و سرمه و تلفيق فضاي نذري پزان با عزاداري و از آنجا پل زدن به الماني اروتيك، براي رسيدن به ذكر مصيبتي مدرن و عيني از نكات درخشان اين سطرهاست. شاعر در بيان حرفهاي خود راحت است و در عين راحتي فراموش نمي كند كه ياهوي چند سطر پيشش، ناخود آگاه موسيقي مي سازد با هياهوي چند سطر بعد. و هياهو و ياهو هر دو المانهاي مشترك مذهبي هستند و ياري دهنده به انسجام فضاي گفتاري. و بعد بار ديگر به نقد جامعه ي زنانه اي مي پردازد كه هنوز در تكيه دنبال شوهر است. اين سطر هر چند اجرايي سست تر از باقي سطرهاي شعر دارد، ولي از نظر مضموني بسيار خوش ساخت است و پيامي پر مغز دارد. به خوبي و با ايجاز كامل، تنها در دو سه سطر جنبه هاي اروتيك مشهود در ايام محرم را – كه كار امروز و ديروز جوانها نيست، با اين تفاوت كه در گذشته گويا در درجه دوم اهميت بوده اما امروزه خودِ عزا به درجه دوم تنزل يافته و برقراري ارتباط دو جنس هدف اصلي اين "كارناوالِ سوگ" محسوب مي شود- با اعتراضي خزنده به نقد جامعه ي آشپزخانه ايِ زنِ سنتي و ولنگاريِ سرخوشانه و بي دليل دخترانِ نسل نو پيوند مي زند و نتيجه اي بسيار تاثير گذار مي گيرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;حالا زنی که هیچ در دامنم کوتاه نمی آمد&lt;br /&gt;حنجره اش بگیر و ببند و پیراهنش راه بندان و درنگاهش بارانِ جرجر است ودنگ دنگِ آهنگران و نامش هاجری که واویلا!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;اگر از من بخواهند – كه نمي خواهند البته و خدا را هم شكر!- كه ده پايان بندي درخشان در شعر معاصر فارسي را فهرست كنم، پايان بندي اين شعر را بي هيچ ترديدي در بين رتبه هاي اول تا سوم جاي خواهم داد. شاعر با اين پايان بندي ماهرانه و شلوغ، فرصت حرافي و اطاله را از شعر مي گيرد و چون شور گرفتنِ عزاداران كه به يك باره شيون مي كنند و به يك باره خاموش مي شوند، همگام با كوبه هاي طبل و سنج، طوري شعر را مي بندد كه همچنان در ذهن ادامه بيابد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همه چيز در اين دو سطر، كاملا سرجاي خودش قرار گرفته. از المانهاي اروتيك به بهترين و ماهرانه ترين شكل ممكن استفاده شده:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زن، دامن، كوتاه، پيراهن، راه بندان، باران، جرجر، دنگ دنگ، هاجر، واويلا&lt;br /&gt;ايهام و استعاره در اين دو سطر بيداد مي كند. دقت كنيد به مثلا دنگ دنگ آهنگران، كه تداعي كننده ي خشونتي مردانه است و در عين حال نام يكي از مداحان معروف دوران جنگ را نيز به ياد مي آورد. "واويلا" در آخر سطر پاياني به اندازه ي يك كتاب با خود مفهوم و تصوير دارد. ضمن آن كه غلظت موسيقايي كار را افزايش مي دهد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من، هر بار كه به اينجاي شعر مي رسم، برمي گردم و از نو مي خوانمش... حالا هم قصد و چاره اي جز اين ندارم... شما را اما نمي دانم...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-115695653775908423?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/115695653775908423'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/115695653775908423'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/08/blog-post_30.html' title='اروتیسم در شعر معاصر فارسی - گراناز موسوی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-115468070480982169</id><published>2006-08-04T01:17:00.000-07:00</published><updated>2006-09-08T01:05:30.660-07:00</updated><title type='text'>تربیت جنسی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/ghcch.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/ghcch.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شاهین مجتبی پور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خواستم يه سره ش كنم. شايد ديگه راستي راستي ديوونه شده بودم. مي دونستم تمامش يه لجبازي احمقانه ست. لجبازي با بيچارگيم. با طلسم و جادويي كه زندگيم رو حروم كرده بود. با آرش. با مردنش. اون روز داشتم براي هزارمين بار به همه اينها فكر مي كردم. تصميمم رو گرفته بودم. مي خواستم خودم رو نجات بدم. وقتي كسي مجبور باشه بخاطر غذاي زهرماريش مثل يه سگ جلوي اوني كه براش ميارتش له له بزنه ، وقتي تو تمام عمر نكبتيش حداكثر با يكي دو نفر طرف صحبت بشه ، روزي حداكثر سه چهار كلمه ، اين جور فكرها به سرش مي زنه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از وقتي خودم رو مي شناختم فقط همين برادر بزرگ رو داشتم: آرش. هميشه ازش مي ترسيدم. اما بايد دودستي هم مي چسبيدمش. فقط اون بود كه به دادم مي رسيد. فقط اون مي دونست چي مي خوام و چقدر. مصيبتهاي من از همين جا شروع مي شد. انگار تو جهنم بودم و عذابم هم همين بود. آرش رو خوب نگاه مي كردم. خيلي از من بزرگتر نبود اما خيلي زود داشت پير مي شد. با خودم فكر مي كردم اگه قراره اون هم يه روزي بميره ، من نمي تونم حتي به چند روز بعدش فكر كنم. به چند روزي كه بايد مثل يه توله مادر مرده در و ديوار رو چنگ بزنم و جون بكنم. مي خواستم از اين انتظار لعنتي فرار كنم. مي تونستم حدس بزنم بلايي كه بعد آرش به سرم مي اومد حتي بدتر از اوني باشه كه همون موقع بود. اما نمي خواستم باور كنم. وقتي به فرزانه فكر مي كردم ، به چشمهاي خاكستريش ، به صداي گرم دو رگه ش ، جراتم بيشتر مي شد. فرزانه بدبختي بعديم بود. هميشه فقط حسرتش به من مي رسيد. هيچ وقت دليل اون همه علاقه ش رو به آرش نفهميدم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرش تمام درآمد كم و زيادش رو خرج ما دو نفر مي كرد. جيره مون رو همون طوري كه دلش مي خواست مي داد. اما هميشه بهترين و گرون ترين. از لباس و غذا گرفته تا هر كوفتي ديگه اي كه بود. مي خواست هيبتش رو حفظ كنه. مثل ارباب ها رو يه صندلي بزرگ و بلند بشينه و ما رو زير دست و پاش تماشا كنه. آرش هميشه قوي تر بود. پر انرژي بود. هيجان داشت. از روزي مي ترسيدم كه ديگه اون طوري نبينمش. اين جور دلشوره ها خونم رو مكيده بود. فكر مردن و موندن اون داشت ذره ذره جون خودم رو مي گرفت.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرزانه هيچ وقت نمي تونست اين طوري به آرش فكر كنه. شايد براش دير شده بود. دو سه سالي مي شد ازدواج كرده بودن. براي خودشون يه آپارتمان مستقل داشتن. من هم تو خونه پدري مون تنها بودم. ولي نه هميشه. دو روز آخر هفته اونها هم اونجا بودن كه به برنامه هاشون برسن. برنامه هاي مخصوص شون. رابطه شون از اون عاشقانه هاي يه طرفه بود. آرش كمترين علاقه اي به عاشق سينه سوخته ش نداشت. بهش در حد يه شانس نگاه مي كرد و مي خواست از همچين فرصت مفتي بهترين استفاده ها رو ببره. مي خواست فكرهاي عجيب و غريبش رو رو اون دختر بيچاره پياده كنه. فرزانه حاضر بود به هر كثافت كاري تن بده كه فقط آرش رو سر حال بياره. خوابيدن با گنده وك هاي كلفت يه شبه. يكي يكي و چند تا چند تا. آرش يه گوشه مي شست و كيف مي كرد. فرزانه زير هيكل مردها موج مي خورد. نگاهش به مرد زندگيش بود. منتظر بود آرش ذوق كنه و با خنده هاي ريزش بگه راضيه. بعد چند ساعت كه كار تموم مي شد ، فرزانه هيچ جوري خودش رو خسته نشون نمي داد. مي رفت تو بغل شوهرش و تند و تند مي بوسيدش. كه چه تدارك مفصلي رو براي زنش ديده. با همچين قيمتهايي عشقش رو نگه مي داشت. آرش خوش قيافه نبود اما راحت دل زن ها و دخترها رو مي برد. يه شب كه انگار بدجوري مست بود ، خودش برام تعريف كرد كه به فرزانه گفته هيچ رغبتي به كردن زن ها نداره. ولي من مي دونستم چقدر عاشق زير شكمشه و چه طوري بهش مي رسه. گفته بود فقط با همون برنامه هاي آخر هفته ست كه ارضا مي شه. كه تو اون حالت اون رو از هميشه خوشگل تر مي بينه. همون روز گوشي رو برداشتم و به فرزانه زنگ زدم. گفتم بياد اونجا تا همه چيز رو براش بگم. مي دونستم كاري رو كه مي خواستم بكنم از خودم تنهايي بر نمي اومد. اما با فرزانه چرا. به خودم مي گفتم با يه تحريك درست و حسابي مي شه زير و روش كرد. مي خواستم از خودش شروع كنم. از صورتش. از گردن به بالا. از چيزي كه آرش هيچ كششي بهش نشون نداده بود. از چيزهايي كه براي فرزانه تازگي داشت. مثل روز برام روشن بود كه با تمام دهن بيني احمقانه ش ، رو حرفهاي من يكي حساب نمي كرد. كار سختي بود. مي خواستم سنگ تموم بذارم. حتي به فكرم رسيد تمام بكس سيگاري رو كه آرش براي يه هفته بهم داده بود ، همون يه روز بكشم و خوب تمركز بگيرم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي اون دو نفر من فقط يه ديوونه بامزه بودم. بعضي وقتها سرگرمشون مي كردم. آرام بخشهايي كه مي خوردم براي آرش يه فكر بكردست و پاكرده بود. بعضي موقعها كه حوصله ش بدجوري سرمي رفت ، چهار پنج تا از اون قرصها رو قاطي غذام مي كرد. اين طوري تمام بعدازظهر عين جنازه مي افتادم رو تخت و اون هم با خيال راحت به كارش مي رسيد. تمام لباسهام رو در مي آوردن. خود فرزانه هم لخت مي شد. لخت مادر زاد. مي خوابيد كنارم و اونقدر ژست هاي جورواجور مي گرفت تا يه حلقه سي و شش تايي دوربين آرش تموم بشه. چند تا از اون عكس ها رو يه روز اتفاقي توي يكي از كشوها ديدم و زمين و زمان جلوي چشمهام سياه شد. مي خواستم اولين روزي كه دوباره سر و كله شون اونجا پيدا مي شد هر سه تامون رو با هم نفله كنم. اما بعد خوب فكر كردم. فقط موقعي كه آرش مشغول عكاسيش بود مي شدفرزانه اينقدرنزديكم باشه.چسبيده به سينه م. به صورتم. با اينكه خواب بودم و هيچي نمي فهميدم. نمي خواستم همين رو هم از دست بدم. اما هر كاري هم كردم لااقل يه بار اون لعنتي ها رو نخورم و خودم رو به خواب بزنم نشد. آرش قرصها رو تو غذام پودر مي كرد و چهارچشمي مواظب بود. بعضي وقتها از فرزانه بدم مي اومد. ولي زود مي بخشيدمش. مي دونستم تمام لجن كاريهاش دستورهاي عاشقانه برادرمه. مي خواستم سعي كنم بهش بفهمونم واقعا" كيه و آرش چي ازش ساخته. فرزانه با اون همه پاكي و ظريفيش ، وقتي عاشق آرش بود و اون تو جلدش مي رفت ، مي شد يه سوراخ بزرگ حشري براي مردهاي دعوتيش و ، يه عفريته زشت عوضي براي شكنجه من.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرش راحتم نمي ذاشت. بلد بود چه طوري عذابم بده. هرجور دلش مي خواست باهام بازي مي كرد. از وقتي بچه بوديم. همون وقتها كه تا من رو تنها گير مي آورد و دور و برمون رو خلوت مي ديد ، مي كشوندم تو يكي از اتاقهاي پشتي. تو عالم بچگي كيف مي كردم. آروم آروم خودش رو مي مالوند بهم و جوري سرم رو گرم مي كرد كه هيچ وقت نمي فهميدم كي شلوارم رو كشيده پايين. بلد بود حتي وقتي بالاي لبهام سبز شده بود ، باز هم همون كار رو همون شكلي باهام بكنه. ديگه شبها هم ولم نمي كرد. لاي پاهام داغ مي شد و دردم مي گرفت. هيچ وقت از خودم نمي پرسيدم تا كي مي خواد طول بكشه. هيچ وقت فكر نمي كردم از ترس اينكه شايد آرش بخواد يه روزي اينها رو براي كسي بگه شبها خوابم نبره. فقط اگه دلش مي خواست پيش فرزانه لب تر كنه ، براي اون زن من ديگه هيچي نبودم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خواستم بدون اينكه حتي يه خرده بهش نزديك بشم يا اون همچين فكري بكنه ، بفهمم چي تو سرش مي گذره. فكر مي كردم فقط يه كمي توجه مي خواست. يكي رو مي خواست كه با حوصله بشينه و خوب حرفهاش رو بشنوه. جدي بگيرتش. از سر ترحم هم كه شده ، وقتي اون حرف مي زنه مرتب سر تكون بده. سابقه ش خراب بود. اول حدس زدم اين هم يكي از همون كلك هاي بچگانه شه كه من رو تنهايي بكشونه اونجا. به نظر من اون ديوونه نبود. يه بچه بود با تمام سادگي هاش. با قيافه يه آدم بزرگ خل و چل. اون روز صبح اصلا" حوصله ش رو نداشتم. تازه يه شب بود برگشته بوديم خونه. اما اونقدر پشت تلفن التماس كرد و اصرار و اصرار ، كه دلم براش سوخت. رفتم. ديدم همون ايرج هميشگيه. مثل هميشه نشسته بود گوشه اتاقش و زيرسيگاريش تو دستهاش بود. مي گفت براي تصميمي كه به قول خودش بزرگترين اتفاق زندگيش بود ، هنوز هيچ نقشه بدرد بخوري نداره. مي خواست بعد اينكه دليل هاي مهمش رو برام بگه و من هم روشن بشم ، باهام درباره ش مشورت كنه. لابد با خودش حساب كرده بود بعد سر به نيست كردن آرش ، تو همون چند روز اول با من فرار كنه و بريم يه جايي كه به اين زوديها نتونن پيدامون كنن. لابد فقط همون چند روز براش مهم بود. نه اينكه بعدش تا ابد گوشه حلف دوني بمونه يا حتي دارش بزنن. شايد هم دلش به گواهي چند تا دكتري خوش بود كه امضا كرده بودن اون حتما" ديوونه ست. مهم هم نبود چي به سر من مياد. اين طوري هم از شر آرش خلاص مي شد و حسادت خودش ، هم تو اون چند روز اونقدر من رو داشت كه تب چند ساله ش رو بخوابونه. مي خواست با مزخرفاتش قانعم كنه به نفع هر دومونه و من هم بايد كمكش كنم. بلند شدم برم تو آشپزخونه كه سرم داد كشيد بشينم. مي گفت داره راجع به مهمترين مسئله زندگيمون حرف مي زنه. مي خواستم برم قرصهاش رو براش بيارم. فكر كردم شايد اونها رو نخورده بود كه اون جوري پرت و پلا مي گفت و از فكر و خيال نزديك بود سكته كنه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بر و روم تعريف مي كرد. مي خواست باور كنم واقعا" عاشقمه. هيچ وقت تو چشمهاي هيز وق زده ش همچين چيزي نمي ديدم. تو نگاههاي شهوتيش. اونقدر احمق بود كه فكر كنه چون قيافه بهتري داره و به قول خودش فقط اونه كه من رو به خاطر خودم مي خواد ، لياقتش از آرش بيشتره. مي گفت برادرش از عشق هيچ چيز نمي فهمه. تمام بغل گرفتن ها و عزيزم ها و دوستت دارم هاش فقط يه جور بازيه. كه سرم گرم باشه و يه وقت هوس فرار نكنم. ايرج از عشق ما چي مي دونست؟ داشت چرنديات خودش رو مي بافيد. مي گفت بعضي از شبها كه آرش تنها مياد اونجا ، با خودش جنده مياره و تا صبح نگه ش مي داره. مي گفت تو گوشش خونده كه اگه يه كلمه به من بگه ، مثل يه تيكه آشغال از خونه پرتش مي كنه بيرون. داشت اينها رو به كسي مي گفت كه برادرش رو مي پرستيد. تازه ياد گرفته بودم خيلي به درست و غلطي حرفهايي كه آرش مي زد و چيزهايي كه ازم مي خواست فكر نكنم. مي شد چند ساعت با هم بشينيم و اون از برنامه هاش برام بگه.آروم آروم و مفصل. اونقدر كه من هم به اندازه خودش كيف كنم و دو تايي بلند بلند بخنديم. كي مي تونست بهتر از اون باشه؟ ايرج؟ مطمئنم اين رو مي دونست كه حتي يه روز هم بدون آرش نمي تونه زنده بمونه. داشت به كشتنش فكر مي كرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايرج به دنيا اومده بود كه مسخره ش كنن و بازيش بگيرن. راحت مي شد فكرهاي كوچيكش رو از تو چشمهاش خوند. دلواپسي هاش رو. خوب مي دونستم چقدر مي ترسيد آرش از بچگي هاشون با من حرفي زده باشه. اون ريز به ريز برام گفته بود. كه اگه حتي از دست كشيدن رو تن خودش هم چندشش مي شه ، بخاطر همين قضيه ست. مي گفت وقتي ياد افتضاح هاي اون موقع شون مي افته ، مي خواد بالا بياره. دليل هاش رو دونه دونه برام شمرده بود. مي فهميدم چه احساسي داره. تمام مكافاتها از وجود بي خاصيت ايرج بود. حتي اگه خودش هم نمي دونست چه درد سري رو به جون ما انداخته ، باز هم نمي تونستم ازش بگذرم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايرج بدبخت تر از اوني بود كه دل سوزي من براش فايده اي داشته باشه. هر وقت كنارش مي خوابيدم و آرش ازمون عكس مي گرفت بهش فكر مي كردم. وقتي رو تخت به اون بچه يتيم مي چسبيدم ، ديگه شك نداشتم كه هيچ جوري بدرد زنها نمي خوره. اين رو به آرش هم مي گفتم. اون هم هميشه جواب مي داد: اتفاقا" بخاطر همينه كه اين عكسها اينقدر قشنگن و خوب از آب در ميان.راست مي گفت.خودم هم ازاون عكسي كه نوك سينه م رو رو لبهاش گذاشتم و يه كمي هم فشار دادم خيلي خوشم مي اومد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايرج از همون اوايل بدجوري تو نخ تن و بدن من بود. خيره و زير زيركي. حتي چند بار هم دست درازي كرده بود. هر دفعه اونقدر سخت گرفته بودم كه فكر مي كردم ديگه هيچ وقت تا دو متريم هم جلو نياد. ولي انگار ولعش بيشتر هم مي شد. يادمه يه بار كه با دو تا از مردها خوابيده بودم ، يهو ديدم لاي در ايستاده و داره با ترس و لرز ما رو ديد مي زنه. با اينكه خواستم زود سرم رو برگردونم بدجوري چشم تو چشم شديم. دستش تو شلوارش بود و صورتش خيس عرق. آرش اونقدر تو بحر من و مهمونهاش بود كه بعضي وقتها يادش مي رفت در رو درست ببنده. من همون يه بار ايرج رو اونجا ديدم ولي حتم داشتم هر موقع همچين شانسي پيدا مي كرد،مي اومد وحسابي به خدمت كمرش مي رسيد.ايرج حيووني...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خواستم برم تو توالت كه لااقل پنج دقيقه اي صداي نكره ش رو نشنوم. شايد اگه جم مي خوردم از كوره در مي رفت و كار دستم مي داد. مرتب سيگار آتيش مي زد و نصفه نصفه خاموش مي كرد. اما يكي از حرفهاش خيلي بدردم خورد. وقتي ديد تمام روز برام نطق كرده و هيچ كدومش تو كتم نرفته ، تير آخرش رو انداخت. انگار ديگه قاپ زدن من هم خيلي براش مهم نبود. فقط به آرش فكر مي كرد: مي خواست اگه نمي تونه بكشتش ، لااقل بهم ريختنش رو ببينه. بهم مي گفت اين جور كه پيش مي ره آرش هيچ وقت خيال نداره تو رو بچه دار كنه. مي گفت به حرفهاش گوش نكن. يه بار كاندوم يكي از مردها رو بردار يا قرصهاي ضدحاملگيت رو به موقع نخور. نمي دونم از كجا فهميده بود من چقدر هلاك بچه ام. از كجا مي دونست آرش هيچ جور با اين قضيه كنار نمياد. هر وقت صحبتش مي شد خلط گلوش رو تف مي كرد. مي خواستم راضيش كنم بذاره با يكي از مردها حامله شم. بچه حروم زاده خيلي از خواب و خيال هاي آرش دور نبود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همين راحتي جور شد. چقدر پي همچين بهانه اي بودم. همچين فرصتي. پله ها رو دو تا يكي رفتم بالا و دوباره همه چيز رو به ترتيب ، از اول تا آخر مرور كردم. كليد رو انداختم. مي دونستم مثل هميشه مياد نزديك در و منتظر مي شه برم تو. ولي اون شب با هميشه فرق داشت. در رو باز كردم. همونجا ايستاده بود. باورش نمي شد. وقتي مي ديد فقط يه ساعت بعد رفتن فرزانه اونجا بودم ، نزديك بود خودش رو خيس كنه. عجب بهانه حسابي! مي خواست سر من رو زير آب كنه.چه دليل ومدرك هاي بامزه اي براي فرزانه آورده بود. مي خواست دست عشقش رو بگيره و پرواز كنن طرف ابرها. ايرج و فرزانه. چه جفت ناجوري. براي اولين بار تو عمرش به يه زن اعتماد كرده بود. زانوهاش مي لرزيد. رفتم طرفش. خودش رو كشيد كنار. بازوي استخونيش رو گرفتم و مثل حيووني كه خرابكاري كرده پرتش كردم جلو.افتاد رو كاناپه.جرات نمي كردنگاهم كنه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهش حق مي دادم هوس كرده باشه جونم رو بگيره. اون هميشه به فكرم بود. هر كاري ازش بر مي اومد برام مي كرد. دلش نمي خواست خرج تراشي كنه. فكر مي كرد براي سير كردنش خيلي سگ دو مي زنم. هميشه تيكه هاي خوب غذاش رو مي ذاشت كنار كه اگه من اونجا بودم يه چيز مفصل بخورم. نگرانم بود. كم خوريم اعصابش رو خرد مي كرد. عطسه زدنم ، سرفه كردنم. شبهايي كه اونجا مي خوابيدم ، تا صبح يكي دو بار مي اومد بالا سرم و زل مي زد بهم. وقتي خيالش راحت مي شد دارم نفس مي كشم ، دوباره برمي گشت تو اتاقش. ولي من چي؟ زندگيش رو سياه كرده بودم. لابد اين طوري فكر مي كرد. كه از بچگي زندگيش رو به گند كشيدم. با هزار دوز و كلك چه كارهايي كه باهاش نكرده بودم. چه دوراني... چند بار به فكرم رسيده بود تمام اون جريانها رو بزنم تو روش. ببينم عكس العملش چيه. چند بار هم وسوسه شده بودم وقتي تنهايي مي رفتم اونجا و موقعي كه مي دونستم خواب خوابه ، كارم رو باهاش بكنم. ولي از اون وقتها خيلي گذشته بود. اين دفعه بايد يه جور ديگه شروع مي شد. دلم مي خواست اولش با يه زد و خورد باشه.بايداول خوني مالي مي شد و سر كيفم مي آورد.فقط اين طوري مي شدبعد بيشترازپونزده سال دوباره همه ش رو شروع كرد. اون شب بهانه ش رو داشتم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشستم روبروش. يكي از سيگارهاش رو روشن كردم. چند تا پك عميق گرفتم و مستقيم دادم تو صورتش. صداش در نمي اومد. چه قيافه مضحكي بهم زده بود. اونقدر كه هيچ وقت به اندازه اون شب نديده بودم. اونقدر كه نمي تونستم جلوي خودم رو بگيرم و قاه قاه نخندم. ايرج با تمام وجود فرزانه رو مي خواست ولي بلد نبود چه طوري اون رو ديوونه خودش كنه. حتما" آرزو مي كرد جاي من باشه. اما من همچين موقعيتي رو خرج عشق و اين جور كثافتها نمي كردم. فكرهاي بهتري براش داشتم. برنامه هاي آخر هفته به جاهاي خوبش رسيده بود. مي دونستم چه جوري بايد جلو بره. فرمولش رو در آورده بودم. نمي ذاشتم فرزانه خسته شه. نبايد فكر مي كرد اين كارها يه نواخت و تكراريه. هر هفته بايد بيشتر مي شد. طولاني تر. بايد برنامه هايي براش مي چيدم كه ماتش ببره. مي خواستم تا جاداره شيره ش رو بكشم. برام جالب بود كه چقدر مي خواد دووم بياره. با چقدر بي رحمي بالاخره مي شد طاقتش رو تموم كرد. هر موقع از زير كار بلند مي شد ، انگار با نگاههاش منتظر بود من يه چيزي بگم. بگم خيلي خوب ، تموم شد. تو امتحانت رو پس دادي. تو با وفا ترين زن دنيايي. خيالش رو راحت كرده بودم كه محاله باهاش بخوابم. ولي اون نا اميد نمي شد. هر وقت مي رفتم خونه لخت بود. گوشتهاي نرم تنش رو جلوي چشمهام مي لرزوند. خودش رو مثل پتياره ها درست مي كرد. از اونهايي كه تو پياده روي خيابونهاي اصلي تا چهار صد متري وش مي زنن. خيلي وقت بود كه ديگه هيچي ازم نمي پرسيد. اونقدر زود حرفهام رو قبول مي كرد كه خيال كنم فهميده چي گفتم. ياد دليل هاي آبكي افتادم كه براش سر هم بندي مي كردم. دوباره زدم زير خنده و باز هم ايرج نمي فهميد چرا و از چي.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرام بخشهاش رو از تو آشپزخونه آوردم و هفت هشت تاش رو ريختم رو ميز. به اين يكي فكر نكرده بود. ليوان آب رو پر كردم. چشمهاش دو دو مي زد. مي خواست خوب يادش بياره ببينه وقتي اومدم تو دوربين هم دستم بود يا نه. يا اصلا" اگه قضيه عكاسيه پس چرا از فرزانه خبري نيست. با عقل ناقصش ممكن نبود شك كرده باشه كه عكس ها رو خودم گذاشتم جلوي دستش. جايي كه مطمئن بودم مي بينه. مي خواستم تحريكش كنم اما نشد. انگار اون شب هم قرار نبود تكون بخوره. خيال نداشت سرخ شه و عين زنجيري ها داد بزنه. با همه زورش گلوم رو فشار بده يا دل و روده م رو رو زمين پخش كنه. نمي تونست بفهمه. از كارهام سر در نمي آورد. نمي فهميد چه طوري فرزانه رو رو انگشتهام مي رقصوندم. چه طوري خودش رو آروم آروم ديوونه كرده بودم.چرااون همه وقت مي ذاشتم كه برنامه ها حساب شده باشه. چرا اون زن نديده هاي تخمي رو فقط تو همون خونه مي آوردم. چرا حساس بودم كه سر ساعت كارشون رو شروع كنن. زودتر از موقع بلند نشن. كه فرزانه چه شكلي باهاشون بخوابه. هر كدوم چند بار آبشون رو بريزن. چند نفر باشن. هر كي از كدوم طرف. ايرج اينها رو نمي فهميد. نمي فهميد چرا از تمام زنها ، فقط جنده هايي كه بخاطر پول مي كشن پايين و مي دن ارزش گائيدن دارن. داشت حوصله م رو سر مي برد. قرصها رو گرفتم جلوش. باز هم تكون نخورد. چونه ش رو سفت چسبيدم و اونها رو اونقدر محكم چپوندم تو دهنش كه يكي دو تا از دندونهاش هم قاطي شون شد. چند تا سرفه زد و همه رو برگردوند رو خودش. هنوز نمي خواست بلند شه. تا مي تونستم با مشت و سيلي كوبيدم تو سر و صورتش. همونجا رو كاناپه خوابوندم و لختش كردم. كپل هاش به تر و تميزي سابق نبود اما پشيمونم هم نمي كرد. پاهاش رو به زور باز كردم. خون از دماغ و دهنش مي زد بيرون. مثل دختر بچه هاي باكره اشكهاش راه گرفته بود. هر چي خودش رو سفت تر مي كرد بيشتر فشار مي دادم. ولي يه خرده كه گذشت و جفتمون ديگه خيس خيس بوديم ، راحت تر شد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-115468070480982169?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/115468070480982169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/115468070480982169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='تربیت جنسی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-115148662156353331</id><published>2006-06-28T02:11:00.000-07:00</published><updated>2006-06-28T02:23:41.583-07:00</updated><title type='text'>اروتیسم در شعر معاصر فارسی – نصرت رحمانی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/1600/k.jklhk.2.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/320/k.jklhk.2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نصرت رحمانی شاعری است که تکلیف مخاطب با او روشن است؛ یا از او خوشت می آید، یا متنفری. حد وسطی وجود ندارد. نصرت رحمانی شاعری هنجار شکن بوده . خواه این هنجارشکنی در ساخت و زبان باشد و خواه در مضمون و جسارت سرایش، غلظت کاراو به گونه ای ست که حتی مخاطب نیمه حرفه ای شعر هم بفهمد، این شاعر با هم دوره های خودش فرقهایی دارد. هرچند که این فرقها یدرک لا یوصف تلقی شود.(که تلقی نمی شود البته)&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این مقدمه را گفتم  تا یاد آوری کنم  نصرت در زمان خودش پدیده بوده و براده های این پدیدگی را تا همین امروز می توان در جامعه ی شعری مشاهده کرد. نصرت اگر زنده بود، احتمالا از شعر هم نسلان من (شعر اعتراض، شعر پرخاش، جنون و البته نفرت) لذت وافری می برد و پیشکسوتی پیامبرانه ای در این محدوده می یافت.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگرچه برخورد مخاطب با شعر رحمانی عموما برخوردی مطلق و سیاه و سفید است، برخورد خود او با شعر پارادوکسی حیرت انگیز بر جای گذشته. اوج دقت او در سرایش، اوج سهل انگاری اوست و بالعکس. بهترین شعرهایش بدترین هستند و بدترین کارهایش بهترین. در کارهایی که سر حوصله نوشته، بی حوصلگی موج می زند و در کارهای چرکنویس مانندش، حوصله و وسواس. این است که نمی توان گفت کار انتخابی در این شماره، از کدام دسته کارهای اوست. اما درون مایه ی اروتیک و تصویر سازی جنسی پنهان در این اثر، نکات و زوایای جالبی را برای مخاطبین روشن خواهد نمود. علت انتخاب این اثر برای من جنبه ای شخصی هم دارد که در پایان این مقال از آن خواهم گفت.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;رنگ چو فیروزه کرد و خیس عرق شد&lt;br /&gt;چهره ی کاشی ز شرمِ آن تنِ تب دار&lt;br /&gt;ریخت به سربینه بوی پیکر گرمش&lt;br /&gt;آینه گردید از بخارِ رخش تار&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;آن چه که در مطلع این شعر اهمیت دارد، منش شاعرانه در مواجهه با تصاویر روزمره است. در واقع در بند ابتدایی، شاهد توصیفی نئوکلاسیک از رخدادی معمولی هستیم، که به خودی خود نباید چندان کار شاقی باشد. چرا که از رودکی گرفته تا سعدی و حافظ  و همین طور بیا تا بیدل دهلوی و فیض دکنی و باز تا جامی و باز همین طور بیا تا بهار و پژمان بختیاری و ابوالحسن ورزی، در شعر عموم شاعران ادوار مختلف، چنین کیفیتی هست. آن چه کیفیت مذکور را در شعر حاضر پر رنگ و متفاوت می سازد، تلاش شاعر برای آشنایی دادن و آشنایی زدایی توامان از المانهای آشنای ادب پارسی است؛ یعنی نحوه ی توصیف برانگیزاننده و اروتیک از پیکر خوبروی مورد وصف. مثلا اگر سعدی می گوید:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;پستان یار در خم آن زلف تیره گون&lt;br /&gt;چون گوی مرمرینِ در خم چوگان آبنوس&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قصدش فقط تصویر سازی مطلق است. یعنی حتی نمی کوشد تصویری بکر و نو ارائه دهد. به همین دلیل کار در سطح می ماند و به یکی از ابیات فراموش شدنی دیوان او بدل می شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یا وقتی حافظ می گوید:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست&lt;br /&gt;پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;علاوه بر این که تصویری ناب و فراموش نشدنی می سازد، با برگزیدن المانهایی کم سابقه (با توجه به قداست معشوقه در ادبیات کلاسیک) بی تابی و هیجان آن موقعیت را نیز انتقال می دهد. اما توصیف، مستقیما به شخص مورد وصف برمی گردد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این گریز را زدم تا برگردم به شعر نصرت رحمانی. رحمانی برای رنگ و بوی نو دادن به تصویرش، حس آمیزی را در دستور کار خود قرار می دهد. یعنی به جای توصیف مستقیم، بازخورد این توصیف را روی اشیا و محیط اطرافش نشان می دهد. اشیایی که از قضا همه بی جانند و بدین ترتیب درخشش این مطلع مشخص می شود. شاید اگر شاعری مثل "کارو" یا &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"فریدون توللی" قرار بود این مطلع را بسراید، نتیجه ای اینچنین  می یافت:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;سرخ رخ و سرخ تن و سرخ لبِ من&lt;br /&gt;عشوه کنان رفت به گرمابه، شد عریان&lt;br /&gt;گرمی سربینه بوسه زد به تن او&lt;br /&gt;رفت میان ِمه گرم و گشت پنهان&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در واقع رحمانی منبع تمامی تحولات محیط را از اشیایی که در ساخت این تحولات دخیل هستند می گیرد و تمامی آنها را بازتابی از ورود بت واره ی مورد وصفش به محیط می انگارد. هر چند در بند بعدی، فرصت ادامه ی این شاهکار را با توصیفی سهل انگارانه از دست می دهد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;لنگ گلی رنگ را گره به سرین زد&lt;br /&gt;ساق چو مرمر درون حوضچه بگذاشت&lt;br /&gt;عاج دو پستان او به لرزه در آمد&lt;br /&gt;مشربه را از سر سکوی چو برداشت&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;علت این اتفاق را با ادامه ی شعر به سادگی می توان فهمید. رحمانی قصد ندارد در لایه های رمانتیسم کهن باقی بماند. او شاعر شعرهای جسورانه است. از این رو تصویر رمانتیک و وهم انگیز ابتدایی را به سرعت به سمت اروتیسم قرن بیستمی پیش می برد. جایی که می تواند از امکانات فراوانش در حیطه زبان و سرایش استفاده کند. هر چند این حرکت او حاصل شعری درخشانی در پی ندارد، ولی می تواند برای او راه گشاینده ای برای ادامه ی شعر باشد. البته نحوه ی تصویربرداری و نماهای انتخابی نصرت در این مرحله نیز جالب است. اگر در بند اول شعر لانگ شات و نمای عمومی برهنگی را – به عنوان برانگیزاننده ی میل اروتیک و کنجکاوی جنسی و غریزی مخاطب- انتخاب نمود، حال ذره ذره با توصیف اندام تحریک کننده تر، شروع به ارائه ی مدیوم شات هایی جسورانه می نماید و انگار روی تن موصوفش دست می کشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;قامت موزون در آب گرم نهان کرد&lt;br /&gt;دست به نرمی کشید بر سر و سینه&lt;br /&gt;لنگ بینداخت آن چه بود عیان&lt;br /&gt;چون به در آمد ز پله های خزینه&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ملاحظه می شود که آن تغییر مسیر اولیه، برای آوردن چنین بندی لازم بوده و به این ترتیب هر چند بند قبلی چندان دلنشین از کار در نیامد، ولی ترتیب و توالی این پاره ها، طوری واقع شده که کلیت تصویری نابی می سازد. سو تفاهم نشود. ضعفهای کوچک و بزرگ شعر بر ما آشکار است. مسئله استفاده از ابزار اروتیک است و از این جنبه، کار چفت و بست مناسبی دارد. نوعی رفتار شناسی لوندی شرقی در آن نهفته است که به آن جذابیت می بخشد. ضمن این که انتخاب لوکیشن حمام، به عنوان محلی که برهنگی و بی حجابی در آن رخ می دهد و رفتار شستشوی بدن، رفتاری محرک، خیال انگیز و ترغیب کننده است، نشان از نبوغ و جسارتی دارد که در شعرای پیش از رحمانی، کمتر یافت می شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;آن تن چون یاس را یاس ترش کرد&lt;br /&gt;زلف حنا بست، شست، بافت، دوتا کرد&lt;br /&gt;این طرف انداخت، گاه آن طرف انداخت&lt;br /&gt;عاقبت آن را به روی پشت رها کرد&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;نکته ای که به خصوص در این بند باید مد نظر داشت، همخوانی وزن رقصان شعر با حرکات اندام موصوف است. دو واژه ی "این طرف" و "آن طرف" به خوبی در تصویر نشسته اند و با وزن همخوانی فوق العاده خوبی دارند. هرچند مصرع اول سهل انگارانه و ضعیف بسته شده، و حنا بستن زلف در مصرع دوم، بار اروتیک را تا حدودی می کاهد، اما رقص زلف (که گمانم منظور شاعر گیسو باشد، چرا که زلف معمولا موهای کوتاهی است که بالای پیشانی می روید) جلوه ی تمنا بار و یگانه ای به این بند می بخشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;سوزنی ترمه پهن بود چو برگشت&lt;br /&gt;جامه به تن کرد و بست بقچه ی حمام&lt;br /&gt;بوی تنش در مشام کوچه تهی شد&lt;br /&gt;رفت سوی خانه باز، آرام آرام&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;مشاهده می شود که در بند پایانی شعر، دوباره به زبان رمانتیک اولیه رجعت می کند و ساختاری امروزی تر را برای شعر برمی گزیند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کلیت شعر در واقع مثل دزدیده نگاه کردن به زنی است که رفتاری خاتون وار دارد و در فضای وهم انگیز و اروتیک حمامی قجری، تمام آنچه را که در کوچه و خیابان پشت حجابی چند لایه و غیر قابل نفوذ مخفی می کند، در گرمابه عیان ساخته و بی خبر از ناظری که در کنجی به کمین نشسته و می پایدش، لوندی می کند و دست بر اندام یاس مانند خود می کشد. زبان نصرت در این شعر نیز از حجاب کوچه و خیابان رسته و عریان شده به توصیف عریانی می پردازد. اگر چه این شعر را نمی توان در زمره ی بهترین کارهای نصرت رحمانی قرار داد، ولی نحوه ی تصویر گری او را می توان به عنوان نمونه ای درخشان، هموراه مد نظر داشت و از اروتیسم نجیب و نوجوانانه ای که در شعر موج می زند، نقش مهارت شاعر در ارائه مضمون را فهمید. این همان جنبه ای بود که در ابتدای این مطلب به شخصی بودنش اشاره کردم؛ علی رغم ضعفهای موجود در شعر، استفاده درستی از اروتیسم صورت گرفته، برای رسیدن به نوعی بیان تصویری.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-115148662156353331?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/115148662156353331'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/115148662156353331'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='اروتیسم در شعر معاصر فارسی – نصرت رحمانی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-114914127275330748</id><published>2006-05-31T22:39:00.000-07:00</published><updated>2006-12-19T02:02:02.495-08:00</updated><title type='text'>قابلیت رمان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/1600/lkh;klh;l.7.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/320/lkh%3Bklh%3Bl.7.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;محمد رحیم اخوت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جسم و جان&lt;br /&gt;فردا&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;در یکی از روزهای گرم تابستان 1358 نوشته یی را در "کتاب جمعه" خواندیم با عنوان "کلاه کلمنتیس"٬ از نویسنده یی ناآشنا به نام میلان کوندرا که فقط با عبارت "نویسنده ی معاصر چک" معرفی شده بود٬ و به ترجمه ی مترجمی نام آشنا به نام احمد میرعلایی:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در فوریه ی1948، رهبر کمونیست٬ کلمنت گوتوالد٬ در پراگ بر مهتابی قصری به سبک باروک قدم گذاشت تا برای صدها هزار نفر انسانی که در میدان شهر قدیم ازدحام کرده بودند سخن بگوید. لحظات سرنوشت سازی که فقط یکی دوبار در هر هزار سال پیش می آید.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گوتوالد را رفقا دوره کرده بودند٬ و کلمنتیس در کنارش ایستاده بود. دانه های برف در هوای سرد می چرخید٬ و گوتوالد سرش برهنه بود. کلمنتیس که نگران سرما خوردن او بود٬ کلاه لبه خزدار خود را از سر برداشت و بر سر گوتوالد گذاشت.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عکس گوتوالد در حالی که از مهتابی با ملت سخن می گوید و کلاه خزی بر سر دارد و رفقا دوره اش کرده اند٬ هزاران بار توسط دم و دستگاه دولتی چاپ شد. تاریخ چکسلواکی کمونیست بر آن مهتابی زاده شد. به زودی هر بچه ای در سراسر کشور با آن عکس تاریخی آشنا شد؛ از راه کتاب های مدرسه؛ دیوار کوب ها و نمایشگاه ها. چهار سال بعد کلمنتیس به خیانت متهم شد و به دارش آویختند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اداره ی ارشاد ملی بی درنگ نام او را از تاریخ محو کرد و البته چهره اش را از همه ی عکس ها تراشید. از آن تاریخ تا کنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده است و آنجا که زمانی کلمنتیس ایستاده بود فقط دیوار لخت قصر دیده می شود. تنها چیزی که از او باقی مانده، کلاه اوست که همچنان بر سر گوتوالد قرار دارد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جمله ی "تلاش انسان در برابر قدرت، تلاش حافظه است در برابر نسیان" که در دنباله ی این مطلب آمده بود، در آن روزهای گرم و پرخروشی که کمتر کسی فرصت خواندن یا اندیشیدن مباحث غیر سیاسی (!؟) را داشت می توانست هشدار دهنده باشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برخلاف گفته ی کوندرا، این گونه لحظه های حساس "فقط یکی دو بار در هر هزار سال" اتفاق نمی افتد. پیش از آن نیز نمونه های تاریخی دیگری را از این "لحظات سرنوشت ساز" و پیامدهای آن را یعنی محو کردن نام و چهره ی آدم ها از اسناد و عکس های تاریخی می شناختیم که معروف ترین نمونه اش تروتکسی بود در تاریخ انقلاب سوسیالیستی کشور شوراها. با این همه، "تلاش حافظه در برابر نسیان"، یعنی "تلاش انسان در برابر قدرت"، تلاشی نبود که به این راحتی به ثمر بنشیند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در آن زمان مترجم این مطلب درخشان، و معرف این "نویسنده ی معاصر چک" به زبان فارسی، در ایران نبود. سالی بعد، وقتی میرعلایی به ایران و اصفهان بازگشت، به او پیله کردم که چرا آثار این نویسنده را ترجمه نمی کند؟&lt;br /&gt;می گفت: قسمت هایی ش را نمی توان چاپ کرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;میرعلایی مترجمی نبود که به مثله کردن یک اثر و حذف قسمت هایی از آن رضایت دهد. او این کار را نوعی خیانت حرفه ای می شمرد. چیزی شاید شبیه محو کردن آدمی از تاریخ یک سرزمین که تنها کلاه او در یک عکس می ماند بی این که شناخته شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به میرعلایی می گفتم: انتخاب یک تکه از یک اثر هم که همان است!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شش سال بعد، پاسخم را در "یادداشت مترجم" بر مجموعه ی "کلاه کلمنتیس" که به صورت کتابی چاپ شد یافتم:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"هر کتاب {این نویسنده} مجموعه یی ست از شش یا بیشتر نوشته ی مستقل {...} و باز این نوشته ها خود به قطعات کوچک تری تقسیم می شوند که، با وجود آن که خط فکری را دنبال می کنند، گاه نامتجانس می نمایند. مجموعه ی این قطعات، به زعم کوندرا، کلی را می سازند که همان تاثیر رمانی پیوسته را دارد. قضاوت درباره ی توفیق او را به خوانندگان وامی گذارم، و فقط این نکته را از آن جهت مطرح می سازم تا گزینش نوشته های مندرج در این مجموعه را توجیه کرده باشم".&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آن قسمت هایی را که میرعلایی می گفت "نمی شود چاپ کرد"، صحنه ها و روابط جنسی آدم های داستان است که گویا در تمام آثار این نویسنده وجود دارد و به تعبیری کلید روابط انسانی است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;صحنه های جنسی در نوشته های میلان کوندرا زائده ای بر آثار او نیست. این صحنه ها، به قول خود نویسنده، "جوهر موقعیت" های داستان است. بنابراین، حذف آن ها تهی کردن کالبد داستان است از جان و جوهر آن.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"یان مک ایوان" در مصاحبه اش با میلان کوندرا از او می پرسد: "آیا باید کلید همه ی روابط انسانی را در روابط جنسی جست؟ آیا آنچه میان یک زن و مرد اتفاق می افتد آیینه ای برای همه ی روابط انسانی است؟". کوندرا پاسخ می دهد: "نمی دانم. مسلما موقعیتی بسیار افشا کننده است؛ اما دوست ندارم بگویم که همه چیز در آن متوقف می شود"؛ و ادامه می دهد: "این امر اگر جوهر موقعیتی را آشکار نکند، جایی در رمان ندارد. شخصیت های من وقتی عشق بازی می کنند ناگهان به حقیقت زندگی یا رابطه ی خود چنگ می اندازند"؛ و در اشاره به کتاب هایش تاکید می کند &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"این عمل عشق بازی اساس همه ی کتاب است". در اشاره به رمان سبکی تحمل ناپذیر وجود (بار هستی) در مورد "ترزا" می گوید: "درون مایه یی که شخصیت او بر آن مبتنی ست، ناگهان حین عشق بازی آشکار می شود". از این رو "صحنه های جنسی به کار روشن کردن شخصیت ها و موقعیت ها می آیند".&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بنابراین زدودن این صحنه ها از رمان های میلان کوندرا، فقط حذف یکی دو صحنه یا چند صفحه و یک فصل از کتاب نیست؛ تهی کردن رمان است از جوهر و درون مایه ی آن. این چیزی است که میرعلایی می دانست و دیگر مترجمان آثار کوندرا نمی دانند یا خودشان را به گوش کری می زنند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به نظر میلان کوندرا آن چیزی که به راستی "فضاحت" یا فاجعه ی انسانی ست، جنگ و جنایت یا خودکامگی نیست؛ "حدود قابلیت انسان" است برای این گونه کارها که نوعی "مسئله ی مردم شناختی" است. او می گوید هیچ قدرتی نمی تواند انسان را به کاری وا دارد که فراتر از "حدود قابلیت" اوست. اگر جنگ و جنایت وجود دارد به این دلیل است که "انسان می تواند بکشد". اگر ستم وجود دارد برای این است که انسان توانایی تحمل ستم را دارد. و این یک فاجعه است. "اگر انسان قابلیت کشتن نداشت هیچ نظام سیاسی نمی توانست جنگ راه بیندازد". اگر انسان توانایی تحمل ستم را نداشت هیچ نظام ستمگری پایدار نمی ماند؛ یا اصلا به وجود نمی آمد. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"فاجعه" نه در خواسته های قدرت، بلکه در تن دادن به خواسته های قدرت است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رمان این قابلیت را دارد که چنین ادراکی را – که در نوشته یی فلسفی یا جامعه شناختی شکلی مضحک و ساده لوحانه به خود می گیرد – به خواننده بدهد. به همین دلیل است که مثلا می بینیم در یک رمان میان یک تجاوز جنسی و یک تجاوز نظامی نوعی این همانی کامل احساس می شود. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"جوهر موقعیت" در این هر دو، "وضعیت تجاوز" است. به همین ترتیب، وقتی یک عمل جنسی با "ترحم" یا "انتقام جویی" یا حیوانیت یا خشونت همراه باشد، همین ترحم و خشونت است که "جوهر موقعیت" است و ادراک می شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با چنین ادراکی است که می توانیم غیبت عشق را که بنیاد انسان گرایی ست احساس کنیم. زیرا حتی ترحم "بنیادی ناممکن برای عشق است". از این رو می توان این برداشت "مک ایوان" را پذیرفت که "رمان این قابلیت را دارد که به ما ادراک ویژه یی از جهان بدهد؛ که به ما بینش هایی عطا کند که هیچ شکل دیگر جست جو قادر به دادن آن بینش ها نیست". و نیز این حرف میلان کوندرا را می توان فهمید که "رمان تنها وسیله یی ست که می توان با آن وجود انسانی را با تمام جنبه هایش {و در هر دو وجه خصوصی و اجتماعی} تشریح کرد، نشان داد، تحلیل کرد، پوست کند".&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;رمان همواره با "نوعی شکاکیت ذاتی" به مقابله با "نظام های فکری" (ایدئولوژیک) برمی خیزد؛ زیرا فرض اساسی و آغازین رمان این است که "گنجاندن زندگی بشری در هر نظامی ناممکن است". وجه به اصطلاح سیاسی رمان های میلان کوندرا را فقط از این دیدگاه می توان دریافت: مقابله با هر نوع نظام ایدئولوژیک؛ و طبعا مقابله با هر نوع قدرت سیاسی. وگرنه اگر آثار او را به منزله ی سندی سیاسی، "چه راست و چه چپ"، کاهش دهیم، بی راهه رفته ایم. همین است که او را &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"عصبانی" می کند. می رنجاند. او این را "طرز فکر روزنامه نگارانه"، &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"طرز فکری شتابزده"، و نوعی اندیشه ی عوامانه می داند که به &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"اندیشه واقعی مجال نمی دهد". او این را "برداشت بدی" می شمارد که &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"فقط یک جنبه{از واقعیت یا وضعیت بشری} را می بیند". او می گوید: از رژیم های کمونیستی متنفرم؛ "اما از آن ها، در مقام یک شهروند متنفرم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;{&lt;/span&gt;...همان طور که} فلوبر از جامعه ی بورژوایی متنفر بود. اما اگر مادام بوواری را فقط به عنوان ردیه یی بر بورژوازی بخوانید، کتاب را به طرز وحشتناکی اشتباه فهمیده اید". همین طور اگر آثار میلان کوندرا را، به استناد صحنه جنسی آن، یک نوشته ی پورنوگرافی بدانیم. در هر دو حال &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;– به یک اندازه – بی راهه رفته ایم. همین بی راهه هاست که کارگزاران فرهنگی نظام های خودکامه ی ضدکمونیستی و به اصطلاح اخلاق گرا را سرگردان می کند. از یک طرف، از این اسناد درخشان ضد کمونیستی نمی توانند چشم بپوشند؛ و از طرف دیگر، صحنه های غیر اخلاقی آن را نمی توانند تحمل کنند. چه می کنند؟ به پاره پاره کردن آن می پردازند و&lt;span style="color:#000000;"&gt;...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-114914127275330748?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/114914127275330748'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/114914127275330748'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/05/blog-post_31.html' title='قابلیت رمان'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-114684048348874513</id><published>2006-05-05T07:24:00.000-07:00</published><updated>2006-12-19T02:02:49.888-08:00</updated><title type='text'>تریستانا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/Affiche_Tristana.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/Affiche_Tristana.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جان ملن&lt;br /&gt;ترجمه: کالنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;کتاب سینما&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ظاهر، "تریستانا" درباره ی دختر جوان و عفیفی است که به وسیله ی سرپرستش اغوا می شود. داستان در "تولدو" اتفاق می افتد، شهری در اسپانیا که خصوصیت دوگانه ی خود را، افسار گسیختگی جنسی مرد و سقوط زن از وقار لازمه اش و یا فرونشاندن جنسیت او در زیر لفافه ای از تقوا، را در طول زمان حفظ کرده است. بیشتر زنان در دنیای تریستانا، آخری را انتخاب می کنند. "تریستانا" جرات کافی برای فرار از خانه ی سرپرستش "دون لوپه" که خود را پدر یا شوهرش - "... هر کدام را که بخواهم" - می داند، دارد. او با معشوقش که هنرمند جوان و جذابی است و در آرزوی ازدواج با اوست، می گریزد. دو سال بعد، هنوز ازدواج نکرده و رنجور از غمی که بنظر می آید در اثر مرض مهلکی باشد، به خانه ی سرپرستش که او را خوار می شمارد باز می گردد. چند سال بعد، تریستانا با خبر نکردن دکتر، دون لوپه را که دچار حمله قلبی شده است به نابودی می کشاند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ولی در مرز این طرح ملودراماتیک و چه بسا اخلاقی که همواره چون آثار دیگر کارگردان به هرزگی متمایل می شود، "بونوئل" به گونه ای معانی را در هم تلفیق کرده که چیزی فراتر از تم "الکترا" به دست دهد. در خلال فیلم بونوئل اثرات روانی اتکاء اجتماعی را بررسی می کند. تریستانا زود از دون لوپه بیزار می شود چون او تمام حرکاتش را زیر نظر گرفته و حتی به او اجازه ی یک قدم زدن ساده را هم نمی دهد اگر چه به همراه خدمتکارشان، "ساتورنا" است. در شروع فیلم زنگهای کلیسا به صدا درمی آیند و در میان طنین خود دو زن سیاهپوش را احاطه می کنند: تریستانا و ساتورنا که به طرف دوربین می آیند. زنگهای کلیسا، نشانه ی تسلط مرد بر زن در اسپانیای قدیم است. تریستانا، که مادرش مرده، تحت کفالت دون لوپه است. اولین کلمات ساتورنا در فیلم که تایید بی عدالتی هائیست که جنس او مجبور به تحملشان است، بیان این است که هیچ مردی نباید مورد اعتماد زن باشد، او می گوید: "می شود شوهر مرده ام در جهنم بپوسد."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دون لوپه، "مرد خوب" زمان خویش است، یک آریستو کرات آزادی خواه، اما هنگامیکه اول بار او را می بینیم، در خیابان مشغول اغوای دختر جوان و با نشاطی است. علاقه ی فوق العاده ی او به مسائل اخلاقی و شرف هیچ وابستگی به روابط عاشقانه اش با زنها ندارد. دون لوپه تریستانا را از تمام متعلقاتش بجز "موزیک اسکور" و از تمام عقیده هایش عاری می کند. در اولین برخورد به او می گوید: من مغزت را از خرافات پاک خواهم کرد. دون لوپه، مادر تریستانا را (که او هم معشوقه اش بوده) نیز زنی بی مغز می داند. چندی بعد تریستانا به کابوسی گرفتار می آید که در زندگی اش پیوسته به دنبال اوست. او سر دون لوپه را بر فراز برج کلیسا به جای زبانه ی فالیگ زنگ می بیند: تصویر وحشتزای سر غول آسای دون لوپه به یکباره تمایل و نفرت او را نسبت به سرپرست پیر و شهوترانش نمایان می کند. وحشت تریستانا از او، وحشت خفقان است، شخصیت او از نظر روحی و جنسی به زوال گرائیده است و این ترسی است که از اقتدار مرد پای گرفته است. دون لوپه در حالیکه یک ضرب المثل اسپانیایی را پیش می کشد می گوید: "بهترین راه برای عفیف نگهداشتن یک زن این است که پایش را بریده و در خانه نگهداشت". یک پیشگوئی برآن چه که بر سر تریستانا خواهد آمد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بونوئل، مفاهیمی را که با آن دون لوپه ذهن تریستانای جوان را بر طبق نقشه ی خود شکل می دهد تا زندگیش را متکی به خود کند، با دقت گسترش می دهد. در ضمن یک گردش آنها زوج جوانی را می بینند و دون لوپه با ریشخند می گوید: "بوی بیماری آور یک ازدواج سعادتمندانه." همچنانکه به تریستانا می گوید: ازدواج مفهومش وداع با عشق است، برای آزادی در عشق، هیچ مراسم رسمی نباید در کار باشد. امید دون لوپه اینست که او را با زیرکی بیشتر از راههای محدود و نامشروع به خود مقید کند و تریستانا که تنها ظاهر شکاکی دارد و هدفش آزاد بودن و کار کردن است این را می پذیرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;روانشناسی بونوئل بی نقص است. چون ذهن تریستانا دست نخورده می باشد، منطقی است که تریستانا به چیزی تبدیل شود که محیطش ایجاب کرده و نیز ضربه های روحی با اراده ی سرپرستش که بر او مسلط است بر او وارد آید. تعلیمات دون لوپه برای هر دو مرگ آور می نماید. با رد مصرانه پیشنهاد ازدواج "دون هوراشیو"، هنرمند جوان، از جانب تریستانا، بونوئل نشان می دهد که ناخودآگاهی تریستانا به شدت عقیده ی خام دون لوپه را درباره ی عشق آزاد پذیرا شده است. ولی این کار در عوض وابستگی تریستانا را به دون لوپه افزایش می دهد و وجودش را مملو از یاس و نفرت از خود می کند که منجر به قتل دون لوپه می شود. دون لوپه شبی، پس از انکه در رد ازدواج صحبت کرده است زیرکانه تریستانا را می بوسد. تریستانا چندان مقاومتی نمی کند و با لبخندی مراقبت از او را پذیرا می شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;این وابستگی سرانجام تریستانا را به هرزگی می کشاند. او از حضور پسر خل و کر ساتورنا، که در آخر صندلی چرخدارش را حرکت می دهد، لذت می برد چون پسرک به تریستانا متکی است. تریستانا، تنها به خاطر اینکه بدن خود را از روی بالکن به پسرک نشان دهد او را با فریاد از اتاقش بیرون می خواند. تریستانا هم مانند دون لوپه محتاج یک قربانی است. وقتی که ساتورنو به درون بوته ها می پرد، پسرک عمل مشابهی برای واکنش های تریستانای جوان، در برابر دون لوپه ی مسن، با تمایل و انزجار توام با هم، ارائه می دهد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از لحاظ جنسی تریستانا پس از همخوابگی با دون لوپه، خواهر "بل دو ژور" می شود و این امر که هر دو رل به وسیله ی "کاترین دونوو" بازی می شود اتفاقی نیست٬ و به همان خوبی "فرانسوا تروفو" از خصوصیت بازی اش در "پری میسی سی پی" استفاده کرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تریستانا مانند بل دو ژور٬ زنی است که جنسیتش در اثر ترس از گمراهی٬ به وسیله ی یک آدم مسن با ژست نفرت انگیز پدرانه٬ به انحراف کشیده شده است. او اکنون تنها می تواند جوابگوی غرایز حیوانی و هرزه اش باشد٬ بنابراین عاشق جوانش را ترک می گوید و به خانه ی تیره و افسرده دون لوپه باز می گردد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کیفیت کهنه و رو به زوال دنیای دون لوپه٬ در رنگ های طلائی و قهوه ای رنگ های پائیز نمود دارد٬ که بر میزانسن چیره می شوند. این حالت به وسیله ی کاترین دونوو که در طول فیلم لباسهایش تنها ترکیب رنگ های قهوه ای و سفید و سیاه را داراست و منعکس کننده ی احساس به بند کشیده شده ی اوست٬ افزایش می یابد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خیابانهای پیچاپیچ و باریک تولدو تکرار در بند بودن تریستانا است (یک پانوراما از تولدو فیلم را می آغازد و پایان می دهد.)&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قید تریستانا و نیروئی که او را تباه کرده است٬ با بازگشت او به خانه ی دون لوپه خلاصه می شود. این نیروی خواستاری و انزجار در جنسیت او٬ معادل خواستاری یک پدر از جانب دخترش است. بطور منطقی٬ هرزگی تریستانا٬ دون هوراشیو را به عقب می راند و این را در رد پیشنهاد ازدواج با او و عشق او بخاطر دون لوپه می بینیم. به همراه فساد و بی عاطفگی٬ کشیشانی هم هستند که موافقت نکردن تریستانا را در ازدواج با دون لوپه "نا معقول" می شمارند و کسانی که در بند بودن روحی و اجتماعی و جنسی او را تایید می کنند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تا توهم برآورده شدن آرزوهای تریستانا در آخر٬ قتل دون لوپه٬ پدر-عاشق بیرحم٬ نفرت تریستانا از دون لوپه تنها در پیروزی های ناچیز تریستانای ستمدیده مجال جلوه می یابد. او با دو نخودچی بشکل بیضه بازی می کند و آنگاه آنها را می بلعد. او سرپائی هائی بید زده ی دون لوپه را که به آنها تعلق خاطر دارد به آشغالدانی پرت می کند. آخرین توصیف هرزگی او ژستش در پایان فیلم به هنگام گشودن پنجره هاست که می گذارد برف و سرما دون لوپه ی رو به مرگ را احاطه کند. چون هرزگی در دنیای دون لوپه همیشه طبیعی انگاشته شده است. (دون لوپه حتی به او می گوید که با پاهای ناقص ترحم مردم بیشتری را جلب خواهد کرد.) دون لوپه از رابطه ی بین بازگشت او و احتیاج مطلق به یک تکیه گاه از جانب یک چلاق و احساس هرزگی در تمام عمر نسبت به جنسیت و زن خشنود است. بی شک٬ این عدالت کامل است که دون لوپه در آخر قربانی هرزگی خود بشود. تریستانا به همان گونه که دون لوپه درباره اش فکر می کرد عکس العمل نشان می دهد. تریستانا می گوید "هر چه مهربانتر باشد کمتر دوستش دارم." او با فرهنگ خودش تخریب روانی روی یک زن را نشان می دهد. همان تخریبی که با بل دو ژور بیان شد٬ که تنها در یک فاحشه خانه جنسیتش بیدار شد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تریستانا به خوبی ذهنیت بونوئل را درباره ی زوال اسپانیا منعکس می کند. او این زوال را با یک نظم کهنه٬ با دون لوپه و دوستانش که هر روز در کافه ای که مملو از آریستو کرات های آسوده خاطر قدیمی است که بگرد هم جمع می شوند٬ نشان می دهد. مشخصه ی این دنیا توسط روابط و نمونه هائیست که از زمانشان باقی مانده و اکنون خطرناک شده اند. حوادث فیلم در دهه ی بیست٬ پس از سقوط اولین جمهوری که حاکی از استیلای فاشیست ها در دهه ی بعد بود٬ اتفاق می افتد. فیلم٬ تصویری از اسپانیایی که فلج شده است به دست می دهد. تریستانای مفلوج معرف نسلی است که جنگ داخلی آن را فلج می کند٬ و همچنین نشانه ای برای اسپانیای فلج شده ی "فرانکو" است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بونوئل تصویری از شکست آزادی خلق می کند. در صحنه ای کارگران بوسیله ی نگهبانان رسمی٬ که سوار بر اسبند٬ تعقیب می شوند در ضمن اینکه کسانی دیگر با شمشیر در پی آنانند. وجود ناپایدار کارگر - مرد در خیابان - مفهومش این است که در جهتی مخالف با واکنش عاجزانه ی دون لوپه در برابر وحشت از کار نگریسته شود. هنگامیکه مردها در کارگاه ماشینی که ساتورنو از آنجا می گریزد بایستی ساعات طولانی را به کار مشغول باشند دون لوپه آزاد است که تا مرگ خواهر ثروتمندش ژوزفینا تصمیم بگیرد که زندگی را با نوعی تنگدستی نجیبانه به سرآورد. طرز تلقی دون لوپه نسبت به کارگرها٬ ریاکاری طبقه ی اشراف را آشکار می سازد. با راهنمایی کردن پلیس به جهتی دیگر٬ او به یک دزد امکان فرار می دهد چرا که: "...او ضعیف بود و به محافظت احتیاج داشت... پلیس نماینده ی قدرت است". ژست او در مقام عدالت٬ از لحاظ کیفیت٬ عملی است که در آن مجبور به شرکت نیست. برای دون لوپه٬ "پول بی ارزش و هرزه است": و برای کارگران کارگاه٬ در خیابان٬ به معنای زندگی است. بونوئل فساد دون لوپه را با یک قطع سربع از دون لوپه و تریستانا که برای بار اول همبسترمی شوند٬ به صحنه ایکه پلیس کارگران را در خیابان تعقیب می کند٬ با قاطعیت نشان می دهد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دون لوپه این چنین نماینده ی عجز و فراموشی تاریخی اسپانیاست٬ رلی که توسط کارلوس سائورا در فیلم "باغ لذت" در نقش "آنتونیو" ایفا شد. عجز دون لوپه به هیچ وجه معصومیت نیست. ریاکاری او حاکی از حس تشخیص بی اندازه اش است. و این همانقدر در هوشیاری و عدم قبول خرافات مذهبی از جانب او دیده می شود که در مسخرگی اصول اخلاقی او که ده فرمان را در زندگی قبول دارد بجز آنهائیکه در مورد سکس است و یا از نظر او در مورد فریفتن و اغوا . دون لوپه با خودخواهی می گوید که دختری را که خودش راضی باشد تصاحب می کند. او با غرور زن دوستش را یا بقول خود "گلی که با معصومیت می شکفد" از این قاعده مستثنی می کند. بونوئل بی آنکه هیچ احتیاجی به دیالوگ باشد این نما را با تریستانای معصوم که مشغول خواندن موزیک اسکور است و بزودی قربانی شهوت دون لوپه خواهد شد عوض می کند. دون لوپه قضاوت یک دوئل را رد می کند٬ چون مبارزه کنندگان موافقت کرده اند که نبرد آنها "تا بروز اولین نشانه ی خون" ادامه یابد و دون لوپه از نمایش سیرکی متنفر است و قضاوت چنین ارزش های کمی را بعهده نمی گیرد و باین نحو اخلاقیات او در انزوای تهی از هر نوع خشنودی بیان می شود٬ که عاری از هر نوع محتوی واقعی است. این بیان طوری است که به زندگی خودش برنمی خورد: یک دوئل٬ بدگوئی بی ضرر کشیشان٬ تحقیر کم ارزشی کاری بوسیله یک مرد که تمام زندگیش درآمد مختصری دارد٬ رد ازدواج بوسیله ی مردی که سکس را با یک بانوی جوان بیشتر می پسندد٬ بخصوص اگر معصوم و سی سال از خودش جوانتر باشد. این تقریبا نوعی احساس روحی نجیب زاده ی اسپانیایی است که ترجیح می دهد از گرسنگی بمیرد تا اینکه کار کند٬ اگر چه مجبور به فروختن تمام متعلقاتش بشود. در مورد دون لوپه این افتخار فریفتن یک دختر و تصمیم به زندگی با او به عنوان دخترش است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هرزگی لازمه ی چنین اصول اخلاقی و ظاهر فریبنده ی این اخلاق که هیچ قربانی را اقتضا نمی کند٬ جائی بهتر از سکانس آخر فیلم بیان نمی شود: دون لوپه ی سال خورده با موهای خاکستری٬ عینکی بر چشم و با ریش هائی که دیگر رنگ سیاه ندارند با سه کشیش حریص در غروب روز مرگش قهوه می خورد. کشیش ها مشتاقانه مرگ او را که مفهومش برای آنها &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"ارث" دون لوپه است نوید می دهند. آنها قهوه ی پرمایه ی کرم دار و کیک را می چشند و همچنانکه برف در خارج پنجره آغاز به ریزش می کند به خوردن هر چه بیشتر مشغول می شوند و در پناه ثروت٬ از تمام جنبه های ناگوار زندگی محفوظ می مانند. دون لوپه خدانشناسی اش را از یاد برده و فریادش را پس از مراسم تدفین بیوه ی ثروتمند٬ خواهرش ژوزفینا که گفت: "بقای عمر شما زنده ها" بدست فراموشی سپرده است. دون لو په زمانی را که تریستانا در آستانه ی مرگ بزمین افتاده بود و حاضر بدعوت کشیش نشد بیاد ندارد٬ چونکه می گفت: "تنها کشیشان واقعی آنانند که معصومیت را حامی اند." پس از بازگشت تریستانا به خانه ای که در آن حیثیتش را از دست داده٬ بطرزی هجوامیز و در عین حال با یک واقع گرائی قاطع کشیش ها هم بازمی گردند. آنها تصمیم دارند تا تریستانا را متقاعد به ازدواج با دون لوپه بکنند و زندگی پر از گناهش را پایان بخشند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شرف دون لوپه هیچ کجا بهتر از برش به عقبی که بونوئل به روزهای معصومیت تریستانا می کند به مسخره گرفته نمی شود٬ قبل از آنکه تریستانا پا به خانه ی دون لوپه بگذارد. فیلم با همان تصاویری که شروع می شود پایان می پذیرد. تریستانای معصوم با خشنودی همراه ساتورنا٬ که به زیبائی توسط لولا گائوس بازی شده٬ قدم می زند. تکرار نمای تولدو اکنون توصیف گر دنیائی است که او را در خود مدفون کرده است. زنگ طنین انداز کلیسا دیگر نشانه ی غم غربت نیست٬ بلکه بطریقی دردناک سمبلی از ریاکاری است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اسپانیا٬ مانند تریستانا٬ دلتنگی اش در اثر اصول شرافتی ظالمانه تباه شده است و ریاکاری ناپاک و مفلوجش ساخته و هیچ چیز نیست تا بتواند جایگزین اصول کهنه بشود. تریستانا در حالی در خانه ی دون لوپه مانده که ارزش های تازه ای را برای بهبودی و حیات بخشیدن به ماوای خود در اختیار ندارد (اسپانیا).&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"تریستانا"٬ به اتفاق "بل دو ژور" به روند کار بونوئل متعلق است. در آگاهی و حساسیتش از "ویردیانا" و "نازارین" هم فراتر رفته و حتی فاقد توهم بازگشت مسیح برای بهبود دادن به وضع درماندگان در "ویردیانا"٬ &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"نازارین" و "سیمون صحرا" است. سیاست باز جای خود را به شناسائی یک جامعه ی آریستو کرات فاقد عواطف انسانی داده است که در موطن رنج کشیده اش با مرگ خود در تقلاست. بونوئل بیش از این قادر نیست فریب یک شخصیت را با محرک های مسیحی عرضه کند. چون دستگیری او از یک ستمدیده در مقام یک فرد کافی نیست امیدهایش به یاس بدل می شود. مایه ی مذهبی اکنون با طنز تلخی به مسخره گرفته می شود: کشیش های طماع در غروب روز مرگ دون لوپه به گرد او می چرخند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تریستانا اندوهگینانه در امید بزرگ معصومیت٬ مانند "ویردیانا"٬ سهیم می شود ولی خیلی زود در دنیائی احاطه می شود که انرژی خلاق زن را منکر است. تریستانا درست پس از مرگ مادرش مجبور به فروختن پیانوی مورد علاقه اش است و تنها پس از آنکه پایش را از دست داد یکبار دیگر که دون لوپه پیانوی تازه ای برایش می خرد تحت تسلط او درمی آید. این زمان٬ تریستانا٬ مفلوج بودن و موقعیت و آینده اش را درک می کند. بر خلاف ظاهر٬ حرف دون لوپه که شیطان صفتانه گفت: "تریستانای بیمار این خانه را زنده ترک نخواهد گفت." به حقیقت می پیوندد. نواختن پیانو با صدای بلند٬ در آخرین ملاقات دون هوراشیو٬ سمبلی برای نابودی تمام امیدهای سلامتی تریستانا است. جایگزینی بیرحمی و تجاوز بجای احساس دلسوزی و محبت این مفهوم را دارد که تمام چیزهائی که در قدرت تریستانا است و یا به آنها امید دارد به نابودی گرائیدهاند. همانطور که تریستانا حدس می زند٬ دون هوراشیو دیگر باز نخواهد گشت. او در میان اسباب هائی رو به زوال تنها مانده تا آینده اش را انتظار بکشد. جنسیت جوانی او به یک نیمه دیوانگی اغراق آمیز با نمایش بدن برهنه اش در حضور ساتورنوی وحشتزده ی کر و لال کاهش یافته است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ساختمان تکرار شونده ی تصاویر٬ تکرار سریع نماهائی از زندگی تریستانا تا بازگشت به فصل اول فیلم٬ منعکس کننده ی احساس نومیدی بونوئل نسبت به اسپانیا و قربانیانش است. بونوئل با درخشندگی هر چه بیشتر زوال فرد را بوسیله ی فساد و اصول ریاکار اخلاقی نشان می دهد. اصولی که هیچ کوششی برای بهبود بخشیدن به جامعه ای که در آن دشمنی پایدارتر می شود و درنده خوئی گسترش می یابد٬ نمی کند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-114684048348874513?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/114684048348874513'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/114684048348874513'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='تریستانا'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-114500043730871838</id><published>2006-04-14T00:17:00.000-07:00</published><updated>2006-04-14T01:16:47.980-07:00</updated><title type='text'>ابلیس زیبا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/jlkljh.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/jlkljh.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;محمود کویر&lt;br /&gt;گارنیک مارکاریان&lt;br /&gt;حسنا صدقی&lt;br /&gt;فائزه زراعتی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;« ابليس زيبا»&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;محمود كوير&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باغ&lt;span style="color:#000000;"&gt; پيراهنت،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;عطر&lt;span style="color:#000000;"&gt; گناه،&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و آن دو سيب سمرقند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ابليسی زيبا كه منم!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« ماه عسل۳»&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;گارنيك ماركاريان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بغض &lt;span style="color:#000000;"&gt;غريبی امشب &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شايد بگدازد جگرت را... &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بگدازد جگرت را، &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و بسوزد بال و پرت را... &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بشود شايد نفست گم، &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در يك بسته ی كاندوم! &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هی كه بجنباند اسپرمت دم ، &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و بتركاند اثرت را... &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و بگيری بين دو دستت ، &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ميگرن بد فرجامِ سرت را... &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به خيالی كه كسي آن طرف تخت ات لخت... &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به خيالی كه برايت می لرزاند پستان؛ &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;می مالد ران؛ &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و تو را خسته ترين شهوت دنيا می بيند: &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خالی كن كمرت را !... &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« سین مثل سنت هایمان»&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;حسنا صدقی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;فاصله ها&lt;br /&gt;در توالی بغض هامان پُر می شوند&lt;br /&gt;من و تو&lt;br /&gt;در همه ی رازها و آوازها&lt;br /&gt;آغاز را میانبر زده ایم. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;طلوع پیش از غروب&lt;br /&gt;اشک پیش از لبخند. &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دستهای تو&lt;br /&gt;دندانه ی اول سنت شکنی هامان بود&lt;br /&gt;وقتی آغوش گشودی... &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من در آن گرمای سُکرآور&lt;br /&gt;تو را&lt;br /&gt;جنون را&lt;br /&gt;و هراس نبودن را&lt;br /&gt;شعله&lt;br /&gt;آتش&lt;br /&gt;و ققنوسی که نقشش بر دیوار ماند! &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« آخرين كليد»&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:78%;"&gt;فائزه زراعتی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا از حقيقت خيس شويم&lt;br /&gt;چتری گم می شود&lt;br /&gt;تعبير خوابهای بی سر و تن&lt;br /&gt;رويايی همه كاره&lt;br /&gt;و تقديری كه بی اعتنا&lt;br /&gt;از كنارت می گذرد&lt;br /&gt;گيرم ، &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آخرين كليد اين قفل را هم چرخاندی&lt;br /&gt;.................................؟ &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-114500043730871838?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/114500043730871838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/114500043730871838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='ابلیس زیبا'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-114331181694169642</id><published>2006-03-25T10:32:00.000-08:00</published><updated>2006-03-25T10:36:56.943-08:00</updated><title type='text'>نامه ی  مَسی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/1600/jhbklj.3.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/320/jhbklj.3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دومينيك مارتيا&lt;br /&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاطره هاي قديمي، ذرات متلاشي شده شان؛ مثل آبشاري توي سرش مي ريختند. كار، كارِ همان عكس بود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;- مسيِ احمق! چرا اين نامه رو هم مثل باقي يادداشتهاي بي مصرفِ زندگيش ، ننداخته دور؟!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آخرين بار مسي را در مراسم تدفين اِلِن ديده بود. هر سه نفرشان دوستان دوران جواني ِ هم بودند. ارتباطشان كم شده بود. هر چند زنِ مسي، براي الن نامه هايي مي نوشت و از اوضاع و احوالش بي خبر نبود. اندكي بعد از مراسم تدفين، آن عكس به دستش رسيد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وقتي او به عكس دخترِ مايو پوش نگاه كرد، فهميد كه قلبش دارد منفجر مي شود. توي دلش گفت: يا خودِ خدا! دارم عاشقش مي شم. هوس و شرم و پشيماني، ويرانش كرده بود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وقتي عكس از دست لرزانش بر روي زمين افتاد؛ پشت و رو شد، و نوشته  مسي در پشت عكس نمايان گرديد: الن،1957.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-114331181694169642?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/114331181694169642'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/114331181694169642'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/03/blog-post_114331181694169642.html' title='نامه ی  مَسی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-114167728727389363</id><published>2006-03-06T12:30:00.000-08:00</published><updated>2006-03-06T12:39:16.013-08:00</updated><title type='text'>اروس و تمدن</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/xfgdh.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/xfgdh.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هربرت مارکوزه&lt;br /&gt;ترجمه: مصطفی اسلامیه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمايش سهل انگارانه ی اروتيسم در مجله ها، سينماها و آگهي هاي تبليغاتي جز پوششي جذاب نيست كه يك تمدن در پي جويي عصبي خوشبختي به كار مي برد تا توده ها را كمي بیشتر به سرگرداني بي اندازد. تقریبا به شیوه ی پاولوفی، مصرف کننده را با نمونه های کلی تغذیه می کند: به مردها بدن هایی به جذابیت پری پیکران نشان می دهد و زنها را به وسیله ی مردانگی "جیمزباند" تحریص می کند... در اینجا تهدیدی علیه خوشبختی عمومی وجود ندارد، و دوره ی منفعت بری همچنان می تواند به هستی اش ادامه دهد، چون زنها هنوز هدف هستند و مردها تمام تلاش خود را به کار می برند تا پول بدست بیاورند و بتوانند خرج کنند؛ یا به این جهت تهدیدی وجود ندارد که به قول "سیمون دوبوار"، همگی با تصاویر قشنگ دلخوش هستند. بر خلاف نظر خوش بینان، مطلقا راهی برای گریز از تابوها وجود ندارد؛ جای دسته ای از تابوها را تابوهای دیگر می گیرند یا اینکه تابوها پنهان می مانند. ممکن است این حقیقت داشته باشد که دیگر خدای مسیحی مانع آزادی جنسی ناب نیست، بلکه خداوند "سود" و پیامبرانش تاجرپیشگان، جایش را گرفته اند؛ ملاحظات اقتصادی در پشت ملاحظات مذهبی پنهان شده تا خصوصیات پر هیاهویش را به لباس مبدل دربیاورد، حال آنکه در گذشته عکس آن حقیقت داشت. گناه اصلی یعنی نداشتن حساب جاری و علائم ظاهری تمول. روابط مرد و زن امروز به &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"مقام و پایه" مربوط است نه مثل گذشته به مسائل روحی یا پول یا اصالت خانوادگی. از طرف دیگر هر روز بدن انسان به قالب مانکن های لوکس (زنانه یا مردانه) در می آید و تماس اتفاقی پوست زن و مرد حالت ورزش و حفظ سلامتی بدون احساس به خود می گیرد. پاستوریزه شدن بیولوژیکی بجای پاستوریزه شدن مذهبی عشق جسمانی آمده است. به این آدمهای خودکار می توان آزادی موهوم ایجاد جرقه را داد. اگر تکنوکراتها برنامه های این آدمهای خودکار را خوب تنظیم کرده باشند، هیچگاه جرقه های سرد آتشی را نمی افروزند&lt;span style="color:#000000;"&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt; ا &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-114167728727389363?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/114167728727389363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/114167728727389363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title='اروس و تمدن'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-113990774343888618</id><published>2006-02-14T00:22:00.000-08:00</published><updated>2006-12-19T02:03:30.302-08:00</updated><title type='text'>اروتیسم در شعر معاصر فارسی - ایرج کیان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/kj.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/kj.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;هنوز حرفِ مني!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a name="OLE_LINK2"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a name="OLE_LINK1"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;در چشمهاي تو آذوقه هاي زمستان بود،&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;em&gt;اينجا براي چه مي ماندي؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وقتي تمامِ قافيه ها را مي دانستي؛&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اينجا هميشه همين است:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;انتظار و لجن...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بايد كتابهايت را بفروشم&lt;br /&gt;و دختراني را كه پرده ي بكارتشان،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پرده هاي دو گوش است،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به سينما ببرم&lt;br /&gt;و پس از آن به خانه اي برويم&lt;br /&gt;و پس از آن پني سيلين بزنم&lt;br /&gt;آنجا بمان كه خوابِ عقوبت را،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تعبيرِ تازه بسازي.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زيرا كه باز گشتن،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همان رفتن است:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;- با تحقير!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هنوز باغِ مني،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اي خشك!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هنوز حرفِ مني،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اي لال!...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;******&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;دنياي عجيبي است ، دنياي هنر! مقيمِ اين دنيا كه شدي ، ديگر دست خودت نيست خيلي چيزها. گاهي عمري را سر مي كني در اين وادي و هي تقلا و هي اين در و آن در و آخر پوك و پوچ و فراموش. گاهي آذرخشي ميزني! عالمي را روشن مي كني و در دم خاموش مي شوي. اما در همان يك لحظه با همان يك بارقه ، جماعتِ عمري فانوس به دست را - كه خانه اي هم حتي از نور كم سوي چراغشان روشن نشد - غرقِ غبطه مي كني!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اينها را گفتم تا برسيم به چهره اي دير و دور. "ايرج كيان" شاعر مستعد ، توانا ، اما كم كار و كم حوصله و منزوي. "كيان" به عقيده ي من ، از بارقه ها و آذرخش هاي شعر معاصر بود(يا هست شايد؟ نمي دانم!) كه با همان تك و توك آثار چاپ شده اش در نشريات ، آبروي خود و شعرش را بيمه كرد. مي خواهم از اين هم پيش تر بروم و بگويم كه اگردر تمامِ طول عمرش ، او تنها همين يك شعر را هم سروده بود ، آبروي هنرش را بيمه كرده بود. او كه در سالهاي پر ستاره ي شعر معاصر، دست به قلم شده بود و دور تا دورش را چهره هاي فراموش ناشدني شعر از قبيل: شاملو، فروغ سهراب ، اخوان ، نادرپور، آزاد و... احاطه كرده بودند ، آرام و بي صدا ظهور كرد ، چند واژه اي نگاشت ، شوقي برانگيخت و ناگهان محو شد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با توجه به مطالبي كه در شماره هاي قبلي همين نشريه نوشته ام ، بايد بگويم كه شعر فوق نمونه اي بسيار كامل و كم ايراد (نگوييم بي ايراد ، كه نيست) از کارکرد اروتيسم در شعر است. دليل موفق بودن شعر را هم در يك جمله مي توان خلاصه نمود: شاعر ميانِ مضمون و ابزار و تكنيك ، تعادل برقرار نموده. اين تعادل و به قولي "بالانس" بودنِ تكيه گاه هاي شعر ، باعث شده كه اندك فراز و نشيب موجود در متن آن به چشم نيايد. از طرفي اثر آنقدر كوتاه است كه فرصتِ كند و كاو بيشتر را از خواننده مي گيرد. در واقع توزيع عادلانه ي واژه ها ، تركيبات و جا افتادنِ آنها در مضمون ، باعث مي شود كه لذت بردن از اين شعرِ سراسر خوف ، كراهت، پليدي و سياهي ، چندان دشوار نباشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;افتتاحيه ي شعر به معناي واقعي كلمه ناب و باشكوه است:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;در چشمهاي تو آذوقه هاي زمستان بود&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;دستمايه هاي اروتيك از همين ابتدا به كار گرفته مي شود و چه درست! چشمها كه همواره آغاز گرِ تغزل و تمنا و مهرورزي بوده اند ، اين بار نه در پرفرمانسِ كلاسيكِ خود ، كه در جايگاهي مدرن ، به ايفاي وظيفه ي شعريِ تازه اي پرداخته اند. گذشته از بكر بودنِ سطر، بار معنايي "آذوقه هاي زمستان" مارا بي اختيار به خيلي جاها مي برد. "آذوقه هاي زمستان" يعني گرما ، كرسي ، هيمه ، اجاق ، باران ، بوي نا ، عشق ، آميزش و البته نگاه.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اينجا براي چه مي ماندي؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وقتي تمامِ قافيه ها را مي دانستي؛&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اينجا هميشه همين است:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;انتظار و لجن...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;آن تعادلي كه در ابتدا ذكر كردم ، در همين جا خودنمايي مي كند. با آن سطرِ درخشانِ آغازين ، به راحتي مي شد شعري گرم و عاطفي را آغاز كرد و با يك عاشقانه ي ناب طرف بود. اما شاعري كه رسالتِ اثر خويش را شناخته باشد و بداند كه مي خواهد اثرش را به كدام سمت هدايت كند ، از كشفِ يك مضمون يا يك سطر، آنقدرها ذوق زده نمي شود. من حدس مي زنم كه حسِ ابتدايي شاعر در هنگام و هنگامه ي كشف و شهود ، بار مرارت و برودت داشته. سطر ابتدايي به نوعي پرتابِ ذهني شاعر به فضاي رمانتيك است ، اما بلافاصله با تردستي و مهارت ، روال عادي را مي شكند و به مخاطبِ عجول و سهل انگار دهان كجي مي كند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;روند منطقي براي شكستن فضاي گرمِ اوليه ، به درستي طي شده. سرماي دائم بر گرماي غزل گونه ي چشم فائق مي آيد و از دوامِ برودت مي گويد. از قافيه هاي لو رفته. در اينجا هم شاعر با ظرافت تمام ازتضاد مضمون و ساختار، براي فضاسازي بهترِ اثر بهره برده است. يعني وقتي مي گويد: &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"وقتي تمام قافيه ها را مي دانستي" ، اولا كه قافيه اي در كار نيست ، ثانيا اگر كنايه اي باشد به كهنگي مضمون ، در متن اثر، اين كهنگي را از طريق ساختار شكنيِ تصويري زدوده است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;قسمتِ نه چندان دلچسبِ شعر ، شايد تزريق مستقيم و عريانِ واژه ي &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"لجن" به متن است. هر چند مي توان توجيه كرد كه براي تكميل فضاي سترون و لزج شعر ، از اين واژه استفاده شده ، اما توصيف مستقيم همواره ساده ترين راه است و البته كه بهترين راه نيست!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;بايد كتابهايت را بفروشم&lt;br /&gt;و دختراني را كه پرده ي بكارتشان،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پرده هاي دو گوش است،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به سينما ببرم&lt;br /&gt;و پس از آن به خانه اي برويم&lt;br /&gt;و پس از آن پني سيلين بزنم&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;در اين بندِ درخشان ، نمادهاي اروتيك با حالتي شبيهِ چكيدن ، واردِ شعر مي شوند. به اين ترتيب شاعر ، راه را براي تداعي هاي بي شمار در ذهن خواننده ، هموار مي كند. چيدمان درست واژه ها ، جادوي شعر را قوت مي بخشد و ضمن غليظ كردن روابطِ عباراتِ پي در پي ، فضاي اروتيك اثر را هم پر رنگ تر مي نمايد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;- بفروشم&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;- دختران&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;- پرده ي بكارت&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;- دو گوش&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;- سينما&lt;br /&gt;حتي "پني سيلين" هم در اين بند به خوبي جا افتاده. "پني سيلين" ، تداعي كننده ي حساسيت ها، دردها و خستگي هاست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از منظر زباني هم اين بند ، بندِ درخشاني است. شاعر موفق شده كه ضمن تجربه ي تكنيك هاي زباني ، آنها را به گونه اي در شعر حل كند كه به چشم نيايند و بخشي از جريان طبيعي زبان به نظر برسند. اما با نگاهي موشكافانه تر، مي توان بازيهاي ظريف شعر را كشف كرد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(1) هم آواييِ جناس مانندِ بكارت و كتاب (چهار حرفِ مشترك)&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(2) استفاده از المانِ مشترك دخترانگي و سينما، يعني "پرده"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در واقع اين قسمت از شعر ، روايت مه آلود سقوطِ راويِ دگرانديش است. سقوطي كه از فروشِ كتابها ( به عنوانِ از دست رفتنِ باورها و آرمانها) شروع مي شود ، با رفتن به سينما ادامه مي يابد ، با رفتن به خانه چشم اندازي اروتيك را پيش روي ما مي گشايد و نهايتا به تزريق و درد و تنفر و روزمرگي مي رسد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;آنجا بمان كه خوابِ عقوبت را،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تعبيرِ تازه بسازي.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;زيرا كه باز گشتن،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همان رفتن است:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;- با تحقير!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;يكي از دلايلِ علاقه ي من به اين شعر، اوج گيريِ مداوم آن است. شاعر در طولِ سرايش پس نمي نشيند. حركتش به سمتِ بالاست. سعي مي كند كه هر پاره از شعر شخصيتي محكم و ارزشمند داشته باشد و از پاره ي پيشين زيباتر باشد. چفت هاي مضموني را به جا به كار مي برد. اگر در ابتدا خطاب مي كند كه: "اينجا براي چه مي ماندي؟" ، حالا هم توصيه مي كند: &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"آنجا بمان!". نه به خاطرِ اين كه "آنجا" جايي بهتر است ، بدين خاطر كه &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"بازگشتن ، همان رفتن است ، با تحقير". تك واژه هاي "خواب"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt; و&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"تحقير" ، تلخي را هم به سرماي فضاي اروتيكِ حاكم بر شعر مي افزايند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;اما...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هنوز باغِ مني،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اي خشك!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هنوز حرفِ مني،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اي لال!...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;در روندِ رو به اوجِ شعر، پايان بنديِ آن تلفيقِ دراماتيكِ تغزل و تعشق است پيوند به جاي رمانتيسم و اروتيسم. تازه در اين سطرهاي پاياني است كه شاعر، مخاطبِ عباراتِ سرد و حزن آلودش را قدري لو مي دهد. در توصيفِ حريفِ اين پاد مغازله ، صفاتِ تجربه نشده اي را به كار مي گيرد. صفاتي كه با كليتِ ساختاري و مضموني شعر، همنشيني كامل دارند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"خشک" و "لال". با اين دو صفت است كه سترون بودنِ همخوابگي و ناكامي را عمق مي بخشد و با همين دو واژه پايان بندي شعر را به كل متن آن پيوند مي زند. اختتاميه ي شعر هم مثل آغاز آن بسيار دلپذير و موجز و زيباست. به اين ترتيب است كه "كيان" موفق مي شود تمامِ كتاب فروختن ها ، سينما رفتن ها و پني سيلين زدنها را توجيه كند. مشكلِ اين پاد مغازله حريفِ مغازله نيست ، كه خودِ شاعر است. خودِ اوست كه خشكي و لاليِ حريف را مي بيند و باز او را باغ مي داند و واژه هايش را برآمده از گنگيِ او مي بيند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-113990774343888618?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113990774343888618'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113990774343888618'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/02/blog-post.html' title='اروتیسم در شعر معاصر فارسی - ایرج کیان'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-113811882496533756</id><published>2006-01-24T07:55:00.000-08:00</published><updated>2006-01-24T08:07:05.040-08:00</updated><title type='text'>یرما</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/1600/o.4.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/320/o.4.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حمیرا آزما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوس حاملگي كرده بود. حامله شد. هوسش رو از خونِ من، از تو رگِ من، از زيرِ پوستِ من بيرون كشيده. من تماشاچي هستم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;صبر مي كنم تا وقتي كه حالم ازش به هم بخوره. وقتي ويارش شروع بشه. عُق بزنه، بالا بياره، بيفته  به دست و پام تا براش گِلِ خيس و يونجه پيدا كنم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;وقتش رسيده و نورِ چشمهاش بيشتر شده، موهاش سياه تر شده، صورتش صورتي تر شده. تنش بوي نونِ تنور مي ده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;صبوري مي كنم براي وقتي كه شكمش باد كنه و جلو بياد. وقتي سينه هاش بزرگ و رگ دار بشه. وقتي پوست بدنش ترك خورده و راه راه بشه...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از شوق، صبح زود از خواب مي پرم. نفسم رو حبس مي كنم، صورتم رو مي برم جلو تا ببينم امروز ساق هاش مثل كنده ي خيس خورده ي توي آب شده يا نه؟... شايد فردا كفِ پاهاش اندازه ي متكا بشه...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از كم خوابي پاي چشمهام طوق افتاده، رنگم زرد شده، خوراكم كم شده، باريك شدم. حالا روي پله هاي ايوون نشسته، مثل گلابي، دارند با آفتاب همديگه رو نگاه مي كنند، و مي گذاره كه آفتاب نازش كنه، يالشو بريزه رو تنش، اما به من مي گه:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نبايد به تنم دست بزني، نگاه كردن آزاد!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مي شينم پايينِ پاهاش و تماشا مي كنم. تنش شده: رگه هاي بارونِ پشتِ شيشه، شده پوستِ ترك خورده ي شاخه هاي گيلاس.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;يه پله مي رم پايين و از پايين تر تماشا مي كنم:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با ساقه ي برنج، با حوصله، روي ماسه نقاشي شده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;يه توله ببر اون توئه، كه هاشوراي سياه و سفيدش بعضي جاهاش گوريده به هم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;... نبايد به تنم دست بزني، نگاه كردن آزاد!...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نگاش مي كنم. پلكهام خمار مي شه و پايين مي افته. گريه م مي گيره. سرمو مي ذارم رو پاهاش. دستشو مي بره توي موهام و آروم چنگ مي زنه و خودش يه جاي دوره. جايي كه مالِ اونه و... هوسش!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-113811882496533756?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113811882496533756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113811882496533756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/01/blog-post_24.html' title='یرما'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-113657808332347568</id><published>2006-01-06T11:49:00.000-08:00</published><updated>2006-01-09T22:24:54.880-08:00</updated><title type='text'>بونوئل و حقیقت جسمانی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/bunuel.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/400/bunuel.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;فردي بوش&lt;br /&gt;ترجمه: مصطفي اسلاميه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد لوئيس بونوئل ، كلمه اروتيسم به همان معنايي نيست كه در اين چند ساله اخير براي نوع خاصي از فيلم سكسي به كار مي رود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اروتيسم انديشه اي مطلقا ذهني است كه طبيعتا برای هر فرد و دوره تمدني كه در آن زندگي مي كند ، تفاوت دارد. در عين حال اروتيسم يك ارزش است وسيله اي است كه آزادي براي كامل كردن خود به كار مي برد. به انسانها نشان مي دهد كه چگونه قدرت هاي مسلم خود را در مبارزه با يك مجموعه قوانين اخلاقي كه بيداد گريش هميشه با ظلم هاي اجتماعي و سياسي ارتباط دارد ، به كار ببرند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين نوع اروتيسم ، چون گسستن از تابوها را ايجاب مي كند ، بر اساس يكي ازانگيزه هاي جنگ قرار دارد ، جنگي كه انسان درآن عليه بي عدالتي ، رياكاري و اسارت جامعه درگير می شود. براي كامل فهميدن اين نكته بايد گفته ژرژ باتاي را به ياد آورد: " اروتيسم را هرگز نمي توان از تاريخ كار و تاريخ مذهب جدا دانست." اين اروتيسمي كه ما در سينماي بونوئل مي بينيم اروتيسمي است كه بصورت امواج مغناطيسي درآمده نه يك سرگرمي براي بيننده هاي فضول. اين اروتيسم از" عشق ديوانه " به تعبير آندره برتون مايه مي گيرد ، و به عشق والايي نزديك مي شود كه به تعبير بنجامين پره كاملترين آزادي جنسي را ايجاب مي كند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بونوئل قدم فرا مي گذارد و نشان مي دهد كه وجود انديشه خدا انسان را خرد مي كند. در حاليكه مودو(&lt;em&gt;او&lt;/em&gt;1952) جرات مي كند عصيان را برگزيند فرانسيسكو رفتاري متعارف و برطبق نمونه هاي اختناقي برخود تحميل مي كند كه چنانچه در صحنه نامه نويسي با گلوريا مي بينيم ، منجر به ضعف و نفي هر گونه مردي مي شود. در حاليكه "ميل" مودو او را بر مي انگيزد تا موجب رسوايي شود و ارزش هاي موجود جامعه را زير پا بگذارد( به چاپلوسان سيلي بزند ، ترحم را به مسخره بگيرد ، به مرد كور لگد بزند ، به وزيرها توهين كند و سكس را بر همه چيز مقدم بشمارد ) ، نيازهاي فوري فرانسيسكو او را در يك دور باطل گرفتار مي كند و به پستي مي كشاند ، و زير فشارهاي مذهبي و اصول بورژوايي خرد مي كند. گرچه اين افكار منجر به خفه شدن تدريجي ميل مي گردد و ظاهرا اين ميل مهار مي شود ودر يك آدم منزه ، يك راهب منزوي ، پالوده مي شود ، ولي نبايد تصور كرد كه اين ميل به طور كلي از ميان مي رود. چون هر چند بيگانگي زياد باشد ، هر اندازه قراردادهاي اجتماعي با قدرت در پي از بين بردن عشق باشد باز هم عشق خصوصيت منفجر شدن ناگهاني اش را از دست نمي دهد. به اين جهت است كه وجدان نا آرام مي كوشد از تهديد هميشه حاضر و هميشه گوش به زنگ بگريزد و به نوعي عرفان و انزوا پناه ببرد. در اينجا مي توان گفته سارتر درباره مفهوم فرانسوا مورياك از عشق جسماني ("عشق جسماني عشق به خداوند است كه به بيراهه افتاده است") را وارونه كرد و گفت كه عشق به خداوند ، عشق انساني را به بيراهه مي كشاند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"غالباانگيزه پيوستن به رهبانيت ، حفاظت از خويشتن در برابر برخوردهائي ست كه موجب برملا شدن عقده هاي ريشه دار مي گردد. پيش از همه ، جاي عشق تحقق نيافتني ، به وسيله عشقي كلي تر و انتزاعي تر پر مي شود كه به صورت ناب در رؤيا تجلي مي كند. از طرف ديگر آدمي كه به اين ترتيب از دنيا كناره گرفته ، به شدت در برابر وسوسه هاي دنياي خارج كه احساس مي كند باید در برابرشان تن به مخاطره هاي بزرگ بدهد سنگر مي گيرد. بنا براين استحاله عشق به پدر به صورت عشق به مسيح ، و عشق به مادر به صورت عشق به مريم باكره تحقق مي يابد. اين ارتباط متقابل و مداوم بين عقده اوديپ و گرايش به عرفان بيش از آن آشكار است كه نياز به تاكيد بيشتر داشته باشد."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين گفته پير مابي رابطه چشمگيري با موضع اخلاقي ، معنوي ، سياسي و روشنفكرانه بونوئل در تمام فيلم هايش دارد. مابي در جايي ديگر مي گويد: &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"به عقيده من نخستين گام در جهت دگرگوني آينده ، بايد الغاي موجوديت عشق فوق طبيعي و غير مادي يا آسماني باشد. حضور اسطوره مسيح بايد از ميان برود. جسد مسيح ديگرنباید بين جسم مرد و زن حايل شود. تصوير انسان زنده ، كه به كوشش خودش به دست آمده و به آن نيز آگاهي دارد ، بايد جانشين آن تصوير بينوايي گردد كه محكوم به عدم كمال است و كليسا در طول قرن ها آن را علم كرده است. تصوير پندارآلود كمال آسماني كه هرگز نمي تواند به فعل درآيد ، بايد جايش را به توصيف روشن واقعيتي بدهد كه تا زماني كه انكار نشده ، هر روز امكانات وسيع تري را جلوه گر مي سازد."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ويرديانا (&lt;em&gt;ويرديانا&lt;/em&gt;1961) كمي پيش از اجراي مراسم سوگند راهبگي ، با اكراه صومعه را ترك مي كند تا به ديدن عمويي برود كه درست نمي شناسد اما به گفته مادر روحاني كمك هاي زيادي به ويرديانا كرده است. از اين پس ، پاكدامني و پرهيزكاري او مورد تجاوز قرار مي گيرد. در خانه عمو، او ديگر به وسيله صومعه از چشم هاي بيگانه محافظت نمي شود و زنانگي او مي خواهد شيوه پراتكاي به نفس راهبه مؤمن را در هم بشكند. اندام دل انگيزش نمايان مي شود و مورد توجه عمو قرار مي گيرد. تا زماني كه ويرديانا مي خواسته يك فرشته باشد ، به عبارت ديگر چون نخواسته يك زن باشد ، با خطرهتك ناموس روبرو مي شود. در پايان دور تحول ويرديانا كامل مي شود- از تمكين مذهبي به تمكين اجتماعي مي رسد. او نهايتا پيشنهاد همخوابگي سه نفري با خدمتكار و عموي خود را مي پذيرد. ويرديانا حقيقت جسماني را بدست آورده كه بخاطر حس ترس از گناه ، مصممانه به آن بي اعتنا بوده است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آركيبالدو(&lt;em&gt;تلاش براي&lt;/em&gt; &lt;em&gt;جنايت&lt;/em&gt;1955) بچه نازپرورده اي است كه در خانه بورژوايي پدري ثروتمند در ميان اسباب بازي هاي قشنگ زندگي مي كند. وقت گذراني مطلوب او، پنهان شدن در يك قفسه عظيم و پوشيدن لباس هاي گران قيمت مادرش است. ما از همين جا مي توانيم دريابيم كه كار او مي تواند مانند ويرديانا به جنون بكشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزي مادر آركيبالدو، جعبه قشنگي به او هديه مي دهد. روي اين جعبه مجسمه كوچك رقاصه اي است كه با آهنگ موسيقي توي جعبه مي رقصد. به بچه گفته مي شود كه اين اسباب بازي قشنگ شبيه چيزي ست كه سلطاني براي غيب كردن جاودان دشمنان خطرناك خود به كار مي برده است: تنها كاري كه او مي بايست بكند انديشيدن به نحوه مرگ دشمن و به صدا در آوردن موسيقي است ، تا دشمن بر زمين افتد. آركيبالدو بلافاصله آن را روي مستخدمه تجربه مي كند ، و به يك چشم برهم زدن گلوله اي به پيشاني او مي خورد. مستخدمه بر روي قالي مي افتد و مي ميرد ، در حاليكه دامن او بالا رفته و ساق او را تا كشاله ران نمايان ساخته است. پسربچه مدت درازي به رانهاي گرد و قشنگ دختر و پوشش نرم و ابريشمي آن كه به خون آغشته است خيره مي ماند. اين تصوير تاثيري محو ناشدني بر خاطره او مي گذارد ، وقتي او بزرگتر و سفالگر معروفي مي شود فشارهاي اروتيك او با انگيزه كشتن در هم مي آميزد. به علاوه وقتي او در حين اصلاح ، صورتش را مي برد ، ديدن خون بلافاصته خاطره ساقهاي مستخدمه را در ذهن او زنده می كند. ولي از بخت بد هر وقت مي خواهد زني را از بين ببرد ، قرباني كه او با يك نگاه شهوتناك مي نگرد ، يا بوسيله كس ديگري از بين مي رود يا تصادفا مي ميرد. جنايت هاي او از دستش در مي روند و اين اشاره به آن است كه از عشق محروم است. به عبارت ديگر آركيبالدو ضعيف است ، قادر نیست آرزويش را به عمل آورد و به خصوص نمي تواند از موانع رسيدن به اميال بگذرد. زبان سمبليسم داستان اين دو جنبه را در بر مي گيرد: كشتن = وصال و تملك، كشتن = خنثي كردن نيروهاي بيدادگرانه. آركيبالدو با جعبه موزيكال خود ، مستخدمه ، يك راهبه ، و بعد دختري از يك خانواده خوب را جادو مي كند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;آركيبالدو قادر نيست كه از مردانگي خود بهره بگيرد ، و درست لحظه اي كه فكر مي كند طعمه در چنگ اوست آنرا از دست مي دهد. او مجبور است راه جبران آنرا در مخيله اش پيدا كند ، و به ورطه اي از سادومازوخيسم مي لغزد. همچون بعضي از زيبايي پرستان خيلي ظريف ، اشتياق به لذت ناممكن را فوق العاده پيچيده مي كند. در ويترين يك لباس فروشي چشمش به يك مجسمه ملبوس مي افتد و آنرا به خانه خود مي برد تا با آن زندگي كند. زني را به خانه اش دعوت مي كند و حيله گرانه وادارش مي كند كه لباسهايش را در بياورد و تن مجسمه بكند. به اين وسيله نوعي انتقال انجام می دهد كه برايش هيجان انگيز است. در همان حال با حالتي تب آلود تمام جزئيات كشتن زن را فراهم مي كند. فكر آركيبالدو اين است كه زن را در كوزه سفالگري از بين ببرد. به شتاب بيرون مي رود تا شعله ها را يكدست كند و حرارت را به ميزان معين برساند. وقتي برمي گردد مقداري از لباسهاي زير زن را در كشو مي گذارد ، و در يك سيني دو گيلاس كنياك مي آورد. دهان مجسمه را مي بوسد ، بعد گونه زن را مي بوسد ، و درست در لحظه اي كه مي خواهد عياشي فوق العاده و آتشينش را تجربه كند ، نقشه هايش با ورود يك دسته سياح آمريكايي كه بطورغيرمنتظره براي ديدن كارگاه او آمده اند ، به هم مي ريزد. زن همراه سياحان مي رود و دست آخر آركيبالدو كه فقط از طريق يك تصوير و تمثال مي تواند عشق بازي كند مجسمه را به ميان شعله ها مي افكند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او هم ممكن است سرنوشتي مثل فرانسيسكو پيدا كند و فشارهاي روحيش زير پوشش آرام زندگي رهباني پنهان بماند ، چون او نيز يك مسيحي مؤمن است. اما آركيبالدو شجاعانه تصميمي مي گيرد كه به موقع او را نجات مي دهد: او خاطره مادر و رانهاي مستخدمه را چون جن از وجود خود بيرون مي كند. جعبه موزيكال را در يك كيسه مي گذارد و آن را در رودخانه مي اندازد. رقاصه براي چند لحظه در سطح آب شناور مي ماند و بعد به آرامي فرو مي رود. آركيبالدو شفا يافته است. در پاي درخت چشمش به يك ملخ مي افتد كه مي تواند به آساني آنرا له كند. ولي اين كار را نمي كند. چون انسان تازه اي زير درختها راه مي افتد و بازوي زني را كه به ديدن او آمده مي گيرد&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;. &lt;/span&gt;ا&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-113657808332347568?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113657808332347568'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113657808332347568'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2006/01/blog-post.html' title='بونوئل و حقیقت جسمانی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-113550434164436162</id><published>2005-12-25T01:22:00.000-08:00</published><updated>2005-12-25T01:52:22.320-08:00</updated><title type='text'>اروتیسم در شعر معاصر فارسی - گفتگو با حسنا صدقی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/jbk.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/jbk.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علي مسعودي نيا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسنا صدقي متولد بهمن‌ماه ۱۳۶۲، اولين شعر خود را در پنج‌سالگی سرود که دو سال بعد از طريق برنامه‌ای تلويزيونی در سطح کشور پخش شد.از سال ۱۳۸۳ با تأييد و پيشنهاد خانم سيمين بهبهانی اولين مجموعه شعر خود را زير چاپ برد.تاکنون دو کتاب از وی به بازار کتاب ايران عرضه شده است:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;      &lt;br /&gt;مجموعه شعر "راز تنهايی" ـ انتشارات ثالث                            &lt;br /&gt;مجموعه شعر داستانی "پلان آخر، ديگر خداحافظ بازيگر" ـ انتشارات    قصيده‌سرا&lt;br /&gt;وي هم اكنون با مجله اينترنتي &lt;a href="http://mani-poesie.de"&gt;ادبيات و فرهنگ&lt;/a&gt; همكاري دارد و كارهاي اورا در سايتهاي: &lt;a href="http://harmajidoon.com"&gt;هارمجيدون&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://khazzeh.com"&gt;خزه&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://maniha.com"&gt;ماني ها&lt;/a&gt; و... می توان دید.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: خانم صدقي ، با توجه به مانا بودن و جريان داشتن اروتيسم در ادبيات تمامي اعصار ، به نظر شما آيا اصولا اروتيسم را در ادبيات بايد به عنوان يك ژانر پذيرفت ، يا به عنوان ابزاري معنايي و فرا معنايي براي بيان ؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: همانطور كه اشاره كرديد ، اروتيسم همواره در ادبيات به عنوان يك جريان فعال حضور داشته.علتش هم اين است كه مي تواند زير مجموعه ، و يا درون مايه ي تمام ‍ژانرهاي ادبي باشد. يعني هر سبك و سياقي كه شاعر يا نويسنده انتخاب مي كند ، مي تواند از جريان حسي اروتيك در كارش استفاده كند. مثلا ادبيات رمانتيك بدون اروتيسم جاري در طبقات زيرينش قابل تصورنخواهد بود. من فكر مي كنم اروتيسم يكي از فضاها و يا ابزارهاي بياني است و نمي تواند ژانري مستقل باشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: يعني نمي توانيم كارهايي را با مضمون صرفا اروتيك ارائه دهيم؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: البته بحث مضمون جداست. به عنوان جريان فكري ، مي شود اين را هم سبكي دانست. ولي از نظرِ بياني ، اين اتفاق نمي افتد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: منظورتان اين است كه مضامين ممكن است كاملا اروتيك باشند ، ولي كليت اثر مثلا رئال يا سورئال باشد؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: دقيقا.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: شما در پاسخ پرسش نخست ، اشاره ي خوبي داشتيد به رابطه ي رمانتيسم و اروتيسم. به نظر شما، مرزبندي ميان اين دو مقوله به چه ترتيبي است. آيا با فرض شما بر ابزار بودن اروتيسم ، اين دو با هم در اصطكاك و همسايگي هستند ، يا در تلاقي و منافات؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: من فكر مي كنم كه به نوعي در هم جاري هستند. مثلا در شعر ، نوع استفاده و نحوه ي بيان مهم است. "فريدون مشيري" را مثال مي زنم كه شاعري رمانتيك است ، اما كمتر به سمت اروتيسم مي رود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: درست برعكسِ مثلا "فريدون توللي" كه از توصيفات جنسي به سمتِ رمانس پل مي زند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;ح.ص: همينطور است.مي خواهم بگويم كه چگونگي استفاده از اين دو جريان ، بستگي به ذهنيت شاعر دارد.از آن گذشته برداشت مخاطب نيز مهم است. چند تا كار خودم هست كه هيچ پيش زمينه يا رنگ بندي اروتيكي در آن نبوده و صرفا قصد رسيدن به بياني عاشقانه را داشته ام ، ولي در مواجهه با مخاطبم متوجه شده ام كه او تلقي كاملا اروتيكي از مضمون داشته است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م:استفاده از المانهاي اروتيك در شعر امروز ايران ، به ويژه در ميان شاعران مهاجر(و باز بالاخص زنان) ، استفاده اي معكوس دارد. يعني نهايت خشونت و نفرت. اين جريان را چطور ارزيابي مي كنيد؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: شعر زنان در جامعه ی ايراني ، مدت ها در گوشه ي آشپزخانه زنداني بوده. حتي در عصر تجدد و در صد سال اخير هم ، تعداد اندكي از شاعران موفق زن را مي توانيم نام ببريم، كه اگر تعدادشان را با شعراي مرد مقايسه كنيم، تفاوت كمي فاحشي را مشاهده خواهيم كرد.اين قضيه به عوامل مختلفي برمي گردد، كه يكي از آنها همان نگاه سنتي و كهنه است. يعني تلقي زن به عنوان موجود خانه نشين كه نهايت لياقتش را بايد با خدمت به همسر و فرزندانش نشان دهد.اگر مسئله ي جنسيت و ايفاي وظايف اصولي همسرداري و خانه داري از شخصيت زنان حذف شود، يا لا اقل تك بعدي نباشد ، از پيله ي خاموشي خود بيرون خواهند آمد و پروانه وار به سمت اهداف والاي خود پرواز خواهند كرد. شايد شيوع جريانهاي عجيب و غريب روشنفكري در جامعه ، باعث شده تا زنان از آشپزخانه ها به سمت تريبون هاي آزاد هدايت شوند و اين مي تواند آغاز فصلي نو در شعر زنان ايراني باشد. به شرطي كه پايان سفرشان براي دستيابي به تريبون آزاد "دوبي" نباشد...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: پرسش ما بي پاسخ ماند البته.استفاده ي كاملا آنتي سمپاتيك المانهاي اروتيك در شعر مهاجرت را چطور ارزيابي مي كنيد؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: اين مقدمه را گفتم تا به همين مطلب برسم. ما به خاطر همين محدوديت ، وقتي به محيط آزاد مي رسيم شروع به تخليه ي حسي خودمان مي كنيم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: در واقع اين تخليه ناشي از شرايط فرهنگي و اجتماعي است كه خود اين شرايط هم زاينده ي ادبيات نفرت هستند. در ترانه سرايي نیز اين اتفاق افتاده و غزل به پاد غزل بدل شده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: دقيقا همين طور است. ديگر آن قداست معشوق از بين رفته و اروتيك لطيف و تغزلي به خشم و نفرت تبديل شده. فكر مي كنم آقاي ماني اولين بار اين جريان را مورد بررسي قرارداد. به هر حال هرچه ما مي سراييم بازتاب زندگي روزمره ي ماست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: خود شما تا چه حد از المانهاي اروتيك در شعرتان استفاده مي كنيد؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: به ندرت چنين كاري را انجام مي دهم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: چون ذاتا يك عاشقانه سراي لطيف هستيد؟ يا چون مي ترسيد؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ح.ص: هردو. فرم كار من به صورتي است كه كمتر به فضاهاي اروتيك محتاج مي شود. ولي بيشتر علتش همان ترس است. ترس از واكنش و تغيير ديد ديگران. من در همين "پلان آخر" ، چند تا كار رمانتيك غليظ دارم، كه همين ها برايم دردسر ساز شد. يعني حتي در محيط خانواده هم ...امروزه عامه مردم به كليت محتوايي شعر كاري ندارند. دنبال اين هستند كه ببينند اين فلاني كه توي شعر اسمش را برده اي چه كسي بوده و چه رابطه اي با تو داشته!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: تا چه حد با بي پروايي در روايت هاي اروتيك شعر موافقيد؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: نمي دانم ، ولي چندان نمي پسندم. يعني در محيط و شرايط فعلي نمي پسندم. شايد هم چون خودم چنين امكاني ندارم و نمي توانم اين گونه بسرايم ، دارم مخالفت مي كنم. اما مثلا همين كاري كه از "آرين" در &lt;a href="http://hezartou.blogspot.com/2005/11/blog-post.html"&gt;وبلاگ&lt;/a&gt; خودتان نقد شده بود. اين بي پروايي ، شعر را از بين برده بود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: اين بي پروايي البته مراتب دارد. مثلا در كار ساقي قهرمان، شاهد چرخش حول و حوش مسائل اروتيك هستيم ، ولي بازخورد اثر كاملا اجتماعي است. يا مثلا در سطوحي پايين تر: نانام ، مريم هوله و ليلا فرجامي.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: درست است. با اين حال من زياد با كارهاي ساقي قهرمان ارتباط برقرار نمي كنم. اصلا آن فضاها را دوست ندارم. ازليلا فرجامي نخوانده ام ، مريم هوله هم بيشتر عجيب و غريب است. نمي دانم. من زياد  با اين فرمها نمي توانم ارتباط برقرار كنم. يعني لذت نمي برم. ولي نانام ، انگار به زور بي پروايي مي خواهد متفاوت باشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ع.م: به عنوان آخرين سوال، محدوديت ها و سانسور ، چه تاثيري در عدم برهنگي بياني داشته و دارد؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ح.ص: خوب آن چیزی که مسلم است، گفتن شعر اروتیک در ایران کم و بیش با جنجال مواجه می شود. ما نمی توانیم منکر این قضیه باشیم که از فرهنگ سنتی خودمان تاثیر نمی پذیریم و یا به داوری مردم بر شخصیت و اخلاقمان  فکر نمی کنیم. مخاطبی که هنوز قدرت هضم شعر رمانتیک را ندارد چه طور می تواند شعر اروتیک را بپذیرد؟!! چه طور می تواند درمورد شاعر یا نویسنده  اثر قضاوت های ظالمانه نکند؟ به علاوه در اکثر موارد این قبیل شعرها اجازه ی چاپ و انتشار هم ندارند و شاید یکی از دلایل بیگانگی اذهان عمومی با این مقوله همين باشد، که به مراتب باعث اجتناب نویسندگان از نوشتن و خودداری مردم از خواندن و آشنایی بیشتر با این مساله می شود. سانسور بی پروایی نویسنده یا شاعر را از بین می برد و به صورت خود آگاه یا نا خودآگاه اورا درگیر خود سانسوری هم می کند. به نظر من اگر سانسور در این مورد، این قدر سختگير نبود وضعیت شعرها هم اینقدر نا بسامان نمی شد. یعنی اگر می شد که راحت در مجامع ادبی بررسی بشوند و مورد نقد واقع شوند ما با اشعار قوی تری مواجه بودیم نه با هذیاناتی ناشی از انزجار... چند وقت پیش دوست نویسنده ای را دیدم که داستان اروتیکش را برای نقد در یکی از محافل ادبی به تعداد حاضران تکثیر کرده بود ولی حتی اجازه ی پخشش را ندادند چه برسد به نقدش!! در مورد شعرای برون مرزهم وضعیت بهتری به چشم نمی خورد چون ردپای سرخوردگی و افسار گسیختگی در کارهایشان به چشم می خورد. شايد پنهانی بودنِ آن درایران و برهنه بودنش در فراسوی مرزهاست که این شعر را در معرض خطر قرار داده و به نظر من این ابزار نیاز به بررسی جدی تر و دقیق تری دارد./&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#999999;"&gt;تجارت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بهای عشق چهل شبه ات را چقدر بپردازم&lt;br /&gt;تا ضرر نکرده باشی؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بهای صدایی که صوت "دوستت دارم " را&lt;br /&gt;مدام  تکرارمی کرد&lt;br /&gt;بهای شب های پر ستاره ای&lt;br /&gt;که در شور ثانیه ها قدم می زدیم&lt;br /&gt;بهای تمام اتوبان هایی&lt;br /&gt;که تخته گاز می پیمودیم&lt;br /&gt;بهای ساعت هایی که به سر می رسیدند&lt;br /&gt;دغدغه ی آمدن ها، رفتن ها، رسیدن ها&lt;br /&gt;بهای بهانه هایی که بوی ادکلن مردانه&lt;br /&gt;عطر لوند زنانه می دادند&lt;br /&gt;بهای بوسه های پنهانی&lt;br /&gt;باختن در بکارت بی خواب لحظه ها...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بهایت را چقدر بپردازم  تا راضی شوی&lt;br /&gt;نگویی که ضرر کرده ام&lt;br /&gt;معامله شیرین نبود!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بهای چهل شب عشق ، عطش، آغوش&lt;br /&gt;چهل سال نبودن ، رفتن ، احتمال ویرانی را&lt;br /&gt;چقدر بپردازم تا راضی شوی&lt;br /&gt;نگویی که ضرر کرده ام!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-113550434164436162?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113550434164436162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113550434164436162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='اروتیسم در شعر معاصر فارسی - گفتگو با حسنا صدقی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-113256835320386249</id><published>2005-11-21T01:54:00.000-08:00</published><updated>2005-11-21T09:10:43.490-08:00</updated><title type='text'>برهنگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/ff.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/ff.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چزاره پاوزه&lt;br /&gt;ترجمه: هرمز شهدادی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;الفبا&lt;br /&gt;امیر کبیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;بر سر نهری برگشتم که نخستین بار زمستان پارسال دیده بودم. اکنون هوا داغ بود و ، بالطبع ، به فکر افتادم لباسهایم را در آورم و برهنه شوم. جز درختان و پرندگان هیچ چیز نمی توانست مرا ببیند. نهر از صخره ای در دامنه ی تپه ای بیرون می زد و میان کناره های بلند جاری می شد. هر کس اگر تنی داشته باشد ، می داند که به آسمان نمایاندنش چه مطبوع است. حتی ریشه هایی که از کناره های بلند بیرون زده بودند عریان بودند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آبگیر ، کاملا گسترده ، غوطه خوردم ، می توانستم درست ته آن را لمس کنم. آب در اثر تماس با زمین گرم بود و بوی خاک می داد. دوباره و دوباره غوطه زدم ، آنگاه خود را بر علفها فرو افکندم تا بگذارم خورشید سراپایم را ، در حالی که قطره های درخشان مثل عرق روی پوستم می چکید ، بسوزاند. بالای سرم ، میان نوک درختان می توانستم آسمان را ببینم ، که مثل آبگیر خالی دیگری به نظر می آمد. تا شب آنجا ماندم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز است که ، هر بعدازظهر را برهنه در آفتاب گذرانیده ام ، روی علفها یا برلبه ی آبگیر پرسه زده ام. گاهی ، هرچند در واقع به ندرت ، وقتی خود را آب چکان و خیس بر علفها می اندازم همه ی شعور بدنیم را از دست می دهم. این اصلا شبیه احساس رنجش و عجزی که معمولا در بچگی داشتم نیست ، وقتی که مجبور می شدم لخت شوم و حمام کنم. اکنون لباسهایم را با حرکتی دیوانه وار بیرون می کشم ، با قلبی که تند می زند مشتاق یافتن دوباره ی خویشتنم ومشتاق دوباره پدیدارشدنم. درعین حال، نگرانی خاصی داشته ام که مبادا چیزی اتفاق افتد و تنهایی مرا برهم زند ، که یعنی بایست چنان رفتار کرده باشم که گویی آماده ی دیده شدن بوده ام.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظورم مردم نیست. در راهم به سوی نهر از پهلوی کشتزارهایی می گذشتم که مردان و دخترانی در آنها سرگرم درو بودند ، اما قابل تصور نبود که یکی از آنان در این حفره ی در زمین که گرداگردش را بوته ها و کناره های سراشیب احاطه کرده اند ، به سروقتم بیاید. جزئیترین حرکت بلدرچین یا مارمولکی را می توانستم بشنوم و به این ترتیب همیشه بموقع آماده باشم که خود را بپوشانم. ناآرامیم از علتی دیگر ناشی می شد و آن را کاملا خالی از لطف هم نمی دیدم. وضع عریانی کامل من ، هر بار که صورت می گرفت مرا گیج و حیران می کرد ، گویی چیزی با اهمیت بسیار بود که من در این جا بیفکرانه به دست می آوردم. هر بار که به بیرون حفره شلنگ برمی داشتم ، و به یاد داشتم که پشت گردنم را بپوشانم ، می دانستم خورشید چشمهایش را بر من دوخته است و هر پاره ی تنم را از سر تا پا می کاود. چه تفاوتی بین من است و سنگ ، تنه ی درخت یا کرم درختی خالدار ، جز این فقط و فقط اضطراب ذهنی که وقتی به موقعیت می اندیشم احساس می کنم. اکنون آب و آفتاب به میل خود با من رفتار کرده اند و حجابی بر من انداخته اند. حتی در این حجاب به گمانم می فهمم که طبیعت عریانی انسان را تحمل نخواهد کرد و هر کار از دستش برآید می کند تا بدن را همان گونه جذب کند که مرده را. گاهی به سرم می زند که باید شب و روز در این مکان بمانم. آنوقت به جای آن ، روزها می آیم و همه ی لباسهایم را بیرون می آورم ، در برابر انگیزه ی ماندن مقاومت می کنم اما در عین حال خویشتنم را ، با لذت هر چه بیشتری که بتوانم ، در معرض نگاه خیره ی طبیعت قرار می دهم. کنار آبگیر حفره ای است که در آن علفهای بلند می روید ، همیشه باتلاقی است ، همیشه در سایه است. گاهی به آنجا می روم که سر و گوشی آب بدهم. علف تا کمرم می رسد ، پاهایم در لجن است ، اما من در پی خنکی نیستم. به آنجا می روم که پنهان شوم و در لحظه ای نامنتظر بیرون بیایم ، حتی برهنه تر از آنچه که پیش از رفتن به آنجا بودم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای تیز نغمه ی پرندگان فراز سرم به من می گوید که آنها هیچگونه توجهی به من ندارند. همه چیز چنان می گذرد که گویی من اصلا اینجا نیستم. از ته این حفره که به بالا نگاه می کنم ابرهای گذران را می بینم و می بینم که نوک درختان چگونه خش خش می کنند ، گویی گردابی میان من و آنهاست. ته اینجا ، باد به من نمی رسد. به محض آنکه خود را فرو می اندازم شهر و حومه ی شهر را از یاد می برم. افق من تا حدود باریک آبگیر کوچک شده است. به بطالت ، اما با حیرت ، پروانه ای یا تنه ی درختی را می نگرم و در همان حال با تنم نبضان خاکی را حس می کنم که بر آن دراز کشیده ام. طی وقفه هایی سایه ی ابری از رویم می گذرد و آنگاه هوا خنکتر می شود. گیاهان که در آفتاب درخشان تقریبا ناپیدا هستند به وضوح به جنگلی کوچک می مانند. آنها انعکاسهاشان را در آب می بینند ، رنگهاشان ملایمتر شده است ، با اینهمه به نگاه اول تشخیص دادنی است. پس ، می ایستم و خود را تکان می دهم. من به لختی تنه ی درختی زیر پوسته اش ، به خنکی و تازگی هوای گرداگردم هستم. می بینم که آسمان پشت درختان نیز لخت است ، لخت و آرام.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سایه ها بیشتر می شوند و من به بیشه یا آب راکد می نگرم ، اما نمی توانم آنچه را می بینم یا می اندیشم بیان کنم. کلمه های گویا اینهاست: "علفها" &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;، "ریشه ها" ، "سنگها" ، "لجن" ، شکوه اینهمه - هیچ کلمه ی دیگری گویا نیست - اما تنم آنها را نمی پذیرد. تنم خواهد گفت ، به درون علف ، به درون سنگ فروشو ، اما این کافی نیست. این حفره در زمین جادویی بی نام دارد. برای اینکه کسی آن را دریابد باید در اطرافش گام بردارد ، آن را حس کند ،آن را لمس کند. من باید حسابی جلوی خودم را بگیرم که در ریشه ها چنگ نزنم و چهار دست و پا خود را به میان بیشه ، به میان بوته های خاردار و تنه های سبز درختان ، بالا نکشم و در اطراف راه نروم. به جای اینهمه ، خود را با کشف کردن تمامی آنچه درباره ی تن خودم می توانم ، قانع می کنم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر هنگامی که تازه خود را ، خیس و آب چکان ، فرو افکنده ام ، کسی سربرسد ، گمان نکنم که به خود زحمت جنبیدن بدهم. من به تنبلی یک کنده ی چوبم. آب و آفتاب ، هر دو دست اندر کارند و هر چه بیشتر از فعالیتم می کاهند. آنها تصور می کنند می توانند از این طریق مرا از میان بردارند ، مرا بپوشانند ، اما نمی دانند که به جای اینهمه مرا بیش از بیش مثل یک حیوان می سازند. آنها تنم را آن گونه سفت و سخت می کنند که قابلیت عمل کردن برای نفس خود را دارد. وقتی ، سراپا پوشیده از عرق ، به اینجا می رسم ، محسور این فکر جنون آسا هستم که خویشتنم را پا تا به سر لجن پوش کنم. لجن را مشت می کنم و به همه جایم می مالم. بعد در آفتاب دراز می کشم تا لجن خشک شود. (این نیز روش دیگر پوشانیدن خویشتنم است.) به این ترتیب ، وقتی همه ی لجنها را شستم ، بگمانم از آب برهنه تر از همیشه بیرون می آیم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر وقت آبگیر تقریبا راکد است و آب با خزه و لعاب حلزون پوشیده شده است ، راضیم ، برای آنکه تمیزتر بیرون آیم ، شلنگ بردارم و به آب زلالتر برسم. جایی زیر سطح آب چشمه ای است. آب آن گزنده و سرد است. می کوشم به پشت در گل غلتان یا مثل وزغ زیر ریشه هایی که روی آب معلق اند ورجه ورجه کنان ، چشمه را بیابم. لجن و لعاب خزه بلافاصله گل آلود می شود و تمام طول بعدازظهر هم کافی نیست که دوباره زلال بشود. آدم می تواند بگوید خورشید سوزانترین شعاعهایش را روی این حفره متمرکز می کند. به نظر می آید که آسمان در گرما موج برمی دارد. اکنون آب ، که تیره است ، نمی تواند چیزی را منعکس کند. به هنگام بیرون آمدن هنوز حس می کنم عرق آلودم ، پوشیده از قطره های آب که از سینه ام به جانب رانهایم سرازیر می شوند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از آب تنی هایی نظیر این ، بوی باتلاق و لجن تندتر است. حفره ی خفته در آفتاب می پزد. خش خشها هست ، جنبشهاست ، یک یا دو شلپ شلپ است ، و نغمه ی پرندگان. گویا از نا کجا آباد آمده اند ، اما بیش از سه قدم دور از من نباید باشند. در چنین لحظه ای است که از یاد می برم برهنه ام. چشمهام را می بندم و همه چیز ، حومه ی شهر ، میوه ها ، کناره های شیب دار ، حتی کسی که بگذرد ، همه باید یکی باشند ، همه از این پس شخصیت خاص خود را ، هستی خود را و فضای زنده ی آن سوی درختان را آشکار می کنند. همه چیز عطر خاص خود ، مزه ی خود ، فردیت خود را داراست. اینهمه به حالی که دراز کشیده ام و در آفتاب می پزم ، درون ذهنم می آید و می رود. چرا باید اگر کسی بیاید بجنبم؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما هیچ کس نمی آید. ملال می آید ، گرچه ، در حقیقت می آید. آفتاب را ، آب را ، جذب می کنم ، اندکی پرسه می زنم و روی علف می نشینم ، به گرداگردم نگاه می کنم و نفس عمیق می کشم. به آب برمی گردم ، اما هیچگاه هیچ چیز اتفاق نمی افتد. اندک اندک سایه ی درختی پهن می شود و جایی را که من دراز کشیده ام می پوشاند. طراوت دیگری آغاز می شود تا حفره را پر کند ، لجن و مرگ بیشترمی شود. اکنون می توانم آن را همان طوری استشمام کنم که بوی تن خودم را که بزرگتر و برهنه تر به نظر می آید. هیچ کس نمی آید ، اما چرا نمی توانم بروم؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخستین باری که این فکر وسوسه آمیز به کله ام زد احساس وحشت کردم اما بزودی از این حس به خودم خندیدم. حالا ، برای رهانیدن خودم از طعم و بو ، از کوره راهی که پایین آمده بودم تا به آبگیر برسم ، به بالا می دوم و میان بوته های کوتاه ، جایی که علفها مسطح اند ، می ایستم. دیگر به هیچ مانعی میان خویشتنم و حومه ی شهر آگاهی ندارم. می توانم آن سوی درختان جلگه ای را که در آن گندمزارها خفته اند ببینم. خویشتنم را روی علفها فرو می افکنم ، به پشت دراز می کشم تا رو در روی آسمان در آخرین پرتوهای خورشید در حال غروب قرار گیرم. از هیچ تماسی ، حتی با ته ساقه های گندم ، نمی ترسم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون درو تمام شده است و کشتزارها متروک شده اند. از هر راهی که بروم ، هرگز به کسی برخورد نمی کنم. آبگیر چشم به راه من است و من سوگوار روزهای رفته ام. به خطر کردنش می ارزید.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردمی را به نظر می آورم که در رودخانه ی پو آب تنی می کنند ، مخصوصا زنانی که تصور می کنند وقتی لباسهاشان را درآوردند و لباسهایی دیگر پوشیدند ، عریانند. روی سیمان یا ماسه بالا و پایین می روند ، به یکدیگر علامت می دهند ، به همان گستاخی زیر چشم به پشت سر نگاه می کنند و پچ پچ می کنند که گویی در اتاق پذیرایی هستند. آنگاه خودشان را به رخ خورشید می کشند ، بعضی هاشان بندهای پستان بندشان را از روی شانه ها به پایین می لغزانند تا یک کف دست دیگر آفتابسوختگی به دست آورند. همه شان لباس می کنند و در جستجوی دوستانشان به اطراف می نگرند ، اما هیچکدامشان آنچه را در ذهن دارند به کلمه درنمی آورد - اینکه تنهاشان با تنهای سایر مردم خیلی فرق دارد. آنان شهامت گردآمدن گروه به گروه را دارند اما آن چیزی را ندارند که برای انجام دادن کاری لازم است که تمامیشان می خواهند کرده باشند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طی چند روز گذشته از گلگشت زدن در کشتزارها ، زیر چشمهای مردان و زنان ، دروگرها و ورزوها حظ برده ام. همولایتی های خوبی که فکرشان را به این که من به کجا می روم مشغول نمی کنند. هر لحظه یکی از آنان می توانست به منظور شستشو یا فرونشاندن تشنگی بر سر نهر من بیاید و میان خاربوته ها تن مرا ، سیاه سوخته ، کشف کند. مردمی مثل اینان ، اگر به فکر آب تنی بیفتند ، بیدرنگ لباسهاشان را بیرون می آورند. شاید ، گرچه ، آنان هیچگاه آب تنی نمی کنند مگر به صورتی که زمان بچگی می کرده اند. من از بغل بافه های گندم گذشتم و دیدم که گوشها قهوه ای سوخته بودند ، و براستی با تن من رقابت می کردند. دروگرها را دیدم که دستهای قهوه ای قویشان را دراز می کردند ، پشتشان را خم می کردند ، و دستمالهای قرمزشان به اهتزاز درمی آمد. همه ی قسمتهای نپوشیده ی تنشان رنگ تنباکو است. پیراهنها و شلوارهاشان مثل پوست تنه ی درخت خاکی است. مردمی این چنین نیازی به عریان شدن ندارند. آنان عریان هستند ، وقتی که میانشان راه می روم لباسهایی که پوشیده ام بر من سنگینی می کند. احساس سرور ورزوی را دارم که برای نمایش آراسته باشندش. ایکاش آنان می دانستند که در زیر لباسها من نیز به سیاهی ایشانم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتفاق افتاد! دست کم یک زن راز مرا می داند. برای شستن خاک چسبیده به تنم به درون آب رفته بودم. دستهایم دوسو باز به پشت شناور بودم ، به آسمان شفاف می نگریستم ، به هیچ چیز اصلا فکر نمی کردم. راست شدم ، روی ته لجن آلود آب لغزیدم و خم شدم تا وقتی زنی از کنار حفره ی من عبور می کند خود را به آب بزنم. بلند قد بود ، زنی شوهردار با دسته ای ترکه های پربرگ بسته به کمر. بی کوچکترین اثر تعجب یا توجهی به جانب من می آمد. مرا دید که دستهایم در آب ، به پیش خم شده ام ، آنگاه به طرف خاکریز رو کرد ، و هنوز بسته اش را با خود می برد. صدای برهم زدن آب چشمه ای را شنیدم که او برهم می زد ، سپس میان بوته ها ناپدید شد. پاهاش لخت بود. گرده ی عضلانیش را دیدم که میان بوته ها در آفتاب دوباره پدیدار شد وبعدا صدایش را شنیدم که مشغول شاخه جمع کردن بود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از کوره راهی پایین آمده بود که من وقتی به بالا می دویدم تا خود را روی علفها بیندازم از آن راه می رفتم. او باید از آن بالا مرا دیده باشد ، و با این حال راهش را به آرامی ادامه داده است ، بی آنکه حتی نگاهی دزدانه هم در حین عبور بکند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راست در آب ایستاده ، برهنه ، به صدای پایش گوش دادم که در دوردست می مرد. به یقین من بیش از او تکان خورده بودم. قطره های آب از پوستم سرازیر بودند. بیرون رفتم تا خود را خشک کنم و هنوز باور نمی کردم که واقعا اتفاق افتاده است. چگونه بود که نشنیده بودم او می آید؟ صدای پای زن با صدای پای مرد متفاوت است ، اما در آن لحظه به این فکر نمی کردم. به نحوه ی نگریستن او به خودم فکر می کردم ، نگریستنی بدون سرخ شدن یا هر نوع کنجکاوی ، گویی امری طبیعی روی می داد. اگر مکث کرده بود ، یا با لبخندی با من سخن گفته بود ، قضیه بکلی تفاوت می کرد. در آن صورت من می بایست خودم را می پوشاندم و شاید حتی به او دست می زدم. در هر دو صورت نباید این طور آشفته می شدم. با اینهمه او جوان بود ، زیرا در این قسمت جهان ، زنان شوهردار زیبائیشان را زود از دست می دهند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرمای شب می آمد و من بیش از همه احساس برهنگی می کردم. فکرم متوجه چشمهای آن زن می شد. آفتابسوخته هم بود. آیا همه ی بدنش خرمایی رنگ بود؟ به یقین احتیاجی نداشت باشد. این مهم نیست. آنچه واقعا برای او مهم است سلامت بودن است و زاییدن بچه های سالم و قوی. هرچقدر آفتاب بخواهد ، وقتی که در هوای آزاد راه می رود به دست می آورد. همین خورشید است که مزرعه ها و میوه ها را می رساند ، چون اینجا همه کس شراب می نوشد. انگورها رنگ را تیره می کنند ، حتی وقتی زیر برگ پوشیده شوند. مسئله ی مهم ، تشخیص دادن این است که زیر هر پوست وجودی جسمانی است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او دامنی تیره رنگ روی ساقهای قویش پوشیده بود و بی اعتنا به قلوه سنگها یا ریشه های مزاحم می رفت. هنوز می توانم او را ببینم که مصممانه به درون بیشه قدم می گذارد تا شاخه های درختان اقاقیا را جمع کند که اینقدر فراوان در اینجا می رویند. آنها از کناره های سراشیب خاکریز معلق می شوند و ریشه هاشان بیرون می زند. به نظر من آنها به جهان زیرین و به آسمان برین زل زده اند. اینجا قسمت پنهان بیشه است که با سایه های تاریکش ، با ژرفاهای مه آلودش ، حواس را می طلبد. حالا زن باید از اینجا بسیار دور شده باشد. روبرویم برآمدگی لختی از سنگی رگه دار می بینم که به من می گوید بیشه فردیت خود را داراست ، همان طور که تمام حومه ی شهر چنین فردیتی دارد، برهنه وحقیقی نسبت به نفس خود، با خاک پوشیده شده است که به نوبت خود با چیزهایی پوشیده شده است که می رویند ، همان طور که همه ی ما چنین هستیم. پوستم را که هنوز گرمای خورشید را نگه می دارد لمس می کنم و خوشحالم که زن مرا دید.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در راه بازگشت به خانه برای گپ زدنی سر چهارراه می ایستم که تقریبا همیشه کسی با حرفی گفتنی آنجا هست. دیروز مارکینو را دیدم و به او گفتم کجا بوده ام. گفت "من هم باید برای آب تنی به آنجا بیایم". مردی است با ظاهری غمگین و با ریشی به بلندی دو انگشت و چشمانی سخت ، اما آنقدر مودب که از من نخواهد به همراه من بیاید.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به من گفت فردا می خواهد برای شنا کردن به جایی که می شناسد برود. آنجا جریان رودخانه پهن می شود و دریاچه ای درست می کند و همیشه آب روان هست. گفت "اگر می خواهی بیایی؟..." من این مشکل را پیش کشیدم که هیچ لباسی نمی پوشم. جواب داد "خودت بهتر می دانی ، همراه من احتیاجی هم نیست."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان شب به محلی رفتیم که او درباره ی آن برایم حرف زده بود ، جایی که رودخانه تبدیل به دریاچه ای می شد و ساحلهایی شنی داشت و شاخه های بید که خورشید آنها را فرو کوبانده بود. در این وقت روز جوانها همه در مزارعند. لباسهامان را بیرون آوردیم و در گوشه ای سایه نهادیم ، آنگاه وارد آب شدیم. آب ، گرچه پر از ماسه ، اما نقره ای و نوازش کننده بود. مارکینو با ضربه های نیرومند شنا می کرد ، حال آنکه من در همان جا که بودم ماندم ، شناور و خیره به آسمان. در آن لحظات من هنوز به حومه ی شهر فکر می کردم ، به نوک درختان و زندگانی که در آنجا می گذرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی از آب بیرون آمدیم ، فرصت بهتری برای نگاه کردن به مارکینو داشتم. او باید هنگامی که در این فصل در مزرعه کار می کند نیم برهنه باشد ، چون تنها پوست کم رنگی که داشت روی شکم و رانهایش بود. پرمو بود ، پوشیده از موهای طلایی نرم که روزهای چله ی تابستان سفیدشان کرده بودند. وقتی روی ساحل راه می رفت و خود را تمام قد به روی ماسه می انداخت کاملا آرام بود. نگاه خیره ام را از او برگرفتم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضمن صحبت درباره ی موضوعهای گوناگون دوباره به درون آب رفتیم تا خنک شویم. مارکینو حرف زدن از این و آن را به من واگذاشت و هر بار پس از مکثی با آسودگی پاسخی می داد. گاهی او حرف می زد ، درست وقتی که من درباره ی چیز دیگری فکر می کردم. من از عضلات گره خورده ی سینه اش خوشم می آمد ، که حتی هنگامی که نفس عمیق می کشید حرکت نمی کردند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت که من باید مدت زیادی را صرف حمام آفتاب کرده باشم که اینقدر تیره ام ، تقریبا سیاه. جواب دادم "این رنگ را موقع کارکردن به دست نیاورده ام ، ترجیح می دادم تو باشم تا خودم و به ترتیبی که تو از نور آفتاب رنگ گرفته ای ، می گرفتم. مهم این است که همه جای بدن سوخته رنگ باشد. وگرنه بعضی وقتها آدم چه شکل مضحکی پیدا می کند!" به بطالت حرف می زدیم و گردنهامان را روی پشته های کوچک ماسه تکیه داده بودیم. پس از لحظه ای او حرف مرا پذیرفت و جنبه ی مضحک قضیه را دید. یک دودقیقه ای دیگر فکر کرد و ادامه داد "وقتی آنان به این نکته می رسند ، این آفتابسوختگی ما نیست که درباره اش فکر می کنند."&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در چشم ذهنم زن را که از میان جنگل می آمد می پائیدم. این فکر به سرم زد که مارکینو جفت مطلوبی برای او خواهد بود. حس کردم خیلی دلم می خواهد به او بگویم ، اما چگونه می توانستم؟ مارکینو نخواهد فهمید. مشخصه ی او است که درباره ی چیزهایی نظیر این فکر نکند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به حفره ام نزدیک می شدم که به میان درختان بالای خاکریز در غبار گرم رسیدم ، کوره راهی را که زن از آن رفته بود پیش گرفتم و محتاطانه به راه افتادم. هر نوع حومه ی شهر بسی دوراز ساده بودن است. فقط فکر کن چند آدم باید از این راه آمده باشند تا چنین مسیری را ایجاد کنند. هر کناره ی نهر ، هر نقطه ای در بیشه ، باید چیزی دیده باشند. هر مکانی نام خاص خود را دارد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از درون شکافهای برگها ، مثل پنجره های کوچک ، به آسمان نگاه می کنم. زیر آن تپه و زمین مسطح ، هر دو با فرش کشتزار خود قرار دارند. لطف ملایم آنها اشارتی به کار و عرق ریزی دربردارد ، فضایی دارد که تمامی بیشه و گوشه های کشت نشده ی آن را در خود می گیرد ، برهنگیشان را آشکار می کند. در اینجاست ، در مکانهای مشجری نظیر این ، که اغلب با درختزار یا سنگی خاص مشخص شده است ، که زمین برهنه خفته است و هویداست.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه ای بر حاشیه ی درختان مکث می کنم. اینجا کشت شروع می شود و کار دشواری که مستلزم آن است. چند درخت اقاقیا و توسه ، معلق برصخره ای که نهر از آن سرچشمه می گیرد ، به منظره فضایی وحشی و دست نخورده می دهد. بیش از این نمی توانم جلوتر بروم ، زیرا برهنه ام. این بار می فهمم که چرا برای لباس درآوردن آدم باید به زمین کوچک صاف کنار نهر برود ، و هم می فهمم که چرا همولایتی ها وقتی برای کار و پوشانیدن مزرعه می روند ، لباس می پوشند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به این علت است که آن زن این اندازه آرام به من نگریست. می دانست من پنهان شده ام ، شیئی تزیینی در نفس خود. دیدن تن من بیشتر مثل دیدن تن خودش بود. نمی دانست من به فکر رفتن به جانب مزرعه بودم. هر چیزی در روستا نامی دارد ، اما نامی برای عملی مثل عمل من نیست. و نه او و نه مارکینو ، اهمیتی به آن نمی دادند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بار خورشید ، حتی در اینجا ، در حال غروب کردن بود. می شنوم که علفهای اطراف موج برمی دارند ، صدای خش خش ایجاد می کنند. پرندگان از کنارم می پرند ، زمزمه ای عمیقتر زمین و آسمان را خاموش می کند. زمین لخت به نظر می آید ، اما نیست. در همه جا مه برپا می شود. بوی عرق را فرومی پوشاند و پناه می دهد. متحیرم که کجا در سراسر جهان ، حفره ای ، ساحلی ، تکه زمینی کوچک هست که هنوز زیر و رو نشده است و با دستها شکلی دوباره نگرفته است.همه چیزبرچسب مشاهده ی بشری، زبان بشری را برخود دارد. باد از کشتزارها مثل نفسی آرام می وزد ، اما به حفره ی من نمی رسد که در آن آب ، لجن مایع و بوی عرق همه با هم راکد ایستاده اند و حرفی برای گفتن به من ندارند. با اینهمه هر روز من زندگی را در اینجا می یابم ، اما بعد کاملا گسترده و تقریبا سیاه دراز می کشم ، مثل مردی مرده.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;.ا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-113256835320386249?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113256835320386249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113256835320386249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2005/11/blog-post_21.html' title='برهنگی'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-113127279082201647</id><published>2005-11-06T01:59:00.000-08:00</published><updated>2005-11-10T00:20:44.340-08:00</updated><title type='text'>اروتيسم در شعر معاصر فارسي- كيميا آرين</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/shout1.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/shout1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علي مسعودي نيا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر بخواهيم تقسيم بندي مضموني درستي از ادوار شعر نوين فارسي داشته باشيم ، بايد كارهاي بسياري از شاعران دهه- يا به عبارت بهتر شش هفت سال - اخيررا در بخشي سيال ميان "شعر اعتراض" و "شعر نفرت" طبقه بندي كنیم.اين ويژگي در كارهاي شاعرگان مهاجر بيشتر به چشم مي خورد (1).&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اين كه چگونه هر دوره ي تاريخي ، موجب ايجاد حيطه ي مفهومي و معنايي تازه اي در شعر ما مي گردد و نيز اين كه شعر نفرت ناشي از كدام تحولات و برآيند كدام فعل و انفعالات سياسي و اجتماعي است ، بحثي بسيار مفصل را طلب مي كند ، كه موضوعن و حجمن در حوصله ي اين مقاله نيست(2). اما ابزارهاو ويژگيهاي زباني و محتوايي "ادبيات نفرت" را ، اجمالن مي توان در اينجا نام برد چرا كه من مي خواهم يكي از اين ابزارها (اروتيسم) را زير ذره بين بگذارم و نحوه ي استفاده ي آن را در كار شاعري نيمه حرفه اي ، يعني "كيميا آرين"(3) بررسي نمايم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ويژگيهاي عمده ي ادبيات نفرت را مي توان به صورت زير خلاصه كرد:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(1) خشونت و سردي در زبان و فضاي كلي كار&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(2) بي پردگي ، ركاكت و عدم مصلحت انديشي در كاربرد الفاظ&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(3) توصيف هاي مستقيم&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(4) اروتيسم ونگرش سادومازوخيستيك&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(5) ساختار شكني هاي تكنيكي وزباني&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(6) تصوير سازي هاي سينمايي&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(7) تلفيق "شعرحرف" (4) با "شعراعتراض"&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(8) وقايع نگاري اجتماعي و سياسي با بياني كه از فرط عصبيت ، احساساتي است(البته احساسات رقيق پيچيده در لفافه ي بغض و خشونت)&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنان كه ازموارد ذكر شده در فوق بر مي آيد ، چنين ادبياتي از چند جهت مي تواند خطرناك تلقي شود كه مهمترين خطر آن سهل انگاري در پرداخت و مضمون مي تواند باشد.چنين ادبياتي در نمونه هايي كه به افراط كشيده شده ( مثل برخي كارهاي "نانام" (5) ) بيشتر به نوعي هذيان آنتي دراماتيك تبديل گرديده و شلختگي و ولنگاري بيش از حد زباني و موضوعي ،كاملن شعريت شعر را نابود كرده است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با اين حال جايگاه نسبتن قابل توجه ادبيات نفرت و دايره ي وسيع طرفداران آن (اعم ازآفرينندگان و مخاطبين) ، با توجه به شرايط سياسي و اجتماعي ايران ،در حال حاضر غير قابل انكار است.چون در اينجا غرض به هيچ وجه آسيب شناسي يك جريان شعري نيست ؛ بنابراين به همين مختصر بسنده مي كنم و به پرداخت اروتيك در يكي از كارهاي بلند كيميا آرين مي پردازم، با عنوان "به مقامي رسيده ام كه مپرس".&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;عشق&lt;br /&gt;مثل یه ظرف استفراغ&lt;br /&gt;از کنار لثه های شهوانی منتظر&lt;br /&gt;به پیشگاه خلسه ی اتمام می رود&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظرتان در باره ي چنين افتتاحيه اي چيست؟در همين سه سطر و اند هم مي توان به راحتي جغرافياي زباني شاعر را تشخيص داد.فضاسازي از طريق روايت مستقيم شكل مي گيرد و البته خود آرين باهوش تر از اين حرفهاست كه نداند يكدستي زباني در شعرش نيست. اين ناهمگوني آنقدر برجسته و كتمان ناپذير است كه در عمدي بودنش نمي شود شك كرد.براي روشن تر شدن مسئله عبارت چیپ "مثل يه ظرف استفراغ" كه كاملن مربوط به زبان محاوره ي سطح پايين امروزي است را ، مقايسه كنيد با عبارت پر طمطراق و زفت و آركاييك "پيشگاه خلسه ي اتمام". گذشته از اين نكته ، آنچه كه به عنوان مساله ي اصلي مورد نظر ماست ، استفاده از تصوير اروتيك در لفافه اي كريه و تلخ است براي بيان تنفر و فضاسازي معترضانه ی شاعر. گذشته از كلمه ي عشق كلمات اصلي اين قسمت شعر به دو گروه تقسيم مي شوند ، كلمات دارای بار اروتيك (شهواني، منتظر،خلسه، اتمام) و كلمات داراي بار كراهت ناتوراليستي(استفراغ،لثه ها).اين تلفيق را مي توان فرمول اصلي و عمده ي استفاده از اروتيسم در ادبيات نفرت دانست. يعني با كنارهم قرار دادن ماهرانه ي واژگان و تعابير داراي بار آشكار يا پنهان جنسي ، و كلمات و تعبيرات داراي بار نهيليستي يا ناتوراليستي به يك محصول لغوي و معنايي كريه مي رسيم و از طريق آن فضا سازي اثر را شكل مي دهيم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;با دهانه اش چکار داری؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دهان اش سال هاست بسته ست&lt;br /&gt;بکارتش از نوع تعمیری هم نیست&lt;br /&gt;می خوای بازش کنی؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کار یک مرد و یک شب نیست&lt;br /&gt;چنان که تاریخ مون شهادت میده&lt;br /&gt;یکبار بازش کردیم&lt;br /&gt;و اینه روزگارمون&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;شاعر البته قدري در اين بند شتاب زده عمل مي كند و به سرعت از خير ادامه ي فضا سازي مي گذرد و سهل انگارانه شروع مي كند به بيان حرفهاي دلش.در حالي كه در شعر بلند ، همواره جاومجال كافي براي فضاي سازي و پرداخت حيطه ي موضوعي شعر وجود دارد ، و نيازي به جهش هاي وحشتناكي ازاين دست نيست.يكي از دلايل چنين جهش هايي در كارهاي امثال كيميا آرين برمي گردد به ماهيت شعر نفرت.يعني پرتاب هاي ذهني و كلامي ناشي از خشمي عنان گسيخته و لبريخته.پرتاب ذهني او در اينجا بعد از آن فضاسازي نه چندان موفق و پر و پيمان ، مي رسد به دغدغه اي دخترانه. داشتن يا نداشتن بكارت وتابوهاي جنسي جامعه ايراني- اسلامي. كيميا آرين در بند دوم شعرش با دستمايه قراردادن چنين جرياني، مي خواهد به يك نتيجه گيري كلي برسد و در واقع در پي تعميم تمثيلي اين جريان با سرنوشت كلي زن ايراني در بستر تاريخ است:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;من که زنم&lt;br /&gt;زن شدم&lt;br /&gt;من که تاج سر شما هستم، فرمودین&lt;br /&gt;اما همیشه زیر ترین زیر ها&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و به اين ترتيب كنايه مي زند به تقدس پوشالي و بي اساس زن در فرهنگ متظاهرانه ي ايراني- اسلامي و سير قهقرايي نقش زنان در زندگي اجتماعي.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;آره فتیله پیچم کن!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;لنگم کن!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;عجب پاچه ای آره؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اوووم&lt;br /&gt;پاچه&lt;br /&gt;کله پاچه&lt;br /&gt;کله پاچه ی شنبه&lt;br /&gt;آروغ ساعت چهار&lt;br /&gt;نعوظ تو صف تاکسی&lt;br /&gt;انزال تو اتوبوس&lt;br /&gt;و شعر تو کافه ی حسرت&lt;br /&gt;شعر در حضور لکاته های وارداتی&lt;br /&gt;هی هی؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یواش تر بی همه چیز&lt;br /&gt;مگه چقد دادی که داری جر واجرش می کنی&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ازاين قسمت، شعر، بين مونولوگ و ديالوگ دست به دست مي شود و خشم و نفرت ،با طنزي سياه مي آميزد و اختيار شعر را از كف شاعر مي ربايد و سركش و چموش و شلنگ انداز تا به پايان پيش مي رود.نكته ي عمده در اين قسمت شعر انتخاب گزاره هاي مازوخيستي است. اين مازوخيسم با آن لذت ناشي از خود آزاري تفاوت زيادي دارد. چنين گزاره هايي بيشتر كنايه از تسليم و رضاي بالاجبار است.نفرت ديرينه ي زن مدرن ايراني از جامعه ي مرد سالار و انگاشتن مرد به عنوان موجودي شهوتران ،پليد و شكنجه گر ، تفكري ريشه دار است.درچنين تلقي تلخي نتيجه ي حاصله مثل سطرهاي اخير شعر كيميا آرين به تسليمي از سر ناتواني قواي فيزيكي خواهد بود. يعني به صرف قوي تر بودن مردان از حيث فيزيكي ، زن ناگزير از پذيرش همخوابگي دردناك خود در بستر تاريخ است.المانهاي مردانه را در اين بخش شعر بشماريد: پاچه، كله پاچه، فتيله پيچ،آروغ، انزال، نعوظ،كافه.در اينجا براي ايجاد فضاي سياه آميخته با اروتيسمي منحرف ، شاعر مصداقهايي روزمره از رفتار مردان طبقه ي فرودست فرهنگي را وارد شعر كرده و به تاويلي نو از تجاوزي مشروع و عادي شده رسيده است. اين تفكر ، مي تواند تا اندازه اي درست باشد، زيرا هر همخوابگي و مقاربتي بستگي به احساسات طرفين دارد. وقتي زني از همخوابگي اجباري حتي با همسرش احساس نفرت و كراهت مي كند ، از نظرگاه انساني و عقلاني ،اين همخوابگي نامشروع و مذموم است.چرا كه مغازله در اصل ،بر اثر قليانات روحي و اتفاق مقدس "عشق" بايد انجام شود و گونه اي بي خودي حاصل از شيفتگي است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;توی راهم اما&lt;br /&gt;زیر پامو نیگا نمی کنم&lt;br /&gt;بوی گند نفت حلقوممو پوسونده&lt;br /&gt;به بالا نیگا می کنم&lt;br /&gt;که تاج مو ببینم&lt;br /&gt;گفتی تاج سر مایی، قبل از اینکه ...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هه هه&lt;br /&gt;اروای عمه ی جنده تون&lt;br /&gt;سر چهار راها رو چی میگین؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ماتیک و سرخاباش مال دوبی هستش&lt;br /&gt;جنسش ای ی ی&lt;br /&gt;بدک نیست&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;همانطور که پیش تر اشاره شد ، شاعر در پاره ای از سطرهای شعر به شدت تحت تاثیر خشم و نفرت درونی خویش قرار گرفته و شعرچفت و بست ساختاری خود را از دست می دهد. این افراط در قسمت اخیر ، شعر را به سمت شعار زدگی پیش می برد و رشته ی کار از دست شاعر خارج می شود. کلن دراین قسمت شعر افت می کند و نمی تواند با قسمتهای پیشین از نظر کیفی و ساختاری همگونی حاصل کند.فحاشی و وقاحت نگاری نیز کمکی به آن نمی کند ومانند وصله ای ناجور ، تلاش ناموفق کیمیا آرین را به رخ مخاطب می کشد. در باره ی منطق صراحت نیز باید تامل کرد.صرف صریح و بی پرده گفتن ، هیچ جلوه و ظرفیت شاعرانه ای را به ما نمی نمایاند . رکاکت در شعر منعی ندارد ، اگر به جا و با منطق استفاده شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ولی انگار&lt;br /&gt;دوست دارن بیشتر از اونی که می تونن فشار بدن&lt;br /&gt;عجم هستم دیگه!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کلّی برا امروز&lt;br /&gt;که لای پای دخترای ایرونی وول بدن&lt;br /&gt;جلق زدن&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;در اینجا دوباره شاعر به روند پیشین روایت برگشته و با استفاده از مصداقهای اروتیک بومی ، که مختص تیپهای دست به گریبان با فقر فرهنگی جامعه ی ایرانی - عربی است ، احساسات درونی خود را ابراز می دارد.رسمی متداول در میان تازه بالغها را مطرح می کند که چون به علت محدودیتهای اجتماعی به ندرت شانس همخوابگی با کسی را دارند ، می خواهندکمپلکس ناشی از این امر را با طولانی کردن مدت جماع و لذت حاصله جبران نمایندو از همین رو ، پیش از همخوابگی به خود ارضایی مبادرت می ورزند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;حالا چی؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا چی ؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به مقامی رسیده ام که مپرس!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به فروغ می رفتم آرام آرام؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از شاهرودی سر در آوردم با فشار&lt;br /&gt;به دانشگاه می رفتم&lt;br /&gt;که یهو&lt;br /&gt;نود کیلو کیر طهارت کرده ریختن توی دهنم&lt;br /&gt;آره فشارشو بیشتر کن&lt;br /&gt;از همسایه لو دادن که بدتر نیست ، کس کش&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;با استفاده از همین تعابیر اروتیک است که شاعر نقبی می زند به فرهنگ و سیاست و سعی می کند وضع فعلی این دو جریان را به نقد بکشد.که البته به عقیده ی نگارنده موفق نیست و بیشتر آن را به گند می کشد تا به نقد. اشاره می کند به فروغ که از نخستین زنانی بود که جسارت بیان صریح رفتارهای جنسی ، شخصی و زنانه را به شعر معاصر تزریق نمود .البته تفاوت فروغ با شاعران این نسل در دید عمیق او و برداشت فیلسوفانه اش از زندگی جامعه ی به زور مدرن شده ی ایرانی است.ضمن آن که تکنیک های بیانی فروغ در سطحی بسیار بالاتر و والاتر از امثال کیمیا آرین قراردارد.یعنی فروغ در توصیف و بیان هر موقعیتی - حتی جنسی- شاعرانگی را از یاد نمی برد و به همین دلیل شعرش ماندگار و قدرتمند است .اما عصبیت موجود در کار آرین ، موجب نابودی و به چشم نیامدن مانیفستهای سیاسی- اجتماعی او شده است.بعد از فروغ به نماینده ای از گروه شعرای پیشگام می رسد که همان "شاهرودی" است. گرچه برای با فشار طی کردن مسیر و منع شدن از فروغ ،سخت ترین راه رسیدن به امثال شاهرودی است.مسیر منطقی این فشار در جامعه ی کنونی بیشتر به سمت &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"موسوی گرمارودی" ها و "احمد عزیزی" ها و در حالتی خوشبینانه تر &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"مریم حیدر زاده" ها و "یغما گلرویی" ها ست.یعنی یا به سمت شعرای حکومتی وایدئولوژیک و یا سانتی مانتال های اهل ضجه- مویه های رمانتیک سطحی. شاهرودی به عنوان یک شاعر همواره متوسط رو به ضعیف ، تداعی کننده ی هیچ گونه المان اجتماعی و فرهنگی نمی تواند باشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شاعر درهمین فاصله ی کوتاه می خواهد به همه جا سربکشد.نقد فرهنگی خود را با ارائه ی تصویری پلید از آموزشها ی دیکته شده و محیط مذهبی دانشگاه عرضه می کند و بعد دوباره با یک پاساژ نه چندان قدرتمند به صحنه ی نزدیکی برمی گردد و مجددن پلی می زند به سمت تعبیر و درک سیاسی قشر فرو دست و نادان اجتماع .قشری که گمان می کنند با زیر پا گذاشتن دیگران و له کردن آنها می توانند قله ای را فتح کنند و به عافیت برسند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما بد نیست اشاره ای داشته باشیم به مصرع تضمین شده ی "حافظ" در این شعر. این مصرع برگرفته از بیت آخر غزلی از خواجه است با مطلع : درد عشقی کشیده ام که مپرس، زهر هجری چشیده ام که مپرس... تا آنجا که در بیت آخر می آید : همچو حافظ غریب در ره عشق ، به مقامی رسیده ام که مپرس. در اینجا هم کیمیا آرین کاری مدرن انجام داده و سعی کرده است آشنایی زدایی معنایی را با شعر حافظ انجام دهد. جسارت او در این کار قابل ستایش است ، اما این عبارت به شکلی ناهمگون به شعر چسبیده و نمی تواند در فضای شعر جا خوش کند. شاید همان برگزیدن این مصرع به عنوان نام شعر به اندازه ی کافی بار معنایی داشت.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;راستش می دونی چیه&lt;br /&gt;زن ایرونی تکه&lt;br /&gt;خوشگله با نمکه&lt;br /&gt;توی اون خطّه تکه!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;مانورآرین و پل زدنهای مداوم او از زبان روز به زبان شعری فاخر در اینجا هم نمود می یابد و جسورانه بعد از آوردن مصرعی از حافظ ،ترانه ای نازل و مبتذل را نقیضه(6) می کند و ارزشهای کاباره ای و لس آنجلسی زن را به رخ می کشد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;حالا کجات می جنبه کثافت؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جنده خونه می خواستی&lt;br /&gt;بفرما!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;از آن تمجید پوشالی از جلوه های ظاهری و شهوانی زن ایرانی با سیری منطقی به سطر های اخیر می رسد.جا به جایی و انهدام ارزشهای حقیقی زن ، محیط را به روسپی خانه ای کثیف بدل می کند و از نظر شاعر این همان چیزی است که دستهای پنهان ویرانگر جامعه انتظارش را می کشیده اند . آرین با همان لحن طناز آنان را به این محیط بیمار دعوت می کند.درواقع به زبان بی زبانی می گوید که از این بدتر نخواهد شد.نفرت و عصبیت کماکان در شعر موج می زند اما هنوز هم سر رشته ی شعر را در اختیار دارد و به شاعر اجازه ی هنر نمایی نمی دهد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;آقایان&lt;br /&gt;برادرها&lt;br /&gt;با اینکه دین در خطره&lt;br /&gt;و از برادرای مسلمان عراقی&lt;br /&gt;دارن توی ابو قریب عکس سکسی می گیرن،&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;به دوبی خوش آمدید&lt;br /&gt;آنجا که خواهرا ن و مادران من و تو&lt;br /&gt;لای پای عرب ها&lt;br /&gt;دو لنگشون تو هوا&lt;br /&gt;دارن دعا میکنن&lt;br /&gt;دعای ویرانی&lt;br /&gt;دعای باران&lt;br /&gt;دعای آب معدنی&lt;br /&gt;دعای آب&lt;br /&gt;آب&lt;br /&gt;آّب که زودتر&lt;br /&gt;دعای نفت بشکه ای چهل دلار&lt;br /&gt;اونم نه از نوع مرغوبش&lt;br /&gt;دعای شب جمعه&lt;br /&gt;دعای بهبود رابطه با سام دودول طلا&lt;br /&gt;دعای تولید مثل شیرین عبادی&lt;br /&gt;دعای سخنرانی شان در یو-سی-ال-ای&lt;br /&gt;ای ی ی&lt;br /&gt;با بام هی ی ی&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;شعار زدگی در اینجا هم آفت شعر می شود. این بار در تلاشی بی ثمر شاعر می کوشد دیدگاه شعر خود را جهانی تر کند.به حوادث عراق اشاره می کند و در این اشاره هم از اروتیسم استفاده می کند و عکسبرداری از بدن برهنه اسرای عراقی را به عکس سکسی تشبیه می کند و موازی آن تبدیل شدن دوبی به بهشت آمال قشر متوسط را مطرح می کند.از اینجا به بعداست که آرین شروع می کند به حرفه ای گفتن و تازه شعر آغاز می شود.هر چند روحیه ی شووینیستی غالب در این سطرها قدری به محتوای ضربه می زند، اما بیان هنرمندانه ی شاعر بسیار قابل توجه است. در اینجا او از اروتیسم به عنوان ابزاری مناسب و صحیح در ارائه ی تصاویر تلخ از حقایق زندگی امروزین جامعه ی ایرانی در کشورهای حاشیه ی خلیج فارس استفاده می کند. یک تصویر جنسی را می گیرد و آن را بسط می دهد و به خوبی از عهده ی آفرینش تداعی های تصویر و معنا برمی آید.زنانه ضجه می زند و می لولد و جیغ می کشد.طنزش به طنزی سیاه و عمیق پهلو می زند و سطور مستمر دعایش نفس گیر می شود. بعد هم با قدرت خودش را به میانه ی معرکه ای از حوادث و اتفاقات روز ، زبان محاوره و تکیه کلام نوستالژیک "مش قاسم" رمان "دایی جان ناپلئون" (7) پرتاب می کند و دعا را می بندد.شب جمعه را به عنوان شب سنتی مقاربت در فرهنگ ایرانی مطرح می کند و بعد آرزوی زایش امثال "شیرین عبادی" را به شکلی کاریکاتوری ارائه می دهد .&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;امشب چه شبی ست&lt;br /&gt;شب مراد است امشب!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دختر ایرونی&lt;br /&gt;زیر فشار است امشب!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به خیابون سیروس خوش آمدین آقایان&lt;br /&gt;لطفن گره جاکشی تونو ببندید&lt;br /&gt;تا چند لاس دیگه بزنین&lt;br /&gt;به زمین نشستیم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به زمین گرم&lt;br /&gt;زمین اسطوره های تخمی&lt;br /&gt;زمین جاکش های بی خایه&lt;br /&gt;زمین ملک اسلامی من درآوردی&lt;br /&gt;زمین خالی بندان&lt;br /&gt;زمین فقر&lt;br /&gt;زمین بی ریشگی&lt;br /&gt;زمین یوغ&lt;br /&gt;راستی زمین ها مو آزاد کردن&lt;br /&gt;حالا میشه توش بذر کاشت&lt;br /&gt;بذر عربی&lt;br /&gt;بذر اروپایی&lt;br /&gt;راستی ما چرا هر کدوممون یه شکلی شدیم؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;شکل خر شدیم&lt;br /&gt;شکل کپل های خوش فرم شدیم&lt;br /&gt;دهن ها رو آب می ندازیم&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;کار هوشمندانه ی شاعر در این قسمت نیز قابل ملاحظه است. با استفاده از ترانه ای سنتی و قدیمی که خود به گونه ای تداعی کننده ی سنتهای حاکم بر تفکر و رفتار ایرانیان است ، کنایه ی شوخ و تلخ خود را پی می گیرد و با ساختن نقیضه ی ترانه ی عروسی ، تعمیمی اجتماعی به سوی استفاده ی جنسی از زنان ارائه می دهد، و در این تعمیم ابزار چیست ؟ اروتیسم.بار دیگر تعبیر های پورنوگرافیک به مددالقای اندیشه می آیند و با عریانی و خشونت ، برای بیان مقصود نقشی کلیدی ایفا می کنند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;کیمیا آرین در این قسمت هم که از بخشهای نسبتن موفق شعر است خیابان سیروس را به عنوان المانی از جغرافیای فقیر فرهنگی پایین شهر تهران معرفی می کند و همزمان زبانش را نیز با ادبیات طبقه ی لمپن و نئو لمپن ساکن در این مناطق همرنگ و همسان می نماید و بی آن که تلاشی در حذف کلمات رکیک داشته باشد ، اروتیسم تصویر شده در سطرهای اولیه ی این بند را چنان در دایره ی لغات کریه و مبتذل اسیر می کند که جز نفرت و انزجار حس دیگری به خواننده منتقل نمی شود اما لطمه ای که این سطور شعر خورده ناشی از همان شووینیسم افراطی و کلی گوییهای روشنفکرنمایانه است که باز شعر را تا حد شعار تنزل می دهد.و بعد می رسد به المانی جنسی. المانی که در موقعیت ایجاد شده در شعر ، کاربردی دو گانه می یابد . "کپل" هم از حیث این که محل فرود آمدن تازیانه است برای انسان و حیوان ، و هم از دیدگاه سکسوبیولوژیک به نوعی در زمره ی تحریک کننده های جنسی است ، ناگزیری برده وار جنس مونث را &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;، در پذیرش ستمها و تجاوزها ، به خوبی تداعی می کند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ببخشین آقا&lt;br /&gt;مال منو میخوای&lt;br /&gt;یا مال خواهرمو که دستاش از قالی بافی پینه بسته؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اما دو هزار دلار کمه آقا واسه پنج سال حال و حول&lt;br /&gt;تو سر مال میزنین ماشالله&lt;br /&gt;به لای پاش نیگا کردی؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ببین این جنس اعلای ایرونیه&lt;br /&gt;دس به اونجاش نخورده بوده زمانی&lt;br /&gt;دانشگاه آزاد هم رفته&lt;br /&gt;اما آزاد نشده&lt;br /&gt;سالها پیش اما&lt;br /&gt;مادر و مادر بزرگاشو&lt;br /&gt;همسایه ها گاییدن&lt;br /&gt;روز اولش نیست&lt;br /&gt;ببر خیرشو ببینی&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;هر چند شاعر در کل این شعر می کوشد که نگاه معترض و نقادانه ی خود را در بطن وقایع اجتماعی سیال کند و به همه جا سر بکشد ، اما چون تنها با معیار جنسیتی حوادث را می سنجد ، به ورطه ی سطحی گویی و یک سویه نگری می افتد. آرین اشاره می کند به تجارت انسان و فروش زنان و دختران به ممالک متمول خلیج فارس و بازارگرمی لزج دلالان و قوادان. بکارتهای از دست رفته ی دختران آفتاب و مهتاب ندیده ی روستایی را در کشاکش اعمال فشارهای جامعه ای بیمار ترسیم می کند و بعد آن را به ظلم تاریخی و اجحاف همیشگی بر زن پیوند می زند و اسلاف خود را نیز قربانی دیدگاه کالا انگارانه ی زن در بستر تاریخ می بیند.اما هیچ یک از این مفاهیم ژرف و قابل تامل در شعر عمقی نمی یابد.در واقع بیان فهرست وار معضلات حس مخاطب را درگیر خود نمی کند و شعر اثر و ماندگاری خود را از دست می دهد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در ادامه ی این بیان فهرست وار آرین مذهب را هدف می گیرد و حکومت و نگرش حاصله از تعالیم به بیراهه رفته ی مذهبی را.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ای بابا&lt;br /&gt;چی میگی شما آقا؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تایلند دیگه چیه&lt;br /&gt;اینجا رو ببین&lt;br /&gt;مهد تمدن اینجاست&lt;br /&gt;چند ساله شو میخوای؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با عروسکش بیاد؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نترکیده باشه؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مثل انار زیر خایه هات بترکه چطوره؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دیگه چونه مونه نداشتیما&lt;br /&gt;آقا مون ارزون کردن&lt;br /&gt;که به همه برسه&lt;br /&gt;به شال سبزش نیگا کن&lt;br /&gt;ژتون اش تو منطقه تکه&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;من در اینجا نمی خواهم نقد تکنیکی داشته باشم.اما در بخش اخیر واقعن چه بیان هنرمندانه ای هست؟ کیمیاآرین که در پاره ای از سطرهای همین شعر و نیز در چند کار دیگری که از او خوانده ام ، نشان داده که بالقوه شاعر بسیار قدرتمندی است ، در اینجا به شدت به پراکنده گویی می رسد. رک گوییهای او به خاطر طولانی شدن شعر ، غیر قابل تحمل و خسته کننده می شود .با این حال ، از منظری که ما برای بررسی این شعر انتخاب کردیم &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;- یعنی استفاده از اروتیسم به عنوان ابزار بیان - هنوز می توان در آن تامل کرد.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;ببینم راستی میدونستی&lt;br /&gt;آقازاده های عراقی که تو شکم ما بودن&lt;br /&gt;الان سنگ باباشونو به سینه می زنن؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;می دونستی فارسیشون از من و تو بهتره&lt;br /&gt;و میدونسی کس و کون بچه های هفت ساله رو&lt;br /&gt;بابا هاشون توی خرمشهر پاره پاره کردن&lt;br /&gt;هه هه&lt;br /&gt;نمی دونستی؟&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ببین آقا&lt;br /&gt;تا اتوبوس بعدی از مرز بیاد بیرون&lt;br /&gt;و تو&lt;br /&gt;چشمت به دیدار خواهر و مادر من چار تا بشه&lt;br /&gt;کلّی طول داره&lt;br /&gt;بیا منو بکن!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بیا دیگه!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اگه دوس داشتی عربی هم بلغور کن&lt;br /&gt;که کس زن خودت حلالت باشه&lt;br /&gt;بیا دیگه!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مادر پیرم منتظره پوله&lt;br /&gt;پدرم تو جنگ با کفار عمرشو داد به شما&lt;br /&gt;دوام کیر ِ شما باشه آقا&lt;br /&gt;و من&lt;br /&gt;کاری ندارم که تو کجام میخوای بذاری&lt;br /&gt;فرقی نداره&lt;br /&gt;چون&lt;br /&gt;گرسنه ام.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و به مقامی رسیده ام که مپرس!&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;از چند سطر به شدت شعار زده ی ابتدای این قسمت که بگذریم ، می رسیم به تلاش شاعر برای جمع و جور کردن شعر و پایان بندی نسبتن مناسب آن. روندی که آرین در این شعر طی می کند از یک نظر قابل تحسین است ، من به ذهنیت خلاق او اشاره می کنم که اوج و فرود های شعر خود را به شکلی قابل تحسین با هیجانات و خمودگی یک مقاربت خشن همراستا کرده است.پایان بندی شعر شکل قابل قبولی دارد و آن خشم گسترده در کل شعر ، به ناگاه به تسلیمی از سر ناچاری منجر می شود.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چنان که اشاره شد، اصلی ترین ابزار شاعر اروتیسم و رکاکت ذاتی آن است.مصداقهای انسانی روابط جنسی در این شعر به کمک آرین آمده و او این مصداقها را در انبوهی از تیرگیها و پلیدیها غرق کرده و با ارائه ی تصاویر چندش آور از مقاربتی ناسالم ، تلاش نموده که شرایط غالب بر ذهنیت جامعه ی ایرانی را مورد تمسخر قرار دهد.رگه های فرویدی را در کمپلکس های جامعه به این صورت پررنگ کرده و عقب ماندگی فرهنگی ناشی از عدم دریافت و درک صحیح طبقات اجتماعی را به این رگه ها پیوند زده است.به این ترتیب سعی نموده تا با پرده دریهای کلامی، و با استفاده از المانهای شهوانی ،تنفر خود را ابراز دارد. این خصیصه در اکثر آثار طبقه بندی شده در حیطه ی ادبیات نفرت کم و بیش قابل مشاهده است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ویژگی کار آرین پیوندهای مناسب معنایی برگرفته از مسائل و مصائب اجتماعی با تصاویر جنسی است. همین یک خصلت موجب می شود که شعر او را با تمام فراز و نشیب ها و دست اندازها بخوانیم و بپذیریم و پی گیر کارهای آینده ی او باشیم.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت ها:&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(1) برای نمونه رجوع کنید به آثار شاعرانی چون:مریم هوله، مینو یلدا، لیلا فرجامی ، ساقی قهرمان و...&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(2) رک به "ادوار شعر فارسی" از دکتر شفیعی کدکنی و "تاریخ تحلیلی شعر نو" از شمس لنگرودی.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(3) متاسفانه دسترسی نگارنده برای کسب اجازه برای درج کامل شعر به ایشان مقدور نشد و علاقه مندان می توانند متن کامل اثر را در سایت &lt;a href="http://maniha.com"&gt;مانی ها&lt;/a&gt; مطالعه نمایند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(4) شعر حرف ، موج به انحراف کشیده شده و سطحی شده ی شعر گفتار است. یعنی شعری که از فرط نزدیک شدن به زبان محاوره کیفیتهای شاعرانه ی گفتار را از دست داده است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(5) شاعر ایرانی مقیم جمهوری چک که فرمهای جدید و بکری را در قالب شعر آزاد تجربه می کند.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(6) نقیضه یا پارودی به معنای به طنز در آوردن مطالب و مضامین جدی است .رک به "نقیضه و نقیضه سازان" از مهدی اخوان ثالث.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(7) اثر ماندگار ایرج پزشک زاد که نقد اشرافیت و تفکر دون کیشوتی این طبقه ، مضمون اصلی آن است.&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-113127279082201647?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113127279082201647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113127279082201647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title='اروتيسم در شعر معاصر فارسي- كيميا آرين'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-113000532240932261</id><published>2005-10-22T10:32:00.000-07:00</published><updated>2005-11-10T01:12:49.170-08:00</updated><title type='text'>استفاده های جنجالی از جنسیت در سینما</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/Marlene_Dietrich__C10110629_1_.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/Marlene_Dietrich__C10110629_1_.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیندا ویلیامز&lt;br /&gt;ترجمه: سعید خاموش&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;تاریخ تحلیلی سینمای جهان- دانشگاه آکسفورد&lt;br /&gt;فارابی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشاره:&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;لازم به توضیح نیست که سهم سینما در "هنر اروتیک" اگر بسیار بیشتر از گونه ی ادبی آن نباشد ، قطعن کمتر نخواهد بود. "هزارتو" قصد دارد به کند و کاو در این حوزه - و چه بسا دیگر قالب ها - نیز بپردازد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;تا دهه 1960 میلادی ، ممیزی آمریکا به تولیدکنندگان فیلم دستورداده بود که شخصیت هایشان بدون خون و خونریزی تیر بخورند، بدون بد و بیراه دعوا کنند و بدون مقدمه بچه دار شوند. تیغ مهلک ممیزی به خصوص به مضمون و انگیزه های شخصیت های فیلم بند می کرد، در داستانهایی که تعریف می شد، رابطه جنسی به عنوان یکی از رویدادهای مهم زندگی بشر، یا جا انداخته یا سد می شد. اما این حرف بدان معنا نیست که میل جنسی در فیلمهای آمریکایی جایی نداشت، داشت؛ ولی جایش عوض شده بود: هدف این میل معمولا" خارجی بود، غالبا" اروپایی بود؛ از همان زنان جذاب اروپایی در مایه های گاربو و دیتریش، بسیار شیک وغیر قابل دسترس، که روحشان نیز همیشه به گونه ای از امیالی که بر می انگیختند بی خبر بود.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سوی دیگر در اروپا وبه خصوص در کشورهای اسکاندیناوی، به تصویر کشیدن مسائل جنسی، نسبتا" با ممیزی کمتری روبرو بود.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست سینمای فرانسه و ایتالیا در مورد پرداختن به روابط نا مشروع بازتر بود؛ این مسائل اگرهم نشان داده نمی شدند ولی لااقل در طول قصه توضیحات مبسوطی راجع به آنها داده می شد. به عنوان مثال امیال جنسی در سینمای فرانسه دوران صامت و ناطق- هم به منزله موضوع فیلم وهم به صورت انگیزه قهرمانان داستان - از فیلم &lt;em&gt;نانا&lt;/em&gt; (ژان رنوار1926) تا ساخته های خارق العاده ماکس افولس (&lt;em&gt;چرخ و&lt;/em&gt; &lt;em&gt;فلک&lt;/em&gt;1950، &lt;em&gt;لذت&lt;/em&gt;1952 و &lt;em&gt;مادام&lt;/em&gt; &lt;em&gt;دو&lt;/em&gt;1953) به نمایش درآمده اند. در ایتالیا، یعنی کشوری که همیشه در آن یک جور بی پیرایگی وبه عبارت دیگر، لودگی حاکم بوده انگیزه قهرمانان ماجرا غالبا" جنسی بوده است. نمونه گویای این ادعا ، فیلم &lt;em&gt;وسوسه&lt;/em&gt;(لوکینو ویسکونتی1942) است که از کتاب دشوار جیمز کین با نام &lt;em&gt;پستچی همیشه دوبار زنگ&lt;/em&gt; &lt;em&gt;می&lt;/em&gt; &lt;em&gt;زند&lt;/em&gt;، اقتباس شده بود. گرسنگی جسمی و مادی شخصیت های روستایی در این فیلم آنچنان به تصویر کشیده شده بود که اقتباس آمریکایی آن در سال1946 نمی توانست به آن بپردازد. در ایتالیا ؛ با ورود مکتب نئورئالیسم به صحنه، ارائه واقعیات دوران معاصر بدان معنا بود که فیلم هایی متفاوت همچون&lt;em&gt; معجزه&lt;/em&gt;(روسیلینی1948)، &lt;em&gt;برنج تلخ&lt;/em&gt; (دوسانتیس1948) و بعدها فیلم هایی پسا- نئورئالیست مثل &lt;em&gt;دو زن&lt;/em&gt;(دسیکا 1960) و &lt;em&gt;زندگی شیرین&lt;/em&gt;(فلینی 1960) به مضامین جنسی از زوایای مختلف نگاه کنند، از تصویر پاک و معصوم آنا مانیانی گرفته تا سقوط مارچلو ماسترویانی در بی بندوباری های منحط جنسی.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به رقم تفاوتی که کشورهای مختلف در این زمینه بایکدیگر داشتند حدود سالهای 60 با تجدید حیات سینمای بعضی کشورها و به راه افتادن "موج نو" ها نشانه واضحی از نوعی تسامح رسمی یا غیر رسمی در ممیزی به چشم آمد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پا به پای سبکهای جدید و شیوه های نوین در تولید فیلم، سینمای بسیاری از کشورها به سوی مرحله جدیدی از بیان بی پرده وحتی گونه ای سوءاستفاده از مسائل جنسی گام برداشتند. ولی این آزادی به دلیل همان محدودیتی که قبلا" صحبتش رفته آن چنان در اروپا به چشم می آمد که در آمریکا مثلا" فیلم &lt;em&gt;وخدا زن را آفرید&lt;/em&gt; (روژه وادیم1956) ؛ با شرکت بریژیت باردوکه تجربیات جنسی موجود سرگردانی را در بندری در جنوب فرانسه به تصویر می کشید، جنجالی غریب به پا کرد، حال آنکه فیلم وادیم با ساخته های فرانسوی سال های قبل تر از خود که به ارتباطی عاطفی می پرداختند چندان تفاوتی نداشت، صحنه های نسبتا" طولانی و زیاد سکسی ، رنگهای شاد و زنده، وشکل پرده عریض فیلم بود که تأثیری ناآشنا و جدید روی تماشاگر می گذاشت- تأثیری که حتی در دوران موج نو هم باقی ماند. یکی از جنبه های مهم این موج نو ، متداول بودن داستانهای عاشقانه در آنها بود؛ در این فیلمها ماجراهایی که در اتاق خواب اتفاق می افتادند به همان اندازه ماجراهای دیگر اهمیت داشتند. &lt;em&gt;عشاق&lt;/em&gt; (لویی مال 1958) به بررسی تنش های رابطه یک زن شوهردار با مردی جوان تر می پرداخت؛ &lt;em&gt;هیروشیما عشق&lt;/em&gt; &lt;em&gt;من&lt;/em&gt;، میل جنسی، مرگ و بمب اتم را با یکدیگر پیوند می داد. &lt;em&gt;ژول و ژیم&lt;/em&gt; (فرانسوا تروفو 1961) با آن شخصیت ایده آل زن خود، دردسرهای یک رابطه سه سویه را به تصویر می کشید. در &lt;em&gt;گذران زندگی&lt;/em&gt; ساخته ژان لوک گدار(1962)، که یک بازنگری به کتاب&lt;em&gt; نانا&lt;/em&gt; اثر امیل زولا است نگاهی دقیق و تحلیل گرایانه به تبادل سکس و پول است.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اروپای شرقی، آسان گرفتن ممیزی، مقارن شد با ظهور الگوهای جدیدی از سوسیالیسم، پایان استالینیسم ودر نهایت، حتی پایان کمونیسم بنابراین تعجب آور نیست که موج نوهای کشورهای اروپای شرقی روابط زن و مرد را با نگرشی انتقادی با مسائل اجتماعی جوامع خود در هم آمیختند. گاهی این گونه فیلم ها توقیف می شدند؛ مثل فیلم &lt;em&gt;یوگوسلاوشهر&lt;/em&gt; (گراد 1963) که منتقدین به خاطر آن چه به تنزل زندگی به هوا و هوس های پوچ تعبیرش می کردند از آن انتقاد کردند.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سالهای میانی دهه 60، دوژان ماکایف، کارگردان صرب، هوشمندانه؛ در تعدادی از فیلم های خود &lt;em&gt;مأمور صفحه سویچ&lt;/em&gt; (1967) و &lt;em&gt;دبلیو.آر: رازهای ارگانیسم&lt;/em&gt; (1967) که نگاهی طنزآمیز به زندگی اجتماعی و جنسی افراد جامعه خود داشتند، لذات جنسی را هم وارد کرد. در چکوسلواکی، کشوری که در آن، سینما سنتی دیرینه داشت و در واقع فیلم معروف &lt;em&gt;سرمستی&lt;/em&gt; (1932) از آنجا ریشه گرفت، دگرگونی غریبی رخ داد: در اوایل دهه 60، سینمایی ضد استالینیسم، ضد واقع گرایی سوسیالیستی، همراه با نوعی شوخ و شنگی جنسی و بی قانونی به وجود آمد. مهم ترین سینماگر این موج، خانم درا چیتیلوا و فیلم &lt;em&gt;میناها&lt;/em&gt; (1966)ی او است که نگاهی سورئالیستی و پر از شور و نشاط به زندگی انارشیستی دو زن می اندازد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می آمد که در سوئد گونه ای احساس گناه مذهبی، هنرمند را وامی داشت که با هدفی روشنفکرانه تر و عبوس تر از روابط زن و مرد استفاده کند. اینگمار برگمان پیوسته ازاین روابط برای به تصویر کشیدن نوعی اضطراب وجودی مثلا در صحنه معروف تجاوز در &lt;em&gt;چشمه باکره&lt;/em&gt; (1959) و توصیف هم خوابگی دسته جمعی در &lt;em&gt;پرسونا&lt;/em&gt; (1966) بهره برده است.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقابل در هالیوود، تاریخچه طولانی برخورد محافظه کارانه با مسئله سکس و خود سانسوری فیلمسازان به دلیل وجود دستگاه ممیزی، آنچنان وجود انگیزه های مستقیم جنسی را در قصه پردازی سینمایی از پرده سینما دور کرده بود که وقتی هم سر و کله چنین مسائلی پیدا شد گویی با تمامی شدت و افراط امیال سرکوب انسانی سر باز کرد. به چالش طلبیدن ممیزی در آمریکا علنا" ازسال 1953 و با فیلم &lt;em&gt;ماه غمگین&lt;/em&gt; (اتو پره مینجر) آغاز شده بود؛ فیلمی که حتی به کارگیری کلماتی چون باکره و معشوقه در آن مشکلاتی به وجود آورده بود.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چالش های بعدی، فیلم &lt;em&gt;شور و تعصب&lt;/em&gt; (پره مینجر 1962) که در لابه لای مضمون خود به هم جنس باز بودن یکی از اعضای کنگره می پرداخت و سپس با &lt;em&gt;چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد&lt;/em&gt; (مایک نیکولز 1966) نمایش دعوای یک زن و شوهر که چرخش ناگهانی داستانش برملا شدن یک حاملگی هیستریکال بود، ادامه پیدا کرد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جرالدمست در سال 1986 در مقاله ای به تجزیه و تحلیل فیلمهایی می پرداخت که بعد از سست شدن ممیزی در هالیوود ساخته شده اند و نوشت که ویژگی این فیلم ها در استفاده ای است که از سکس و خشونت کرده اند: &lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;" این فیلم ها در واقع نگاهی کلبی مسلکانه و کنایه آمیز به ژانرها و ساخته های پیشین هالیوودی انداخته اند." به اعتقاد مست بازنگری هالیوود به ژانرگانگستری[مثلا" در&lt;em&gt;بانی و&lt;/em&gt; &lt;em&gt;کلاید&lt;/em&gt;1967]ویا وسترن[ &lt;em&gt;این گروه خشن&lt;/em&gt; 1969 ، &lt;em&gt;بوچ کسیدی و ساندس&lt;/em&gt; &lt;em&gt;کید&lt;/em&gt;1969 و همینطور&lt;em&gt; کیب و خانم&lt;/em&gt; &lt;em&gt;میلر&lt;/em&gt;1971] به خوبی حس کردن ژانری که قبلا" بیشتر ژانری جدی و برون نگر بود را نشان می دهد. &lt;em&gt;بانی و کلاید&lt;/em&gt; احتمالا برجسته ترین مثال در هم آمیختن انگیزه های جنسی و خشونت به سبک آمریکیی است: در آمیختن سکس (که گرد ناتوانی جنسی مرد و فرونشاندن عطش جنسی اش به وسیله سرقت از بانک می گردد) و خشونت (اوج دراماتیک فیلم در صحنه قتل بانی و کلاید که با حرکتی آهسته و فراموش ناشدنی به نمایش در می آید و تکان موزون بدن آنها که با گلوله سوراخ-سوراخ می شود) نمونه این باز نگری مرثیه وار به فیلم های گانگستری است.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی به هر تقدیر امروزه با نگاهی به گذشته در می یابیم که تأثیر گذار ترین فیلم هالیوودی در این دوره &lt;em&gt;روح&lt;/em&gt; (1960) آلفرد هیچکاک بوده است. این فیلم در زمان نمایش خود به دلیل افراط درنمایش سکس و خشونت توسط منتقدین مورد تمسخر قرار گرفت؛ فیلم &lt;em&gt;چشم چرانی&lt;/em&gt; (1960) ساخته مایکل پاول که به مراتب تأثیر کمتری روی سینماگران گذاشت نیز به همان اندازه مورد انتقاد قرار گرفت. سکس در هر دو فیلم، کارکرد یک راز سرپوشیده و زشت را دارد که در نهایت پرده از روی آن برداشته می شود. در واقع می توان این گونه برهان آورد که موفقیت های تجاری هیچکاک در بهره گیری از این راز به رغم بی مهری اولیه منتقدین نقش مهمی در محکم کردن جایگاه &lt;استفاده&gt; حسی و جنجالی از سکس و خشونت در سینمای آمریکا بازی کرد و در همان حال می توان ادعا کرد که شکست تجاری فیلم پاول در بریتانیا، راه را در استفاده هایی این چنین، در آن کشور سد کرد. اگر امروزه افراط گری های فیلم &lt;em&gt;روح&lt;/em&gt;، معصومانه و حتی قابل پیش بینی به نظر می رسد بدین خاطر است که آمیزه سکس و خشونت در آن فیلم نه تنها الگویی شد برای یک سری فیلم های ترسناک در همان مایه بلکه سرمشقی شدبرای تریلرهای اروتیک:فیلمهایی چون &lt;em&gt;مکش مرگ ما&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;(1980) ساخته برایان دی پالما، و فیلم های پرفروشی مثل &lt;em&gt;جذابیت مرگبار&lt;/em&gt; (1978) و &lt;em&gt;غریزه اصلی&lt;/em&gt; (1991).&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;روح&lt;/em&gt; نمایانگر نقطه عطف مهمی در تاریخ سینمای آمریکا است: دورانی که تجربه دیدن فیلمی از جریان اصلی فیلمسازی درآن کشور تبدیل به شور و لذتی جنسی شد؛ همانند تجربه سادومازوخیستی سوار شدن بر یک ترن هوایی (در یک شهر بازی) که لذت نهفته در آن دقیقا" در همان بی ثباتی و حرکت های تند و نامتعادلش نهفته است.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروزه فقط یک بازنگری به گذشته است که می تواند &lt;em&gt;روح&lt;/em&gt; را در چهارچوب ژانر ترسناک قرار دهد؛ این بر چسب هم به این خاطر موجه به نظر می رسد که این فیلم ما را می ترساند. ولی در زمان نمایش&lt;em&gt; روح&lt;/em&gt; آنچه در واقع احساس می کردیم آمیزه ای از لذتی اروتیک و ترس بود که در قالب هیچ ژانری قابل توضیح و طبقه بندی نبود.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عامل دیگری که در سینمای آمریکا خودی نشان داد و باز دنباله همان رمز و راز پنهانی بود که سرانجام رو شده بود ، در رواج نوعی بازیگری معروف به آکتورز استودیو نهفته است. بیان نارسانای بازیگران پیرو این سبک با فصاحت جسمانی آنها که سرچشمه از جذابیت های جنسی می گرفت &lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;- در هم آمیخته بود؛ جنسیتی که به خصوص از انگیزه های متضاد زنانه-&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt; مردانه و سادومازوخیستی ریشه می گرفت. ستارگانی چون مارلون براندو، جیمز دین و مونتگمری کلیف راه را برای نسلی از بازیگران مرد &lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;( رابرت دونیرو، ال پاچینو، وارن بیتی ) باز کردند که مردانگی شان بر خلاف هنر پیشگانی چون جان وین و یا کری گرانت تو در تو و پیچیده بود. بدیهی است این قضیه در مورد بازیگران زن که بار جسمی جنسیت شان بیشتر و حس هایشان نمایان تربود، فرق می کرد. به نظر می رسید که افزایش انگیزه های جنسی در زنان، تأثیر محدود کننده ای بر بیان احساسات درونی آنها گذاشته است؛ طوری که هوش و سرسختی بت دیویس جایش را به نرمی و مهربانی مریلین مونرو یا ظرافت و شکنندگی یک بعدی جین فاندا داد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بدین ترتیب سکس و خشونت که زمانی دو نیروی خارج از میدان سینمای مردم پسند آمریکا به شمار می رفتند، اصولا" تبدیل به علت وجودی یک سنت کامل جدید سینمایی شدند. جریان اصلی سینمای آمریکا نه تنها تحت تأثیر فیلمی چون &lt;em&gt;روح&lt;/em&gt; بلکه با کمک کارگردانان جوان و مستقلی مثل اسکورسیزی، دی پالما و کوپولا، بدون هیچ خجل زدگی، شروع به استفاده علنی از سکس و خشونت کرد؛ این کارگردانان جوان تجربیات گذشته خود را در سینمایی که حالا علنا" با احساسات تماشاگر بازی می کرد به کار زدند و به موجودیت چنین سینمایی مشروعیت بخشیدند.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سینمای بی پرده و وقیحانه به تدریج از آن حالت غیر قانونی و زیر زمینی در آمد و جای فیلم های کوچک و مستقل را پر کرد. سینمای آوانگارد آمریکا هم که دنباله روی سنت سورئالیسم و دادا بود، دوران بالندگی اش در دهه 60 بود و با چالش هایی که از سوی رسانه ای ارزان تر، یعنی ویدیو و بی پرده گی هر چه بیشتر جریان اصلی سینمای آمریکا پیش آمد، بی سر و صدا از صحنه خارج شد. در واقع اعتقاد و خدشه ناپذیری سینمای آوانگارد که سکس را عاملی ممتاز و منحصر به فرد برای شکافتن پوسته مصنوعی تمدن برای رسیدن به یک - به اصطلاح - شالوده موجودیت بشری می پنداشت تبدیل به حقیقت تازه کشف شده جریان اصلی سینمای آمریکا شده بود. حالا نمایش جنجالی و پر زرق و برق و مرز شکن مسائل جنسی دور نمایه اصلی فیلمها شده بود و دیگر سینمای آوانگارد حق انحصاری این مسائل را در اختیار نداشت.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنابراین، اگر چه رفتن سانسور دولتی یا خود سانسوری در کشورها، به صور مختلف صورت گرفت اما شکی نیست واقعا" چیزی که می توان آن را آزاد سازی یا واقع گرایی بیشتر نمایش مسائل آن چنانی نامید، رخ داده بود. تکیه تاریخچه نویسان آن دوران بیشتر بر این نکته است که پیشرفت های اجتماعی و فنی آن دوران باعث و بانی این نگاه واقع گرایان بوده است. گویی صنعتی که به هر حال در همان زمان هم به پیشرفت های قابل توجهی در ثبات واقعیت نائل شده بود، جهت این پیشرفت ها را به سوی بررسی آزادانه تر از سکس گسترش داده باشد. این نگرش واقع گرایانه جدید به جنبه هایی از زندگی که قبلا" دچار تیغ ممیزی می شده اند، با ظهور پدیده سینما- حقیقت ، به بازار آمدن فیلم هایی که رنگهای طبیعی را بهتر به نمایش می گذاشتند ، تمایل بیشتر به فیلمبرداری با شکل های پرده عریض و پیشرفت روز افزون در زمینه صدا گذاری و پخش آن ارتباط داده می شوند. ولی مساله اینجاست که علت را فقط در پیشرفت های تکنولوژیک جستجو کردن به بیراهه رفتن است چرا که ما با یک واقع گرایی افراطی در زمینه &lt;جنسیت&gt; روبرو می شویم که حد و حدود خوش سلیقگی یا استانداردهای اخلاقی جامعه را هم زیر پا گذا شته است.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر تقدیر قاعده بازی در سال های بعد از دهه 60 بر این پایه گذاشته شد که هر چه حد و مرز و محدودیت است پیوسته به چالش طلبیده شود. شهرت فیلم هایی چون&lt;em&gt; سالو&lt;/em&gt; (پازولینی1975) اقتباسی افراطی از کتاب مهم &lt;em&gt;120&lt;/em&gt; &lt;em&gt;روز سدوم&lt;/em&gt; اثر مارکی دو ساد که قهرمانان بی بندوبار ساد را به قرن حاضر می آورد وجامه رهبران فاشیست حکومت موسولینی را تنشان می کند ویا &lt;em&gt;امپراطوری احساس&lt;/em&gt; (ناگیسا اوشیما1976) درباره عشق گناه آلود یک دختر پیشخدمت و ارباب خانه که در نهایت به اعمالی سادومازوخیستی و خفه کردن و غیره می کشد و یا فیلم &lt;em&gt;آشپز، دزد، همسر و رفیقه اش&lt;/em&gt; (پیتر گریناوی) همگی بر قابلیت آنها به تکان دادن هر چه بیشتر تماشاگر بستگی دارد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ایالات متحده کار به آن جا کشیده شده که صنعت فیلم های وقیحانه چشم به جریان اصلی سینمای آمریکا می اندازد : چیزهایی که آنها هنوز نتوانسته اند نشان دهند، اینها نشان می دهند. شباهت سینماهای کشورهای مختلف در نمایش این گونه مسائل، بیش از تفاوت های آنها است. نمایش سکس در فیلم هایی که می خواهند هنری یا تجاری باشنذ، از جریان اصلی باشند یا حواشی، همگی نشان دهنده رواج هر چه بیشتر سوءاستفاده از این قضایا در تمامی کشورهای دنیا است. به کمک سیستم درجه بندی فیلم ها و نیز به یاری &lt;قانون ضد هرزگی&gt; در آمریکا، سکس رسما" تبدیل به موتور جلو برنده جدید صنعت سینما شد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر سینما از دهه 60 به این سو، بیش از پیش زمینه ای برای نمایش هرزگی به معنای دقیق کلمه ( یعنی نشان دادن چیزهای پشت پرده بر روی پرده ) شد فقط به خاطر ملغی گردیدن ممیزی و ظهور اروتیسم و خشونتی که در گذشته ممنوع بوده نیست، علت در واقع به همان ممیزی و ممنوع اعلام کردن چیزها برمی گردد، ممنوعیتی که باعث شد آن چیزها کم یاب و جذاب و بنابراین قابل فروش شوند. وقتی چیزی در معرض فروش همگانی گذاشته شود، خود مفهوم وقیحانه عملا" از بین می رود. همه چیز بر روی پرده نشان داده می شود؛ مساله فقط می ماند چگونه و برای چه کسی؟&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-113000532240932261?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113000532240932261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/113000532240932261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2005/10/blog-post_22.html' title='استفاده های جنجالی از جنسیت در سینما'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-112866840558931360</id><published>2005-10-06T23:15:00.000-07:00</published><updated>2005-10-08T01:22:29.126-07:00</updated><title type='text'>پاتیناژ</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/4352Feet.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/4352Feet.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شاهین مجتبی پور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آروم تر... بي وزني تون بايد ديده بشه. حركت هاي پيچ در پيچ بدن هاتون تو همديگه ، شكل هاي منحني و شكسته... بايد حس بشه. جزئيات بايد براي صندلي آخر هم معلوم باشه. بايد همه رو به وجد بياريد. بايد اونقدر اصيل و با وقار همديگه رو بغل بگيريد و دور هم بچرخيد ، كه جمعيت دست به چونه رو به حسرت بندازيد. بايد به همه اون هايي كه دور تا دورتون نشستن و محوتون شدن فخر بفروشيد. وقتي مي رقصيد ، بايد باور كنيد از همه بهتريد ، جلوتريد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينجا شهر برف و يخه. يكي از چند تا شهر بزرگ دنيا كه تقريبا" تمام سال برف داره. برف و كوران از پاييز شروع مي شه و همين طور هست ، تا بهار كه هنوز از سرماي زمستون پشت سرش حسابي خنكه. همه غرولند مي كنن و به برف و ابر و آسمون و خدا فحش مي دن. ولي تا به حال كسي لا اقل به خاطر سرما از اينجا نرفته. بالاخره سرگرمي هاي خودشون رو هم دارن. خوش گذروني هاشون تو شب هاي طولاني سال ، يعني بيشتر سال. تا صبح اونقدر مي رقصن و مي خورن كه ديگه هيچي از سرما نمي فهمن. دو تا دو تا و چند تا چند تا دراز مي كشن. بلند بلند مي خندن و با هم شوخي هاي آنچناني مي كنن. بيشترين چيزي كه دارن اوقات فراغته. آقاي شهردار دستور داده تيكه هاي بزرگ يخ رو از يخچال هاي بيرون شهر بيارن و جلوي خونه ها بذارن. يه عده تو كوچه ها و باغچه هاي بزرگ خونه ها مشغول تراشيدن بلورهاي بي شكلند ، يه عده ديگه هم تو ميدون هاي اصلي شهر دارن از آثار هنري شون پرده برداري مي كنن ، خبرنگارها هم تمام روز ميون دست و پاشون مي لولن و گزارش مي گيرن... همه جا پر مجسمه هاي يخي كوچيك و بزرگه... ورزش محبوبشون پاتيناژه ، اگه براي اون ها فقط يه ورزش باشه. هر هفته و هر ماه رو درياچه هاي يخ زده و پيست هاي بزرگ سالن هاي ورزشي برپاست. مي شه مطمئن بود هيچ شهر ديگه اي تو دنيا نمي تونه اين تعداد رقاص پاتيناژ اون هم از نوع حرفه ايش رو داشته باشه... يه چيز جالب ديگه اين شهر كه تو همچين سرمايي عجيبه ، برهنگي مردمشه كه خيلي وقته جزو آداب و رسومشون شده. هرچند كه بعضي ها هنوز اهل آداب و رسوم نيستن.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من هم يكي از اون هام ، از خوش ترين هاشون. به نظرم مياد هيچ آرزويي ندارم. فكر مي كردم همچين چيزي هيچ وقت ممكن نباشه. آدم بالاخره هميشه يه چيزي مي خواد. كه بيشتر وقت ها هم خيلي گنده س. خيلي وقت ها فكر مي كنم اگه خدا يه دفعه جلوم ظاهر شه و بگه چه آرزويي داري همين الان برآورده كنم ، با پررويي ، جدي و مطمئن بگم هيچي. بقيه هم همين فكر رو مي كنن. كه من واقعا" خوشم. يه دختر شاد. خوشگل و خوش اندام و البته يه خرده هم خويشتن دار. هنوز هفده سالم پرنشده تو شهر خودمون از بهترين هاي پاتيناژم. شايد هم بهترين. همه مي گن انگار اندام اين دختر آفريده شده براي پاتيناژ. انگار از مرمر تراشيدنش. ولي بين من و اون هرزه هاي بيكار تو خيابون ها با اون ادا و اطوارهاي احمقانه شون خيلي فرق ها هست. من هر يكشنبه مي رم كليسا. هر هفته هم اعتراف مي كنم. پيش پدر ژوزف. بايد حواسم به خودم باشه.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسمم سيلوياست. اينكه تو همچين شهر بزرگي بهترين رقاص پاتيناژم ، عين حقيقته. دارم براي مسابقات آخر سال آماده مي شم. پسري كه چندساله داره بامن مي رقصه و قراره توي اين دوره هم باهام باشه ، تمام سعي شو مي كنه تا پا به پام جلو بياد. فرانسوا. يه سال تمامه كه داريم تمرين مي كنيم. آشنايي مون برمي گرده به خيلي وقت پيش. وقتي هنوز درست و حسابي خودمون رو هم نمي شناختيم. با هم بزرگ شديم. هيچ كدوم خواهر يا برادري نداشتيم و اونقدر با هم بوديم و هستيم ، كه هر آدمي رو به حسودي بندازه. فرانسوا شايد حتي با انضباط تر از من باشه ، با اون صورت رنگ پريده ش كه هرچقدر از نزديك تر ديده بشه ، معصومانه تره. خيلي وقت ها مي شينم و فكر مي كنم. به رابطه مودبانه م با فرانسوا. به اينكه ما تو همچين شهري به دنيا اومديم و نفس كشيديم ، جايي كه سرگرمي هاي زير شكمي ، از هر نوعي باشه نه جرم به حساب مياد نه ضد دين و اخلاق ، اون وقت تمام مدت اين سال ها و به خصوص چند سال آخر ، با وجودي كه هر دومون ديگه بالغ شده بوديم ، حتي يه بار هم رابطه واقعا" جنسي با هم نداشتيم. من فرانسوارو باعث اين قضيه مي دونم ، اما نه ناراحتم نه بي تفاوت. فكر مي كنم دليلش سرد بودن فرانسوا باشه. اين قضيه آروم آروم داره رابطه مون رو خراب مي كنه ، طوري كه اين اواخر فرانسوا كمتر خونه ما مياد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد سكست رو محدود كني. هيكلت از همه چيز مهم تره. خيلي مواظب باش. جزئي از حرفته. پاتيناژ يعني اندام بي نقص. دور و برت رو خوب نگاه كن ، اكثر دخترها يا كپل هاشون گنده ست يا سينه هاشون شل و وله. بيست سالگي معلوم نيست چه ريختي باشن. رقاص هاي حرفه اي هميشه يه جدول دقيق براي برنامه هاي سكسيشون دارن. خب آره ، من هم يه زنم. واقعا" هيچي به اندازه خوابيدن با مردها آدم رو سرحال نمياره. ولي تو هدف داري. بايد تا حد ممكن جلوش رو بگيري ، يا لااقل به هر تله اي دم ندي.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد... بايد... بايد... هر روز حساسيتش رو من بيشتر مي شه. بعيد نيست بگه از فردا با هر كي خواستي بخوابي اول بيارش پيش من چكش كنم. شايد قوه جنسيش از حد مجاز جدول بالاتر باشه. ناف اين خانوم والري رو بايد با يكي از ديكتاتورها بريده باشن. فكر مي كنه دستور دادن مهمترين وظيفه شه. موفق ترين مربي پاتيناژه. هر سال معروف ترين باشگاه و بالاترين دست مزد مال اونه. خانوم والري دقيقا" چيزيه كه مي خواد من هم باشم. تناسب اندامش معركه ست ، بي نهايت معركه. برعكس صورت تقريبا" زشتش. هيچ اصراري هم نداره شماره سينه و كمرش رو به رخ كسي بكشه. هميشه گشادترين مدل لباس رو مي پوشه ، تو همچين جاي سردي ، حتي تمام سه ماه زمستون. اگه كسي اونقدر باهوش باشه كه بتونه از روي اون قواره هاي روهم افتاده بدن پرپيچ و تابش رو حدس بزنه ، بايد تا اينجا دنبالش بياد و وقتي لباس هاش رو مي كنه و داره روي پيست ريزه كاري هارو به ما ياد مي ده ، بشينه با لذت و حسرت تماشاش كنه. خانوم والري از يه اعجوبه خيلي بيشتره. تمام فكرش بردن مسابقات سال پاتيناژه. مي خواد اين رو تو مغز من و فرانسوا هم فرو كنه كه قهرماني مهمترين مسئله زندگي مونه. اگه براي خانوم والري پيروزي حكم مرگ و زندگي رو داره ، براي من فقط هيجان انگيزه. براي فرانسوا تقريبا" بي اهميت. يه مسابقه مثل تمام مسابقه هاي قبلي. اما بابا ومامان،&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt; وقتي تازه هفت هشت ساله شده بودم ، با فكر و خيال هاي ديگه اي آوردنم پيش اين خانوم. مي خواستن دخترشون تحت تعليم ويژه باشه. دختري كه بعد از چند سال مصيبت و نااميدي نصيبشون شده بود. دقيقا" پونزده سال. به دنيا اومدنم رو يه معجزه مي دونستن. دكتر بهشون اطمينان داده بود كه هيچ وقت بچه دار نمي شن. اون ها هم درمان رو ادامه ندادن. ادامه ش اين بود كه مشخص بشه مشكل از كدومشونه. عاشق همديگه بودن. مي خواستن به هر قيمتي عشقشون رو حفظ كنن. دكتر تو توضيحاتش گفته بود: معمولا" كساني كه دچار نازايي ژنتيكي هستن ، اگه از سنين خيلي پايين به طور مداوم ورزش كنن ، در اكثر موارد مشكلشون برطرف مي شه. مامان اونقدر انتظار كشيد و شمرد تا دختر از آسمون رسيده ش هفت ساله شد. تو شهر ما پاتيناژ ورزش اول بود و خانوم والري هم بهترين مربي. اما فقط اين نبود ، براي اينكه اين معجزه هيچ وقت از يادمون نره ، بابا و مامان عهد كردن از به دنيا اومدنم به بعد ، هر هفته يكشنبه صبح ، هر سه تا با هم بريم كليساي پدر ژوزف.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اگوستين فكر مي كنم. وجودش تو همين چند ماه خيلي چيزهارو عوض كرده. تو گروه ما بايد همچين كسي هم باشه. يه آهنگساز گمنام. حتي نوازنده چندان قابلي هم نيست. ولي اگه اون و قصه هاي بامزه ش نباشن ، داد و بيدادهاي خانوم والري و تمرين هاي نفس بر تكراريش رو نمي شه تحمل كرد. اگوستين با نگاه هاي زير زيركي دوست داشتنيش. واقعا" كي مي تونه با پسري مثل فرانسوا اينقدر رفيق بشه. اينقدر حرف براش داشته باشه. خانوم والري مي گه: من هميشه طرفدار نيروهاي جوونم و به نظرم اين آقاي چهل و هفت ساله بي نهايت جوون و پرانرژيه. تو كارش دنبال تازگيه ، خلاقه. قاطي همين تعريف و تمجيدهاش اگوستين بيچاره رو مجبور كرد براي جلسه هاي تمرين پيانوي بزرگ شخصيش رو با اون طول و عرض وحشتناك بياره داخل سالن و كنار پيست براي ما بزنه. يه قطعه عجيب و غريب از اپراي تراويا اثر وردي. مي گه خودش براي پيانو تصنيف كرده. ما هيچي ازش سر در نمي آريم ، اما بايد تا روز مسابقه بشنويم ، بايد باهاش احساساتي بشيم. بالاخره تموم مي شه. مثل پنج ساعت لعنتي تمرين امروز. سر و كله اميلي هم پيدا شده. كنار پيست پشت حفاظ ايستاده و رون هاي گنده ش رو لابه لاي ميله ها بالا و پايين مي كنه. اونقدر بهم خيره مي مونه تا كارم تموم شه. هر روز مياد. لباس هام هم كه دارم مي پوشم هنوز زل زده و ساكته. بهترين دوستمه.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نصيحت هاي خانوم والري براي دختري كه دوستي مثل اميلي داره مسخره ست. اميلي از راحت ترين دخترهاي _ و اصلا" آدم هاي _ روي زمينه. حرف هاش پر اصطلاح هاي جنسيه و همه جا هم اون هارو مي گه. اگر هم ساكته از برق چشم هاي باريكش پيداست كه تو همچين فكرهاييه. تازگي ها يه دوست پسر جديد براي خودش دست و پا كرده. دو ماهي مي شه. هر روز مي ره خونه پسره و بعد چهار پنج ساعت مست مست برمي گرده. فقط سر راه مياد عقب من. برام از كشف جديدش حرف مي زنه. از سكسش با پاتريك ، اسمش اينه. مو به مو مي گه. هر روز با آب و تاب بيشتر. اونقدر كه من رو به هوس بندازه. مي دونه كه بدجوري مشغولم كرده ، خيلي وقته. اما نمي خوام وانمود كنم. اميلي اين رو هم مي دونه. پا كه تو خيابون مي ذاريم شروع مي كنه: اين جوري رفتم تو ، اون جوري نگاهش كردم ، اين جوري من رو بوسيد ، اون جوري ... من لبم رو گاز مي گيرم. طوري ريز كه اميلي نبينه. مي خوام مقاومت كنم ولي انگار دير شده. شيطنت هاي اميلي كار خودش رو كرده. امروز ديگه به خودم سخت نمي گيرم. از اميلي مي خوام ، اون هم قبول مي كنه. مي خوام فردا باهاش برم پاتريك رو ببينم. بيشتر براي ديدن اون دو تا با هم ، از لاي در ، يا حتي از سوراخ كليد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميلي سر اولين خيابون ازم جدا شد. طاقت راه رفتن تو باد رو نداره. اون هم بادهاي شمالي اينجا. هر سال همين موقع شروع مي شه. باد سوز برف و يخ خيابون هارو بلند مي كنه و مي پاشه تو صورت مردم. آدم رو به هر طرف كه باشه فرقي نمي كنه. از روبرو مياد. پيشونيم رو فشار ميده. تازه مي فهمم چقدر عرق كردم. لاي موهام خيسه. يعني اينقدر هيجان زده ام! فكر مي كردم قوي تر از اين ها باشم. ولي انگار اميلي بايد مي برد. نتونستم جلوي خودم رو بگيرم. خيلي زود بود. لااقل بايد يه روز تمام فكر مي كردم. اما چه فرقي داشت اگه قرار بود تصميمم همين باشه. فقط مي ترسم اين جور چيزها كليسا رفتنم رو خراب كنه. پدر ژوزف مي گه من زيادي دارم خويشتن داري مي كنم. مسيح اين رو نمي خواد. اون انتظار نداره تمام عالم و آدم تا قيامت شكنجه بشن و هيچي نگن. مي گه همين كه هر هفته مي رم كليسا و اعتراف مي كنم ، براي مسيح كافيه.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي رسم خونه. فرانسوا جلوي در رو پله ها نشسته. داره كفش هاي گرون قيمتش رو روي برف ها تميز مي كنه. كيفم تو بغلشه. جا گذاشتمش. ساعتم رو نگاه مي كنم. باورم نمي شه. من رو كه مي بينه كيف رو برمي داره و مي ايسته. دو قدمي هم جلو مياد. يك ساعت و نيم تمام تو خيابون ها قدم زدم و نفهميدم. كيف رو آروم رو سينه م فشار مي ده. چشم هاي اون مثل هميشه ست ، ولي من هيچ وقت به اندازه امروز ازش شرمنده نبودم. يك ساعت و نيم تمام به همه چيز فكر كردم ، جز فرانسوا.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اتاقم رو كه مي بندم مي خوام همين الان، بدون اينكه لباس هام رو بكنم،&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt; رو تخت ولو شم و تا مي تونم خيالبافي كنم. اما اين جور موقع ها آدم بيشتر از هر چيز به فضولي بقيه احتياج داره. حتي يه نفر. اگه يه زن باشه چه بهتر. دوباره در رو باز مي كنم ، فقط يه كم. چراغ رو هم خاموش مي كنم. همين كافيه كه مامان تا دم در جلو بياد. داره از لاي در تو اتاق رو نگاه مي كنه. لابد چشم هام برق مي زنه. هر وقت من رو اين طوري روتخت مي بينه و خونش جوش مياد ، دزدكي از بازوهام نيش گون مي گيره. چه شب هايي كه بابا و مامان بي حرف و حركت ، كنار در مي ايستن و تو تاريكي غرق تماشاي دخترشون مي شن. لذت مي برن. تا چهل سالگي بچه نداشتن. حتي با توافق دوطرفه تصميم گرفته بودن حالا كه از بچه خبري نيست ، تا مي تونن سكس كنن. تمام شكل هاي جورواجورش رو. تو دفتر خاطرات مامان تمام اين هارو خوندم. هنوز تو چهارچوب در ايستادن و چشم چروني مي كنن. بعضي وقت ها به ذهنم اومده كه اون ها بيشتر شيفته بدن تر و تميزمن ، تا اينكه واقعا" دوستم داشته باشن.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره امروز پاتريك رو مي بينم. در رو باز كرده. من و اميلي داريم از پله ها مي ريم بالا. ترديد تو اين لحظه هاي آخر سر كيفم مياره. مي ريم داخل آپارتمانش. پاتريك مي گه: تو چقدر خوشگلي سيلويا!... خيلي احساس خجالت نمي كنم. اميلي قبلا" همه چيزرو برام گفته. گفته كه پاتريك از همون اول هر جور تعارفي رو كنار مي ذاره. ديگه تقريبا" هيچ چيز نمي شنوم. تمام حواسم تو چشم هام جمع شده. فقط همون اول ، قبل از اون جمله جادويي پاتريك ، بويي رو حس كردم و حدس زدم بوي خاص پاتريك باشه. حالا رو يه كاناپه لاستيكي نشستم و دارم به اون دوتا ، تو فاصله دو متريم نگاه مي كنم. نه با حسادت. همچين چيزي به نظرم قشنگه. همچين رابطه اي. اينقدر نزديك ، اينقدر شهواني. اميلي همون طور كه تو بغل پاتريك مي جنبه ، ازم عذر مي خواد كه تنهام مي ذارن. مي رن تو اتاق و در رو نمي بندن ، بدون عمد. اون هاواقعا"راحتن. تخت پشت ديواره ، پس بايد به خودم زحمت بدم و يه كمي هم احساس صميميت ، تا بلند شم و اون هارو خوب نگاه كنم. هيچ دليلي براي معطل كردن ندارم. جام رو عوض مي كنم. از اينجا ديد خوبي دارم. پاتريك و اميلي خيلي زود و بي مقدمه كارشون رو شروع كردن. پنج دقيقه بي حركت مي مونم و يواش يواش احساس مي كنم شرتم خيس و خنك شده. پاتريك و اميلي حتي ملاحظه صداشون رو هم نمي كنن و بلند بلند قربون صدقه هم مي رن. با خودم فكر مي كنم: چقدر راحت مي شه اين چيزهارو گفت. چقدر روون و آسونن. چرا من تا حالا نتونستم بگم؟ جوري كه لااقل خودم صدام رو بشنوم. لااقل يه بار ، يه بار بگم كير ...كس ...&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثل هميشه تمام تقصيرها مي افته گردن فرانسوا. همه در مورد من و اون فكر مي كنن نه فقط دوست و هم رقص ، كه عاشق همديگه ايم. هيچ دختر يا پسري به هيچ كدوممون پيشنهاد نمي ده. اين موضوع رو فقط اميلي مي دونه ، همين اواخر بهش گفتم. اين هم حداكثر لطفي بود كه مي تونست در حقم بكنه: آشنايي با پاتريك.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا وقتي داريم تو سالن تمرين مي كنيم ، بايد حواسم جمع رقصم باشه. بايد با دقت برقصم. با دقت رقص خانوم والري رو نگاه كنم. چه هيكل سكسي داره وقتي رو پيسته. مطمئنم هر زني كه ببينتش ، به اندازه يه مرد دلش مي خواد همچين بدني رو لمس كنه. دوست دارم بدونم شوهرش كيه. تنها كسي كه ممكنه واقعا" _ يعني درست و حسابي _ لمسش كرده باشه. تا حالا نه من ديدمش ، نه تمام كس هايي كه با خانوم والري رابطه دارن. شايد هم اصلا" ازدواج نكرده. جرات نمي كنم ازش بپرسم. هيچ كس جرات نمي كنه. موقع تمرين ، به جز فرانسوا ، فقط يه مرد بين ما هست: اگوستين. خانوم والري حتي به همچين مرد جذابي هم كمترين كششي نشون نمي ده. اگوستين ، اون جور كه خودش مي گه ، يه دون ژوان باز نشسته ست. تو روزگار جوونيش خيلي از دخترها مي شناختنش. هر كدوم رو كه اراده مي كرده ، تو چنگش بوده ، خوشگل ترين هاشون. يكي از همون ها هم كار دستش مي ده و براي اگوستين بيچاره مي شه شكست عشقي. اگوستين غمگين مي شه و ديگه با هيچ زن و دختري كاري نداره. خانوم والري كنارش مي شينه و بهش لبخند مي زنه ، درحد علاقه معمولي بين دوتا همكار. ولي من با اگوستين خيلي راحتم. رختكنم درست روبروي پيانوشه. وقتي دارم لخت مي شم اصلا" به چشم هاش فكر نمي كنم. وقت هاي استراحت ، من و فرانسوارو كنارش مي نشونه و برامون از عشق حرف مي زنه. مي گه رقص شما دو نفر من رو ياد اون موقع ها مي اندازه. وقتي داره به جاهاي خوبش مي رسه ، خانوم والري با همون نگاه هاي خيره ش كاري مي كنه كه ساكت شه. بعد اگوستين شروع مي كنه به زدن يه قطعه بي ربط كه معمولا" از كارهاي خودشه. وقتي دوباره خوب حس مي گيره ، انگار كه اون قطعه موسيقي متن دكلمه ش باشه ، ادامه مي ده. از خاطرات سكسيش با اون دختر مي گه: چه روزهايي ... چه ساعت هايي ... خانوم والري ديگه صبر نمي كنه. تند مياد جلوش مي ايسته و با تمام بي سواديش ، راجع به ملودي انتخابي با پيرمرد جروبحث مي كنه. اگوستين مي گه بعد اون دختر احساس كردم قوه جنسيم رو از دست دادم. مي گه اونقدر احساس بي استعدادي كردم ، كه تصميم گرفتم پيانو ياد بگيرم.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز اميلي هم كلي حرف برام داره. طوري كه تمام مسير سالن تا خونه كفافش رو نمي ده و مجبور مي شه تا تو اتاقم هم بياد. بعد يه مقدمه طولاني و دليل و توضيح ، مي گه شماره تلفن رو به پاتريك داده. قراره امروز زنگ بزنه. تقريبا" هم بلافاصله بعد از رفتن اميلي زنگ مي زنه. براي حرف زدن با پاتريك مشكلي ندارم ، فقط دلم مي خواست راجع به همچين چيزي دست كم يه ساعت فكر كنم. چند تا جمله قشنگ تو ذهنم داشته باشم. مثل جمله هاي پاتريك ، دقيق و حساب شده: وقتي جلوي آينه اي ، بيشتر صورتت رو نگاه مي كني يا جاهاي ديگه رو؟... اون هايي كه تا حالا ديدنت ، بيشتر از چيت تعريف كردن؟... تازگي ها تو آتليه عكس گرفتي؟ مثلا" بدون لباس؟... اكثر رقاص ها كلي عكس اين جوري از خودشون دارن. مانكن ها ، بازيگرها ، تو چي؟... مي خواي خودم حدس بزنم؟... مي خواي بيشتر راجع بهش صحبت كنيم؟...&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر كوتاه بود. گوشي رو مي ذارم و مي رم تو فكرها و خاطره هاي دورم. بي هدف به فرانسوا فكر مي كنم. بيشتر دوران بچگي مون رو يادمه. يادمه كه پدر و مادرهامون چقدر از جفت بودن ما دو تا خوشحال بودن. ما اجازه همه جور كار رو داشتيم: چند ساعت تو يه اتاق با همديگه تنها باشيم. رو يه تخت يه نفره بخوابيم. اون موقع حتي بزرگتر از دو تا بچه بوديم. يادمه كه مادر فرانسوا چقدر ما دوتا رو با هم حموم كرده بود. من به اندام فرانسوا نگاه مي كردم و بعد به چشم هاش ، از همون موقع بي حالت بود. به خودم مشغول مي شدم. فرانسوا سرد بود ولي اندامش ، اندام خوب و بزرگش ، چيز ديگه اي مي گفت.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار روز ديگه رو هم تو همين فكرها گذروندم. بعد اون تلفن داغ... امشب با پاتريك و اميلي تو يكي ازكلوپ هاي معروف شهر قرار دارم. براي اولين باره كه همچين جايي مي رم ، اما دعوت پاتريك رو راحت قبول كردم. وقتي اونجا مي رسم كه برنامه هاي اصلي كلوپ تازه مي خواد شروع بشه. ساختمون كوچيك وسط يه پارك محليه كه مثل تمام پارك هاي ديگه شهر ، هميشه زرد و يخ زده ست. خيلي ها همين بيرون ، دور و بر درخت ها و مجسمه هاي يخي يا رو چمن هايي كه حداقل يه متري برف پوشوندتشون ، دراز كشيدن و عشقبازي مي كنن. اين ها يا نمي خوان برن تو و پول خرج كنن ، يا الكلشون اونقدر زده بالا كه فقط با غلت زدن رو برف ها و يه كار نفس بر ، مثل سكس تو سرما ، ممكنه آروم بشن. پاتريك و اميلي منتظر جلوي در ايستادن. سه تايي مي ريم تو. مي شينيم پشت يكي از بهترين ميزها ، نزديك سن. اميلي مي شينه بين ما دو تا. اين طوري پاتريك مي تونه لباس چاك دار من رو بهتر ببينه. من به جاهاي شلوغ عادت دارم اما نه اين شكلي. هميشه صدمتري از تماشاچي ها فاصله داشتم. دو تا لزبين روي سن برنامه اجرا مي كنن. ياد خانوم والري مي افتم. بعد متوجه نگاه اميلي مي شم. اميلي سر صحبت رو باز مي كنه و درباره سكس دسته جمعي حرف مي زنه. پاتريك عاشق اين بحثه اما اميلي با بدجنسي بيشتر راجع به عيب هاش مي گه. با خودم فكر مي كنم اميلي چقدر داره شبيه پدر ژوزف حرف مي زنه: اگه بخواي زيادي راجع به اين فكر كني كه مسائل جنسي چقدر به اخلاق و مسيحيت مربوطه ، ممكنه از دين خارج بشي. اين رو پدر ژوزف يكشنبه پيش ، مثل يه هشدار تو گوشم خونده بود. بعد از حدود يه ساعت صحبت درباره پاتريك ، تو اتاقك اعتراف. حالا نوبت بهترين بخش برنامه ست. دوتا داوطلب. اول يه مرد كه كيرش تا حد ممكن بزرگ و بلند باشه ، بعد هم يه زن كه بتونه با اون يه كار حسابي بكنه. كاري كه تو فيلم هاي هر شب تلويزيون نمي كنن. پاتريك زير بغل اميلي رو مي گيره و بلندش مي كنه. اون هم با كمال ميل مي ره رو سن و لباس هاش رو در مياره. بعد هم لباس هاي داوطلب مرد رو. كير شل و پشمالوي اون رو تو دست هاش مي گيره ، انگار اين بهترين كاريه كه تو زندگيش بلده. اميلي شروع مي كنه و باز هم من رو ياد يه چيزي مي اندازه ، نوارهاي ويدئويي كه تازگي ها ته يكي از كمدهاي ديواري پيدا كردم. فيلم هاي پورنو لابه لاي اسباب و وسائل قديمي ، حلقه هاي صدوهشتاد دقيقه اي از بهترين مارك با كيفيت عالي. تنها يادگاري هاي بابا و مامان از يه دوره خاص. اميلي باورنكردنيه ، زودتر از اوني كه كسي فكرش رو بكنه ، كار طرف رو ساخته. كشوندتش رو لبه سن. حالا ديگه افسار اون كير بزرگ و وحشي داره از دست هاي اميلي هم در مي ره. اميلي مثل يه شلنگ بنزين گرفتتش و وقتي اولين قطره هاي اسپرم بيرون مي زنه ، ميارتش طرف تماشاچي ها. هر كي نزديكتر و خوش شانس تره ، يكي دو قطره نصيبش مي شه. مي خوام سرم رو بدزدم كه اميلي سهم من رو هم مي ده. يكي رو گونه راستم. اميلي داره با تمام نفس فرياد مي زنه. پاتريك به من خيره شده ، انگار داره تحسينم مي كنه.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز ، آخرين روز تمرينه. دقيقا" يه روز قبل از مسابقه. خانوم والري كار زيادي باهامون نداره. خيالش از همه چيز راحته. فقط مي خواد براي آخرين بار نكته هاي مهمش رو يادآوري كنه: نبايد تو چشم داورها نگاه كنيد. اون ها دور تا دورتون نشستن و همين رو مي خوان. همه شون با دقت دارن نگاه تون مي كنن. مطمئنم اشتباه نمي كنيد ، اما اگه يكي تون عقب موند يا زمين خورد ، اون يكي فقط بايد لبخند بزنه و ادامه بده. من اونقدر باهاتون كار كردم كه تمام پنج امتياز رو بخوام. خانوم والري هيچ وقت تذكر نمي ده ، تهديد مي كنه. مي خواد طوري روي پيست برقصيم كه ازمون گرما القا بشه. با حركت هاي تند و همزمان. مي خواد فرانسوا جوري من رو بالا بگيره كه باد راحت تو موهام بپيچه و حالت شيفتگيش به من تا آخر رقص حفظ بشه. بايد بعد مسابقه ، سر يه فرصت خوب ، پاتريك رو بيارم پيشش. مي خوام تاييدش كنه كه هيچ ضرري برام نداره. بايد از اين به بعد حسابي مواظب اندامم باشم. بدن رقاص ها و مانكن ها هميشه جلوي چشم همه ست. مردم به زير ناف شون حساس تر هم هستن. هفته پيش خانوم والري اومده بود خونه و با مامان راجع به بيمه كردن اندام من صحبت مي كرد. مي خواست اون رو قانع كنه كه اين بيمه براي آينده حرفه ايم حياتيه. لااقل اندام اصليم حتما" بايد بيمه بشن. به خصوص باسن.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمرين هاي امروز رو هم تحمل كردم. فقط به خاطر اينكه آخريش بود. دو ساعتي هم زودتر از فرانسوا خلاص شدم. امروز با پاتريك قرار گذاشتم. يعني اون گذاشت. تو خونه ش تنهاست ، از اميلي خبري نيست. حس مي كنم تمام بدنم كوفته ست. به خاطر تمرين هاي خانوم والري نيست ، به اون ها عادت دارم. حرف هاي پاتريك اين بلارو سرم آورده. مدام بهشون فكر مي كنم. روزي چندبار لباس هام رو مي پوشم و جلوي آينه قدي درميارم ، مرحله به مرحله. تو توالت با خودم ورمي رم. هر روز. شامپاني رو گرفتم تو دست هام و داغ داغم. حرف هاي پاتريك طولانيه و من هم اصلا" دلم نمي خواد تموم بشه: تو معركه اي سيلويا! بايد خودت رو ببيني وقتي داري تو سالن مي رقصي و با اسكيت هات يخ هاي روي پيست رو مي تراشي. وقتي پاهات روشون سر مي خوره و سرخ و سفت مي شه... حدس مي زنم سينه هات قسمت هاي قهوه اي كوچيكي دارن ، اما با نيپل هاي درشت ، كه وقتي تحريك مي شن به دو طرف بدنت متمايلن. يا كس كبود و گوشتيت ، با پشم هاي سياه و شلوغش... اميلي قبلا" راجع به اين جور كوفتگي ها برام گفته بود. كه معمولا" به خاطر هيجان سكس هم هست. يعني درست قبل از شروع كار. اين رو هم گفته بود كه پاتريك سكس رو خيلي خوب بلده. تا اونجا كه بخواي ارضات مي كنه. از كير كلفت و خوشمزه ش تعريف كرده بود كه فقط يه بار كم و زياد ديدمش. اما هنوز نه لمسش كردم ، نه چشيدمش. حالا دارم صداي نفس هام رو مي شنوم. خيس عرقم. تا غروب بيشتر از يه ساعت ديگه وقت دارم. پاتريك آروم آروم اومده نزديك. همين طور كه حرف مي زنه داره از رو لباس رو تنم دست مي كشه. اين مسابقه لعنتي فردا همه چيز رو خراب كرده. يه فكر مزخرف افتاده تو سرم كه اگه امروز با پاتريك بخوابم ، بدنم بدرد مسابقه فردا نمي خوره. پاتريك مي خواد بياد جلوتر ، يواش عقبش مي دم.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو راه برگشت تا خونه باز هم تنهام. خيابون ها خلوتن ، بيشتر صداي باد مياد. تا امروز نمي دونستم پاتريك چند بار اومده و موقع تمرين ، من رو روي پيست ديده. حتما" به سفارش اميلي. پاتريك امروز با اصرارهاش ، يه قول بزرگ رو هم ازم گرفت. بهش گفتم امروز خيالم راحت نيست ، امروز فقط دارم به پنج امتيازي كه بايد بيارم فكر مي كنم ، نگرانم ، عضله هام گرفته ان. اما مثلا" چند روز بعد از مسابقه عاليه. يه ظهر تا غروب يا شايد صبح تا غروب. بهش قول دادم به ازاي هر يه امتيازي كه تو مسابقه بيارم ، يه ساعت بيشتر رو تختش بمونم. پاتريك هم چون مطمئن بود آوردن اين امتيازها براي من يه كار معموليه ، به نظرش اومده بود كه معامله خوبيه. حالا براي اول شدن انگيزه قوي تري دارم. خانوم والري هم به آرزوهاش مي رسه. مي خوام خونسرد باشم. مي خوام ديگه به هيچ چيز فكر نكنم و تا خونه فقط مشغول تماشاي خيابون ها بشم: بيل بوردهاي زن هاي ساعتي با آدرس و تلفن ، پوسترهاي ريز و درشت داروهاي تقويت كننده جنسي و ضدحاملگي ، آگهي استخدام كلوپ هاي پورنوگرافي ، حراج پارچه هاي رنگ پوست ، مد هميشگي لباس هاي زنونه ، از همه تماشايي تر مجسمه هاي يخي لخت و عور ستاره هاي سكس ، وسط ميدون هاي اصلي شهر. يه خيال بزرگ ديگه هم دارم. مي خوام يكي از همين روزها با يه مجسمه ساز حرفه اي براي ساخت تنديس خودم صحبت كنم. درباره قيمتش ، زمان ساختش ، فيگورش ، روز افتتاحيه ش. بايد از حالا تدارك همه چي رو ديد. چيزي به ستاره شدنم نمونده.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرحال مي رسم خونه. اماوقتي مي رم داخل وفرانسوارو تواتاقم مي بينم،&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt; حسابي جا مي خورم. تا حالا هيچ وقت اين طوري نديدمش. از زمانيكه رابطه م با اميلي بيشتر شده ، فرانسوا كمتر اينجا مياد. اگه مياد حتما" يه كاري داره ، ولي نه اين جور وحشت زده. فقط بايد بشينم و منتظر بشم تا حرف بزنه. فرانسوا نمي دونه بايد دقيقا" چي رو بگه و چه جوري. مدام سوال هاي بي ربط مي پرسه و خودش هم جواب مي ده. مي گه خانوم والري امروز اون رو شكنجه كرده. درست تو همون دوساعتي كه من به خاطر قرارم زودتر رفتم. درست بعد از اون شروع شده. خانوم والري باهاش روي پيست تمرين كرده. به نظرش حركت هاي فرانسوا چند تا ايراد داشته كه بايد درست مي شده. چند بار دستش رو لاي پاهاي فرانسوا گذاشته و آروم نوازش كرده. اما چون كم بوده و با فاصله زياد ، فرانسوا خيلي اهميت نداده. بعد اومدن تو رختكن و وقتي اگوستين هم رفته بوده ، خانوم والري از فرانسوا خواسته تمام لباس هاش رو دربياره تا براي اطمينان ، قبل از مسابقه يه بار ديگه كامل چكش كنه. فرانسوا كه شستش خبردار شده با بي ميلي هر كاري گفته كرده ، يه دستور بوده. فرانسوا مي گه: خانوم والري حالت طبيعي نداشت. مثل ديوونه ها شده بود. كارش داشت بيشتر از يه چك معمولي طول مي كشيد. انگار نمي تونست جلوي خودش رو بگيره. وقتي خانوم والري خودش هم لخت شده و خواسته كارش رو شروع كنه ، فرانسوا ديگه كوتاه نيومده. اون موقع بوده كه خانوم والري گذاشته به داد و فرياد. هرچي فحش و بد و بيراه بوده نثار فرانسواي بخت برگشته كرده ، بهش گفته: تو يه آشغال دردونه بي مصرفي كه حتي بدرد سكس هم نمي خوري. فرانسوا وقتي اين رو مي گه ، نزديكه بغضش بتركه. به زور قورتش مي ده و به حالت التماس ازم مي پرسه: واقعا" من اين طوري ام؟... من فقط سر تكون مي دم و با خودم مي گم: طفلك فرانسوا!... مي تونم حدس بزنم تو اون لحظه ، خانوم والري فقط يه چيز تيز مي خواسته تا خودش يا فرانسوارو تيكه تيكه كنه. مطمئنم خانوم والري خيلي بيشتر و بدتر از اوني كه فرانسوا مي گه ، بهش خنديده و خردش كرده... چه فشاري بهش اومده كه حتي نتونسته تا روز بعد از مسابقه صبر كنه. شايد هم فكر كرده ديگه فرصتي پيش نياد. خانوم والري... خيال مي كردم اون تنها مسيحي واقعي شهر باشه. ياد حرف هاي پدر ژوزف مي افتم: اگه قرار بود مسيح يه بار ديگه _ يعني حالا _ ظهور كنه ، مطمئنا" مكان ظهورش شهر ما نبود. شهر ما مسيحيت خاص خودش رو مي خواد. اين موضوع چند ساليه كه ذهن پدر ژوزف رو مشغول كرده. مي گه داره روش كار مي كنه. شايد هم همين الان تو دفتر كارش ، طبقه بالاي كليسا ، نشسته و داره انجيل جديد شهر رو مي نويسه.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز مسابقه يه شنبه نيمه آفتابي اوايل زمستونه. يكي از دوسه تا جشن بزرگ سال به حساب مياد. همه شيك ترين لباس هارو مي پوشن و گرون ترين عطرهارو مي زنن. طولاني ترين ساعت كار كلوپ ها و رستوران ها تو همچين روزهاييه. امسال هم طبق روال هميشه بزرگترين سالن براي مسابقات پاتيناژ آماده شده. افتتاحيه صبح بوده و بعدش اجراي برنامه هاي نمايشي از رقاص هاي انفرادي و گروه هاي تازه كاري كه اميد چنداني هم به آوردن امتياز نداشتن. اما بعدازظهر نوبت حرفه اي هاست. حتي يه صندلي خالي هم پيدا نمي شه. يه عده كه دير رسيدن يا بدمست بودن و راهشون ندادن ، هر يه ساعت يه بار پشت درهاي ورودي سر و صدا مي كنن و به جون هم مي افتن. خانوم والري ، سرحال و مصمم ، رو صندلي بزرگش نشسته.فقط همين يه روز رو توسال مي خنده.توي همين يه روز،&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt; به اندازه تمام سال بهش تعظيم مي كنن و تبريك مي گن. بعد اينكه براي چندمين سال به عنوان بهترين مربي پاتيناژ معرفي مي شه. پشت سرش ، اگوستين رو پيانوش تكيه زده و محو تماشاي رقاص هاي روي پيسته. گروه ما تنها شركت كننده ايه كه به جاي سيستم صوتي پيشرفته سالن ، فقط از يه پيانو استفاده مي كنه. اما همين معروف ترش كرده. موقعيت من و فرانسوا از همه بدتره. هم بدتر ، هم بهتر. همه سالن مارو نگاه مي كنن. روبروي هم ايستاديم و داريم حركت هاي كششي انجام مي ديم. مي خوام سعي كنم آروم باشم و به هيچ چيز فكر نكنم ، اما همه چيز تو سرم مي چرخه. بعضي وقت ها نگاهم مي ره رو جمعيت ، تو لژ مخصوص بابا و مامان رو مي بينم كه مرتب برام دست تكون مي دن و بوس مي فرستن. چند رديف عقب تر هم پاتريك و اميلي نشستن كه بيشتر سرگرم دور و بري هاشونن. نگاه هاي سنگين پشت سرم رو حس مي كنم ، نگاه هايي كه خوب مي دونن امسال هم نبايد به اولي فكر كنن. اما فرانسوا راحت تره. با وجود ماجرايي كه ديروز داشته! مجري از تو باندهاي بزرگ سالن اسم مون رو مي خونه. خانوم والري از ذوقش تقريبا" داره مي دوه. مياد طرفمون و چند قدم همراهي مي كنه. ما محكم دست هم رو گرفتيم و مي ريم روي پيست. مجري هيجان زده مي گه: اين گروه چند سال پياپيه كه قهرمانه ، و هر سال هم با همون مربي معروف و قهار! عكس العمل تماشاچي ها تشويق بيشتره. بعد همه ساكت مي شن. من و فرانسوا چشم هامون رو مي بنديم و تمركز مي گيريم. فكرهام راحتم نمي ذارن. اگوستين شروع مي كنه. ما آهسته تو هم مي پيچيم و باز مي شيم. اسكيت هامون رو رو يخ هاي صاف و صيقلي فشار مي ديم و جلو مي ريم. دور تا دور پيست. حركت پاها دقيق و منظمه ، هموني كه خانوم والري مي خواد. رنگ سبز لباسم ، به انتخاب خانوم والري ، به پوست روشنم مياد. وقتي رو به پهلو يا اريب مي رم ، دامن كوتاه ابريشميم تو هواي سرد سالن موج مي خوره و كپل هام دل خيلي هارو آشوب مي كنه. به خصوص وقتي فرانسوا من رو وارونه روسينه ش نگه مي داره و دوباره برمي گردونه. به نگاه هاي داورها فكر مي كنم ، به انتظارهاي خانوم والري ، به قول و قرارم با پاتريك. بايد فقط به چشم هاي فرانسوا نگاه كنم. اگوستين داره بهترين بخش قطعه ش رو مي زنه. هر بار كه سر بلند مي كنه و مارو مي بينه ، ضربه هاش روكليدها محكم تر مي شه. فرانسوا من رو مي چرخونه و روهوا بلند مي كنه ، راحت فرود ميام. دفعه دوم بلندتر ، حتي بهتر از قبل پايين ميام. خانوم والري تو پوستش نمي گنجه. اجرا خيلي زودتر از اوني كه فكرش رو بكنم تموم مي شه. صداي كف زدن ها سالن رو پر مي كنه. چندتا دسته گل و عروسك كوچيك و بزرگ دور و برمون روي پيست سر مي خوره. خانوم والري دوتا دست هاش رو گرفته بالا و يه ريز مي خنده. ما رو به دوطرف سالن مي چرخيم و تشكر مي كنيم. نتيجه داوري اعلام مي شه ، مجري فرياد مي زنه: تمام پنج امتياز!... خانوم والري غش مي كنه. من و فرانسوا همديگه رو بغل مي گيريم و يه بار ديگه براي تشويق هاي زياد تعظيم مي كنيم. فرانسوا بند كمرش رو باز مي كنه و زيپ ش رو مي كشه پايين ، كيرش رو مياره بيرون. زبونم بند اومده. شرت نازكم رو مي گيره و با يه حركت پاره ش مي كنه. تا بخوام كاري بكنم يا چيزي بگم ، كير ش رو مثل يه ميله آهني از پشت فرو مي كنه. من جيغ مي كشم و دست و پا مي زنم. فرانسوا از زمين بلندم كرده. چند تا پليس از دوسه طرف سالن ميان روي پيست. اما انگار فرانسوا تازه اول كاره. جمعيت تماشاچي ها بعد يه سكوت ، دوباره شروع مي كنن به دست زدن و بالا و پايين پريدن. تمام صداشون رو تو حنجره هاشون جمع مي كنن و هورا مي كشن. براي يه لحظه اگوستين رو مي بينم ، همين طور كه داره تماشا مي كنه ، هيكل سنگين خانوم والري رو نصفه و نيمه رو دست هاش نگه داشته. لابد پاتريك و اميلي هم رو صندلي هاشون ميخكوب شدن. چند جاي سالن به افتخار فرانسوا فش فشه هاي رنگي آتيش مي زنن و بعضي ها كه هنوز دسته گل هاشون رو دارن براش پرت مي كنن. پليس ها با كفش هاي بزرگشون رو يخ هاي كنار پيست دست و پاچه شدن. ديگه از تك و تا افتادم. حتما" بابا و مامان نمي تونن حتي يه قدم از تو جمعيتي كه جلوي ديدشون رو گرفتن اين طرف تر بيان. جمعيتي كه فقط هورا مي كشن و صداي جيغ و فرياد كسي رو نمي شنون. فرانسوا خيال ارضا شدن نداره. دست هاي سفتش رو دورم حلقه كرده و داره راحت از لا به لاي پليس هايي كه مرتب روي پيست ليز مي خورن رد مي شه. خون از لاي پاهام چكه مي كنه رو شلوار سفيدش.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/15857638-112866840558931360?l=hezartou.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/112866840558931360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/15857638/posts/default/112866840558931360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://hezartou.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='پاتیناژ'/><author><name>hezar2</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-15857638.post-112737300987417153</id><published>2005-09-21T23:43:00.000-07:00</published><updated>2005-10-08T01:31:29.060-07:00</updated><title type='text'>اروتیسم در شعر معاصر فارسی - نیما یوشیج ؛ بخش دوم</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/1600/bill%20brandt.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/3411/1483/320/bill%20brandt.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/1194/1528/1600/bill%20brandt3.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;علی&lt;br /&gt;مسعودی نیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;واضح ترين رگه هاي "اروتيك- رمانتيك" در شعر نيما در پاره اي از قسمتها ي "افسانه"، در فصل گفتگوي مانلي و پري دريايي در منظومه ي بلند "مانلي" ، به شكلي پنهان تر در فصل حضور شيطان در منظومه ي &lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;"خانه ي سريويلي" و نهايتن در شعر موجز "همه شب..." قابل مشاهده و بررسي است (1). به عنوان نمونه ، شعر اخير را مورد بررسي قرار مي دهيم.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;همه شب زن هرجايي&lt;br /&gt;به سراغم مي آمد.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به سراغ من خسته چو مي آمد او ،&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بود بر سر پنجره ام&lt;br /&gt;ياسمين كبود فقط&lt;br /&gt;همچنان او كه مي آيد به سراغم ، پيچان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دريكي از شبها&lt;br /&gt;يك شب وحشت زا&lt;br /&gt;كه در آن هرتلخي&lt;br /&gt;بود پابرجا&lt;br /&gt;وان زن هرجايي كرده بود ازمن ديدار&lt;br /&gt;گيسوان درازش - همچو خزه كه برآب -&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دور زدم به سرم&lt;br /&gt;فكند مرا&lt;br /&gt;بزبوني و در تب و تاب&lt;br /&gt;هم از آن شبم آمد هر چه به چشم&lt;br /&gt;همچنان سخنانم از او&lt;br /&gt;همچنان شمع كه مي سوزد با من به وثاقم ، پيچان...&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ساختار وزني و تصويري شعر ، چنان كه مي بينيد بسيار پيچيده و غريب است. حتي در آثار خود نيما هم كمتر به چنين دشواركاريهاي وزني برمي خوريم . فضا سازي با توصيف يك فعل ظاهرن مداوم (آمدن شبانه ي زن هرجايي) شكل مي گيرد. زن هر جايي هرشب به سراغ راوي مي آيد. گنگي غريبي ازنوع كارهاي "موپاسان" در فرم روايتي شعر (ابتدا و انتهاي مبهم و بسيار دروني) بركليت اثر حكم فرماست. نيما با تعقيداندازي خاص خود در كلام ، هم آغوشي را نيز با جلوه اي از طبيعت جنگلي و روستايي خود توصيف كرده و پيوند مي زند. این کار تا حدی نیز فضای اثر را ناتورالیستی تصویر می کند.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;بود بر سر پنجره ام&lt;br /&gt;ياسمين كبود فقط&lt;br /&gt;همچنان او كه مي آيد به سراغم ، پيچان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;و البته به واژه ي "خسته" در سطر پيشين بايد توجه داشت. شايد همين واژه ، روشنگر بخشي از شخصيت شعري نيما درمحدوده ی روابط جنسي باشد.امابه ناچاروبا تمام خستگي بازن هرجايي به اجباردرمي آميزد&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;(تقدير شوم). و انگار كه اين آميزش بسيار ناميمون است ، چرا كه پيچيدن پيكرها در هم بيشتر تصوير يك درگيري فيزيكي و تماس مهاجم و مدافع را پيش روي ما مجسم مي كند.&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تا اينجا شعر به مقدمه چيني ، فضاسازي و شخصيت پردازي داستان گونه اش منحصر شده. ازاينجا به بعد به يكي از شبهاي بسيارآميزش مي رسيم که جهان بيني جنسي شاعر را بيشتر تكميل مي كند. شبي تلخ و وحشت زا را به تصويرمي كشد وبا توصيفي گوتيك گيسوان دراز زن رابه خزه&lt;span style="font-size:78%;color:#ffffff;"&gt;ا&lt;/span&gt;( گياه هرزه ، نازيبا 
